چپتر 847: آشیانه
0کلماتِ روی پاکت در چشمانِ تولهاژدها هر لحظه بزرگتر میشد. دو کلمهٔ ساده بودند، اما قدرتِ نهفته درنباشد آنها ذهن و تنش را در بر گرفت و او را همانجا که ایستاده بود خشک کرد. با اینبرگشت حال هیچچیز از این هاله به بیرون درز نکرد، در نتیجه همهٔ الفها با کنجکاوی به او نگاه میکردند.
آن دو غریبه، پس از ایجادِ صحنهای بیسابقه در مقرِ اتحاد، همانطور ساده که واردمیدانِ شده بودند، آنجا را ترک کرده بودند. چهبسا معاملات و دستکاریهای زیادی در سایهها وآمد دور از چشم انجام میشد، اما هرگز چنین کاری به این شکلِ علنی صورت نگرفته بود.
حتی ضعیفترین الفِ اتاق هم میتوانست حس کند که پیامدهای این اتفاق تا دوردستها کشیده میشود. پیشینهٔ آن مرد اصلاً ساده نبود که بهتنهایی این اعتمادبهنفس راتنها داشت تا تنها با اتکا به یک نام، در برابرِ کلِ اتحاد بایستد. بیشترشان پیش از این نامِ مهمانخانهٔ نیمهشب را نشنیده بودند، اما بهراحتی هم آنگردانِ را فراموش نمیکردند. آن معدود کسانی هم که شنیده بودند، خیلی زود آن را به یکی از گردانهای جدیدتری که به ارتششان پیوسته بود ربط دادند: گردانِ نیمهشب.
در میانِ چیزهای دیگر، بیشترین شهرتشان برای این بود کهنبرد با وجودِ اعزام به چندین میدانِ نبرد و با وجودِ سطحهایمطمئن تزکیهٔ پایینشان، هنوز حتی یک سرباز هم از دست نداده بودند.
یکی از الفها با تردید، انگارنبرد که از کارش مطمئن نباشد، جلودست آمد و به شانهٔ تولهاژدها زد.
«قربان، شما... شماربط میخواید اونا رو بهچیزهای مقاماتِ بالاتر گزارش بدید؟»
بهمحضِ این ضربه، تولهاژدها از قدرتِ پاکت رها شد.حتی لرزهٔ آشکاری بر تنش افتاد، سپس برگشت و بیآنکهکشیده به حفظِ ظاهرش اهمیتی بدهد، با تمامِ سرعت دوید.
الفهای اتاقِ هماهنگیِ منابع مبهوت ماندند و نمیدانستند چهمیدانِ کنند. در نهایت، چارهای نداشتند جز اینکه سرِ جایشان بنشینندانگار و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است، به کارشان برگردند.
در همین حال، لکس و سیرک انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، با قدمهایی یکنواخت به دنبالِ برلینِ الفجلو بهسوی آشیانه میرفتند. راستش را بخواهید، این ماجرا تا همینجا هم بهتر از بیشترِ نقشههای لکس پیش رفته بود. اوحفظِ خبر داشت که به دست آوردنِ اطلاعات دربارهٔ اینکه گردان کجاست یا چه اتفاقاتی پیرامونش میافتد، اصلاً کارِ آسانی نیست.
همچنین هیچ انتظاری برای کمک از سوی اتحاد نداشت. بیسروصدا گیر آوردنِ اطلاعاتاعزام و رفتن پیش از آنکه بتوانند واکنشی نشان دهند، بهترین راهحل بود. پاکتیکارش هم که به تولهاژدها داده بود، یکی از تدابیرِ احتیاطیاش به شمار میرفت.
بدترین حالت این بود که مجبور شود نهتنها برای گرفتنِ اطلاعات، بلکه برای رفتنکند هم به زور متوسل شود. هرچند برای فرار از آن وضعیت هم راهی بهاتکا ذهنش رسیده بود، اما اینکه نقشهاش موفق میشود یا نه، کاملاً به شانس بستگی داشت.
لکس بیصدا از انگشترش پرسید: «اوضاع چطوره، پل؟ محدودیتی رومون حس میکنی؟ کسی زیرِ نظر دارتمون؟» تکیهنداده بر دانشِ عظیمِ انگشتر، یکی از اقداماتِ احتیاطیِ او بود. هرچند انگشتر بسیاری از خاطراتش را ازبهمحضِ دست داده بود، اما اغلب با قرار گرفتن در وضعیتی جدید، اطلاعاتِ مربوطه را به یاد میآورد.
حلقه خبر داد: «همون لحظهای که وارد اینجاتزکیهٔ شدیم، چند تا محدودیت رومون اعمال شد. اما اونامطمئن فقط برای ردیابیِ استاندارد و نظارتِ سادهن. همه دارنشون.»
لکس گفت: «اگه تغییری پیش اومد خبرم کن.» هیچ عجلهای نشان نمیداد، اما میدانست در حالِ حاضر در وضعیتِپایینشان بسیار خطرناکی قرار دارند. بهمحضِ اینکه گزارشِ اتفاقاتِ اتاقِ هماهنگی به یکی از مدیرانِ ارشد میرسید، حتی اگر خودِ پایگاهبدید قرنطینه نمیشد، لکس و سیرک دستکم تا زمانِ تحقیقاتِ بیشتر دستگیر میشدند. یا بهتر بود بگوید سعی میکردند دستگیرشان کنند.
اما هرچقدر هم که باورنکردنی بود، در تمامِ مسیر تا ورود بهاتاق آشیانه با هیچ مشکلی روبهرو نشدند. الف عادی به راهش ادامه داد، امااعتمادبهنفس لکس و سیرک بیاختیار لحظهای مکث کردند تا منظره را از نظر بگذرانند.
بزرگترین سفینهای که تا آن لحظه دیده بودند، همان سفینهٔ عظیمی بود که بر فرازِ مهمانخانهٔ نیمهشبنداده پرواز میکرد، اما در این آشیانه سفینههای بیشماری به همان اندازه و حتی بسیار بزرگتر به چشمبهمحضِ میخورد. میلیونها سرباز از نژادهای مختلف با نظمی دقیق در حالِ سوار شدن به سفینههای گوناگون بودند.
علاوه بر این، سفینهها همینطور بیبرنامه پرواز نمیکردند و از زمین برنمیخاستند.دست برای برخاستنِ هر سفینه مراحلِ بسیار سختگیرانهای طی میشد تا مبادا نهمیخواید تنها به سفینههای دیگرِ آنجا، بلکه به سربازانِ مختلف نیز آسیب برسانند.
بهمحضِ اینکه تمامِ نیروهای لازم سوارِ سفینه میشدند، سکویی که سفینه روی آن پارک شده بود جدا میشد و سپس سفینه را بهنداده صفِ سفینههای آمادهٔ خروج میبرد. وقتی نوبتِ سفینهای میرسید، آن را به یک آرایهٔ ایزوله میبردند تا جلوی هرگونه انرژیِ آزادشده، حرارتِ راکتهاسپس یا پیشرانها، و یا هر مادهٔ مضرِ دیگری را که هنگامِ برخاستن نشت میکرد بگیرد و نگذارد روی بقیهٔ پایگاه یا افراد تأثیری بگذارد.
همین یک آشیانه، که تنها یکی از میانِ چندین آشیانه بود، بهقدری بزرگ بود که در تصور نمیگنجید و لکس نمیتوانستمرد انتهایش را ببیند. بسیاری از سفینههای آنجا صدها مایل طول داشتند، هرچند او بیدرنگ متوجه شد که فعلاً انگار فقط سفینههای کوچکترکسانی در حالِ رفتن هستند. تمامِ سفینههای بزرگتر پارک شده بودند و هیچ نشانهای از آماده شدن برای حرکت در آنها دیده نمیشد.
گذشته از سفینهها و سربازان، آشیانه پر از ماشینهای جنگیِ بیشماری بود که بسیار فراتر از تصوراتِ لکس بودند. تانکها و مِکها درجلو مقایسه با آنها بسیار پیشپاافتاده و معمولی به نظر میرسیدند. لنزِ تماسیِ شیکِ او انگار همهٔ آنها را میشناخت و مدام روی هربدهد کدام برچسب میزد تا لکس ببیند. اما لکس فقط همان لحظهٔ اول به نیروی جنگیِ عظیمی که پیشِ رویش جمع شده بود توجه کرد.
رو به الف کرد و گفت: «منوسطحهای ببر پیشِ کسی که بتونه کارِ رفتنمون روانگار سریعتر راه بندازه. ما سفینهٔ خودمون رو داریم.»