چپتر 997: مرگ آسان است
0اسکورج، سیبزمینیِ خبیث، قطعاً از اینکه به او حمله شده بود دلِ خوشی نداشت. منطقی هم بود، چه کسی خوشش میآمد؟نتوانستند اما اینکه جرئت کند به لاکپشتِ فرمانروا حمله کند؟ لکس دلش میخواست سوت بزند. حالا که فکرش را میکرد، آیا تاابتدا به حال دیده بود کسی به لاکپشت حمله کند؟ حتماً در طولِ یکی از هجومهای متعدد به مهمانخانه، چنین اتفاقی افتاده بود!
بگذریم.
تماشا کرد که چطور پیچکهای سیبزمینیکشید سعی میکردند دورِ پاهای لاکپشت بپیچند،شدی نه اینکه برای لاکپشت مهم باشد.
لاکپشت زمین را بو کشیدسیبزمینیهای و با خودش گفت: «ای وای،نمایان ای وای، چطور اینقدر فاسد شدی؟»
لکس دید که پیچکها سعی داشتند پاهای لاکپشت را فشار دهند،پیچکها اما بیفایده بود. خارهایی درآورد که نوعی سم از آنها میچکید،هیچ اما نتوانستند هیچ آسیبی به لاکپشت برسانند. راستش، تماشایش کاملاً ترحمانگیز بود.
لاکپشت بیتفاوت به هر تلاشی که پیچک برای آسیبزدن به او میکرد، به بررسی ادامه داد. از طرفِچیدمان دیگر، لکس متوجهِ چیزی شد. چیدمانِ سیبزمینیها در زمین در ابتدا تصادفی به نظر میرسید. اما وقتی پیچکهااولین حرکت کردند و سیبزمینیهای بیشماری را که زیرِ خاک پنهان شده بودند نمایان ساختند، لکس کمکم الگویی را دید.
نمیتوانست بگوید آن الگو چیست، اما بهوضوح حس میکرد منطقی پشتِ این چیدمان وجود دارد و آنها دارند ازخارهایی قاعدهٔ خاصی پیروی میکنند. حواسش را جمع کرد و حضورِ قوانین را ضعیف حس کرد. این طبیعی بود، قوانین همهجاطرفِ بودند. اما لکس با حسکردنِ محوترین طرح از یک الگو، برای اولین بار توانست حضورِ نوعی قانون را تشخیص دهد.
اما پیشرفتِ دیگری نکرد. با اینکه میتوانست تشخیص دهد الگویی وجود دارد، نمیفهمید چیست.الگویی از لباسِ میزبان استفاده کرد تا کلِ چیدمانِ سیبزمینیهای وحشی را بهصورتِ یکپارچه مشاهده کند.میکنند تا حدودی میتوانست الگو را بهتر حس کند، اما دقیقاً نمیتوانست تشخیص دهد که چیست.
اینکه سیبزمینیها بهخاطرِ رویاروییِ نهچندانحماسیشانگفت با لاکپشت شروع به حرکت کردهپیچکها بودند هم کمکی به اوضاع نمیکرد.
وقتی ارزیابیِ لاکپشت تمام شد، از تواناییِ دیگری استفاده کرد. شاخش شروع به درخشیدن کردبهوضوح و پیچکهای سیبزمینی بهنحوی همگی تحتِ کنترلِ لاکپشت درآمدند. تمامِ طولِ بدنش که صدها هکتارضعیف امتداد داشت، جلوی لاکپشت جمع شد و بهشکلِ توپی که مدام بزرگتر میشد، در هم پیچید.
برای صرفهجویی در فضا، لاکپشت کاری کرد تاگفت تمامِ خودِ سیبزمینیها از پیچک بیفتند و تپهٔفشار عظیمی زیرِ توپِ حتی بزرگترِ پیچکِ جیغکشان تشکیل دهند.
لاکپشت درحالیکه به سیبزمینیها نگاه میکرد،بیشماری گفت: «اینها خوراکیان. حالا میتونیم برگردیم.ساختند این بچه به حبس نیاز داره.»
با شنیدنِ اسمِ حبس، پیچک حتی بلندتر جیغ کشید. لکس دستش را تکان داد و صدایش را قطع کرد، و بعدنتوانستند مکث کرد. فهمید که بهجای استفاده از اختیاراتش در مهمانخانه، میتواند دقیقاً همین کار را با استفاده از آرایهها و با همانتصادفی اندازه تأثیر انجام دهد. ذهنش بهطورِ خودکار ارزیابی کرد که از چه نمادهایی میتواند استفاده کند تا چنین تأثیرِ ماندگاری داشته باشد.
انگار لکس ناگهان با نویسههایی که در آرایهها به کار میرفت، هماهنگیِ بیشتری پیداچیست کرده بود. مدتی طولانی میشد که لکس داشت رفتهرفته از بهکارگیریِ آرایهها فاصله میگرفت،حضورِ چون در میزان قدرتی که میتوانست از آنها بیرون بکشد، به نوعی رکود رسیده بود.
هنوز وقت نکرده بود قدرتش را بسنجد، اما اطمینان داشت کهفاسد حالا حملاتِ عادیاش هم میتوانست از آن حد فراتر برود. اماآنها این کششِ تازه و ناگهانی به نویسهها، چهبسا باعثِ شکستنِ مرز میشد.
با این حال لکس در آن لحظه کارهای زیادی روی سرش ریخته بود و وقتِ آزمایش نداشت.الگو آنها را آنی به مهمانخانه منتقل کرد و لاکپشت را با اسکورج تنها گذاشت تا مجازاتش کند،ضعیف یا هر کارِ دیگری که دلش میخواست با آن بکند. شک نداشت که لاکپشت از پسِ کار برمیآید.
اما خودش وقتی برای استراحت نداشت. بیدرنگ دوبارهفاسد ناپدید شد و نزدیکِ دیوارِ مرزی، در بخشِ خاصیدرآورد که دوازده موجودِ پشمالو رویش ایستاده بودند، ظاهر شد.
جثهٔ کوچکی داشتند، بین یک تا دو فوت (۰٫۳ تا ۰٫۶ متر)، والگو شبیه ترکیبِ عجیبی از سگِ آبی و گربه بودند. دمهای بلند و ظریفشان آزادانهجمع در هوا تاب میخورد و داشتند با هم بحث میکردند که قدمِ بعدی چیست.
لکس همان لحظه که از خوابِ کوتاهش بیدار شد، متوجهشاناینقدر شده بود. آنها نخستین موجوداتِ «هوشمندی» بودند که از بیروندرآورد واردِ مهمانخانهاش میشدند، اما تمامِ این مدت روی دیوار مانده بودند.
یکی از گربهسگهای آبی باسیبزمینیهای لحنی بم و شوم گفت:بودند «دلیلت رو بگو، ستوان جیکوب.»
«اگه لازمه مجازاتم کن، کاپیتان هابوب.وای اگه میخوای از گروه طردم کن.داشتند ترجیح میدم پروندهام لکهدار بشه تا وجدانم.»
«شرافت نیست که جلوت رو گرفته جیکوب، غروره.ساختند یه فرد چطور میتونه بالاتر از یه جامعهپشتِ باشه؟ وظیفه بالاتر از ننگه، مرگ بالاتر از شکست!»
جیکوب که ظاهرش هیچ فرقی با بقیهٔخودش گربهسگهای آبی نداشت، با حالتی نمایشی سر چرخاندداشتند و به زمینهای بیرونِ مرزِ مهمانخانه نگاه کرد.
«مرگ آسونه، هابوب. مرگ آسونه، ولی انجامزیرِ دادنِ کارِ درست از کوه هم سنگینتره. مننمیتوانست آدمی نیستم که دست به همچین گناهی بزنم.»
هابوب با لحنی سنگین گفت: «پس به ما خیانت کردی. به همرزمهات،داشتند به خانوادهات که با اونهمه امید بزرگت کردن، به استادهایی که راهبرسانند رو نشونت دادن، و به جامعهای که بهت تکیه کرده بود خیانت کردی.»
جیکوب لرزید، انگار شنیدنِ آنپنهان حرفهای سنگین برایش سخت بود.الگویی اما به پشتِ سرش نگاه نکرد.
لکس از اینکه میخواست وسطِ این موقعیتِ بهظاهر خطیر دخالت کند،فاسد کمی عذابوجدان گرفت. اما میخواست جلوی هر فاجعهای را در مهمانخانهآنها بگیرد؛ دستکم برای اولین مهمانهایی که از قلمروی نیمهشب پذیرش میکرد.
سرفهٔ بلندی کرد و از آسمان، جایی که مشغولِ تماشایشانبودند بود، پایین آمد و توجهِ گربهسگهای آبی را جلب کرد. حتیاین جیکوب هم چرخید و آمادهٔ رویارویی با این تهدیدِ ناشناس شد.
«عذر میخوام که مزاحم میشم. قصدِ استراقسمع نداشتم، ولی ناخواستهدید شنیدم که انگار به مشکلی برخوردید. کمکی از دستِ من برمیاد؟نتوانستند در ضمن، من مهمانخانهدار هستم و اینجا هم مهمانخانهٔ محقرِ منه.»