چپتر 685: رازها
0لکس از شنیدنِ گستردگیِ جنگی که در جریان بود جا خورد! یک ارتشِ کامل فقط از جاودانهها؟صورتی آن هم ارتشی آنقدر بزرگ که بتواند با کلِ قلمرو روبهرو شود؟ این یعنی چند جاودانه؟ بدونِمیخواست شک صدها هزار، یا شاید حتی میلیونها. اصلاً قلمروی بلور میتوانست چنین ارتشِ عظیمی به وجود بیاورد؟
لکسِ غافلگیرشده سپس نگاهش را ازمهمانخانه بلمونت به اتزیو چرخاند. اتزیو چهرهایگفت آشفته داشت، اما غافلگیر به نظر نمیرسید.
لکس با ترس از اینکه اگر چنین نیرویی به مهمانخانه حمله کند چه کارموضوع باید بکند، گفت: «گستردگیِ ارتش... باورنکردنیه.» احتمالاً حتی امپیِ کافی برای استخدامِ نگهبانانِ کافیآیا جهتِ دفعِ چنین حملهای نداشت. واقعاً باید دوباره ارتقای کاردِ کرهاش را شروع میکرد!
«اما نمیدونم چرا از اینکه نژادِ بلور کمک نمیکنه تعجب کردید. تا جایی که مناستخدامِ میدونم، اونا هیچوقت تو جنگِ کریون دخالت نکردن، مگه اینکه قلمروهای خودشون در خطر باشه.نژادِ اینکه تصمیم گرفتن درگیر نشن، اونم با وجودِ همچین تهدیدِ عظیمی، باید منطقی باشه، نه؟»
هرچند لکس مستقیم نمیپرسید، اما به این موضوع اشاره داشت که بلورها به دلیلی از کمکتنها کردن سر باز میزنند. تنها در صورتی که منطقشان توضیح داده میشد، لکس میتوانست بفهمد کهپشتِ آیا بیعملیِ این بارشان هم با ایدئولوژیِ آنها همخوانی دارد یا دلیلِ دیگری پشتِ آن است.
بلمونت میخواستترس توضیح دهد، امانیرویی اتزیو پیشدستی کرد.
«خب، رازِ فوقالعادهای کشف نکردی، امااونم بررسیِ دقیق و استدلالت خوبه، واسهمستقیم همین با اطلاعاتِ مشابهی بهت پاداش میدم.»
اتزیو آرام از حالتِ مراقبه برخاست و با اشاره از آنها خواست دنبالش بروند. سپس از باغِ مراقبه خارج شد و بهدوباره سالنی رفت. لکس بارِ دیگر نتوانست از خود نپرسد که کجای اینجا قرار بود زندان باشد. انگار برای تأکید بر این موضوع، رباتیخودشون خودکار ظاهر شد که سینیِ پُری از تنقلات و خوراکیهای لذیذ در دست داشت و اتزیو آنها را به آن دو تعارف کرد.
لکس بیاختیار با خود فکر کرد که آیا این رباتاشاره هوشِ مصنوعی محسوب میشود یا نه. همانطور که اتزیو داستانشداده را آغاز میکرد، او هم کمی از تنقلات را امتحان کرد.
«اون اوایل که تهاجمِ کریون شروع شد، کسی اونا رو زیاد جدی نگرفت. آخه همچین جنگهای کوچکی همیشه پیشاستخدامِ میاومد. گذشته از این، مهم نبود از کجا اومده باشن، هیچکس تصویرِ چندان مهمی ازشون نداشت. پولیودها نقاطِ قوتکردید و ضعفِ خودشون رو دارن، اما هیچکس نمیتونست بگه نژادِ ضعیفی هستن. واسه همینه که شکستِ کاملشون غافلگیریِ بزرگی بود.»
در این لحظه، اتزیو مکث کرد؛ انگار استادی بود که به شاگردانش زمان میداد تا اطلاعاتیبلورها را که ارائه میکرد، هضم کنند. بلمونت بهخاطرِ جایگاهش قطعاً بیشتر از لکس از این مسائل خبرهمخوانی داشت، اما مسلّماً دانشِ او بهاندازهٔ اتزیو نبود، بنابراین شرایط را تحمل کرد و ساکت گوش داد.
«کریونها که یا از داشتههاشون ناراضی بودن یا پر از جاهطلبی، به جنگافروزی ادامه دادن. نژادِ بلور هم با حملاتِ محکزنندهٔ اونا روبهرو شد. البته ما کاملاًمیکرد بهشون حالی کردیم که با ما درنیفتن، واسه همین دیگه هرگز تلاش نکردن، اما هیچ نژادِ دیگهای نتونست همچین مقاومتی نشون بده. بنابراین، با گذشتِ زمان، تمامِهمچین نژادهای دیگه قربانیِ جنگطلبیِ کریون شدن. نژادهای دیگه اغلب برای کمک چشم به نژادِ بلور میدوختن و ازشون کمک میخواستن، یا حتی میخواستن که کریون رو ریشهکن کنن.
«اما برای نژادِ بلور، این سؤال باقی بود که اصلاً چرا باید دخالت کنیم؟ البته که ما با بعضی از نژادهای دیگه رابطهٔ خوبی داشتیم.بارشان اما خودِ این نژادها خیلی وقته فراموش کردن که زمانی اونا هم با خون و آتش برای خودشون جا باز کردن و جایگزینِ کسانی شدنبهت که پیش از اونا اونجا بودن. اون زمان اگه ما به پیشینیانِ اونا در برابرشون کمک نکردیم، چرا باید به کسی در برابرِ کریون کمک کنیم؟»
ناگهان لکس متوجه شد که هرگز از چنین زاویهای به ماجرا نگاه نکرده بود. او تحتتأثیرِ این دانش بود که ۷ نژادِ غالب در قلمروی بلور وجود دارند، اما این لزوماً به آن معنا نبود که همیشه اوضاع به همین منوالاونا بوده است. در آغاز، برای گسترشِ سرزمینها و جمعآوریِ منابعِ بیشتر، مسلّماً هر نژاد باید میجنگید و قلمرو فتح میکرد. در واقع، چهبسا آن هفت نژاد حتی همزمان به قدرتِ غالب تبدیل نشده بودند. ممکن بود یکی پیش از بقیه بهآنها قدرت رسیده باشد و شاهدِ ورق خوردنِ تاریخ و تسلطِ ۷ نژاد بر قلمرو بوده باشد. در این صورت، نیازی به حدس زدن نبود که نژادِ بلور قدیمیترینِ آنهاست و ظهورِ تمامِ نژادهای پس از خود را به چشم دیده است.
بنابراین، از دیدگاهِ رهبرِ نژاد کریستال، فعالیتهایوجودِ کریونها شاید صرفاً شبیهِ جایگزین شدنِ یکموضوع نژاد با نژادی دیگر به نظر میرسید.
اما صبر کن... هرچند توضیحاتِ ازیو رشتهٔ افکارِ لکس را به این سمت کشانده بود که نشانهٔ هردفعِ کسی با مهارتهای اولیهٔ استنتاج بود، او کسی نبود که کورکورانه تحتتأثیرِ دیگران قرار بگیرد. با اینکه وقتیمیدونم ازیو آن را میگفت منطقی به نظر میرسید، لکس میتوانست بهسرعت و بهراحتی نقصِ این استدلال را پیدا کند.
هرچند کریونها میتوانستند مثلِ بقیهٔ نژادها باشند و فضایی برای خودشان دستوپا کنند، اما تفاوتِ بنیادینی همصورتی داشتند. نژادهای دیگر تمدنهایشان را میساختند و در کنارِ طبیعت رشد میکردند؛ حتی اگر بعضیهایشان بیشتر از بقیهدهد مخرّب بودند. آنها کشاورزی میکردند، به زمین میرسیدند و جانوران و نژادهای مختلف را در سبکِ زندگیشان میگنجاندند.
اما کریونها اینطور نبودند. لکس به یادِ منطقهٔ بهطرزِ عجیبی متروک در قلمروی فرعی در نزدیکیِ کریونهاکافی افتاد. آنها هرجا که میرفتند، بیفکر و کورکورانه تمامِ موجوداتِ زنده را میکشتند و نابود میکردند. گسترشِنژادِ آنها مستقیماً به طبیعت آسیب میزد و آنها عمداً خودشان را دشمنِ تمامِ موجوداتِ هوشمند نشان داده بودند.
چنین تضادِ آشکاری باز هم باید حسِّ انزجار را در نژاد کریستال برمیانگیخت. برایشان راحت بودبلورها که تشخیص دهند حتی اگر کریونها تهدیدی برای آنها نباشند، پخش شدنشان در سراسرِ قلمرو مستقیماًآنها به محیطِ قلمرو آسیب میزند و در نهایت باعث میشود حتی کریستالها هم متحملِ ضرر شوند.
اگر کار به جاهای باریک میکشید، در صورتی که کریونها به همانامپیِ شکلی که از مدتها پیش در حالِ گسترش بودند ادامه میدادند، ملتکاردِ کریستال چهبسا در نهایت به آخرین مکانِ قابلِ سکونت در قلمرو تبدیل میشد.
ازیو با خندهای کوتاه گفت: «انگار همین الان متوجهِ نقصش شدی.بلورها بله، چیزی که الان شنیدی فقط توضیحِ ظاهریه که به مردمبفهمد دادن. دلیلِ اصلی خیلی سرراستتر و در عینِ حال خیلی شوکهکنندهتره.
چون دربارهٔ قلمروها میدونی، حتماً این رو هم میدونی که بعد از پشتسر گذاشتنِ قلمرو جاودانه زمین، از قلمرو کریستال عروججهتِ میکنن و به قلمروی دیگهای میرن. اونا به یه قلمروی تصادفی نمیرن، بلکه به جایی به اسمِ باغِ ازلی میرن. همونطورهیچوقت که منطقاً میشه انتظار داشت، نژاد کریستال اونجا هم حضور داره، هرچند باید اعتراف کنم که اونجا اصلاً بهاندازهٔ اینجا قدرتمند نیستیم.
وقتی تهاجمِ کریونها شروع شد، حتی قبل از اینکه پولیودها شکست بخورن، ملت کریستال متوجهِ تهدیدِ واقعیِ این نژاد شد. درست وقتی داشتیم آماده میشدیم تامیشد کمکی بکنیم، یکی از بزرگانی که از قلمرو کریستال فراتر رفته بود با ما تماس گرفت. ارتباط بینِ قلمروها آسون نیست، برای همین فقط مختصِ مهمترینهمین خبرهاست. جزئیاتِ اون پیام رو... فعلاً پیشِ خودم نگه میدارم. فقط همینقدر بهت میگم که بعد از اون، تمامِ برنامهها برای اقدامِ عملی علیه کریونها لغو شد.»
لکس شوکه شد، اما در عینِ حال از قبل انتظارِباورنکردنیه نوعی توطئه را داشت، بنابراین این نتیجه برایش قابلقبول بود.نداشت در عوض این بلمونت بود که بیشتر از همه متزلزل شد.
بلمونت با خشم غرید: «دروغه! حتماً داری دروغ میگی!موضوع من هرگز چنین چیزِ مضحکی نشنیدم!» و بلوری کهمنطقشان چهرهاش را تشکیل میداد، رنگی سرخ به خود گرفت.
ازیو که تقریباً از دستِنیرویی بلمونت کلافه شده بود، پرسید: «چرابکند مثلِ یه بچهٔ لوس رفتار میکنی؟
تأیید کردنش آسونه. حالا که میدونی، میتونی با اعضایتهدیدِ دائمِ پارلمان کریستال مشورت کنی. اونا فقط ازت میپرسنکردن چطور فهمیدی، و بعد جزئیات رو برات روشن میکنن.»
هرچه لحنِ ازیو مطمئنتر میشد، بلمونت بیشتر به هم میریخت. اگر از قبل ننشسته بود، چهبسا تلوتلوجهتِ میخورد. لکس دلیلِ این واکنش را نمیفهمید، چون از نظرِ او همهچیز کاملاً منطقی بود. اگر دستوراتکردید یا راهنماییهایی از طرفِ شخصِ ارشدتری در همان نژاد میرسید، منطقی بود که از آن پیروی کنند.
این لزوماً به این معنا نبود که نژاد کریستال مغزِ متفکرِ پشتِ پرده است. شایدمیزنند آنها فقط تحتِ راهنماییِ اعضای نژادشان از یک قلمروی بالاتر، داشتند از یک خطرِ پنهاندلیلِ و ناشناخته دوری میکردند. برای نتیجهگیری خیلی زود بود، چون میتوانست توضیحاتِ زیادی داشته باشد.
متأسفانه به نظر میرسید کهنیرویی او فعلاً نخواهد فهمید چرا بلمونتبکند تا این حد جا خورده است.
ازیو از لکس پرسید: «بازنشن هم چیزی داری؟ از طرزِ حرفهرچند زدنت مطمئنم چیزهای مهمتری هم فهمیدی.»