---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1308: تاریخِ بشریت • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 1308: تاریخِ بشریت

0

هرچند کورنلیوس شاید کاملاً متوجهِ منظورِ کاساندرا نمی‌شد یا در نهایت فقط‌به‌تنهایی​ به اشاره‌هایش شک می‌برد، لکس می‌فهمید او در چه فکری است. کاساندرا‌پسش​ از همین حالا در مسیرِ تبدیل شدن به یک سرورِ دائو بود.

راستش را بخواهید، لکس هیچ ایده‌ای نداشت که چنین چیزی چقدر طول‌بگیرن​ می‌کشد. شکستنِ مرزهای خودش هیچ‌کدام این‌قدر زمان نبرده بود، اما تازه بعد‌وهم‌آلود​ از جاودانه شدن بود که داشت می‌فهمید این کارها چقدر زمان می‌برد.

او همیشه یک استثنا بود، اما با این حال، حالا وقتی به مراقبه می‌نشست‌سخته​ یا روی قوانینِ مختلف تأمل می‌کرد، دقیقه‌ها بی‌آنکه متوجه شود به روزها تبدیل می‌شد. شاید‌داشته​ طبیعتِ قدرت‌های بزرگ‌تر این بود که حتی فکر کردن به آن‌ها هم زمانِ بیشتری می‌برد.

بنابراین حدس می‌زد که هر وقت کاساندرا بالاخره آن جهش را به‌کنن​ عالمِ سرورِ دائو انجام داد، شاید یک بارِ دیگر کورنلیوس را پیدا‌بدنش​ کند و از او دعوت کند تا در ماجراجویی‌اش به او بپیوندد.

«نمی‌دونم نشستِ تزکیه‌تون چقدر طول می‌کشه، اما همیشه به‌خاطرِ مردمم تمامِ تلاشم رو می‌کنم.» کورنلیوس این را گفت، اما برای یک بار هم که شده خستگی در‌اختیار​ چهره‌اش نمایان شد. «ولی حداقل نمی‌دونم تا کِی می‌تونم این قلمرو رو حفظ کنم. دربارهٔ یک چیز حق با شماست. روبه‌رو شدن با قدرت‌های بزرگ‌تر به‌تنهایی سخته.‌به‌جای​ اما این دقیقاً همون وضعیتیه که انسان‌ها باید بهش عادت کنن و یاد بگیرن از پسش بربیان. ما از هر وسیله‌ای که در اختیار داشته باشیم استفاده می‌کنیم.»

کاساندرا فقط سر تکان داد و بعد بدنش ناگهان وهم‌آلود شد. داشت جلوی چشمانشان‌بربیان​ محو می‌شد، پس به‌عنوانِ آخرین حرکت، انگشتش را به‌سمتِ کورنلیوس گرفت. بدنش به نورِ بنفشی‌آخرین​ تبدیل شد که به درونِ تنِ شاه جهید و ناگهان شروع به شفای او کرد.

با این حال، کورنلیوس به‌جای اینکه احساسِ بهتری پیدا کند، بی‌درنگ به‌روبه‌رو​ زانو افتاد و به سرفه‌های شدیدی افتاد، تا اینکه سرانجام حشرهٔ بزرگ‌بگیرن​ و در حالِ پیچ‌وتابی شبیهِ هزارپا را سرفه کرد و بیرون انداخت.

بی‌درنگ حالش خیلی بهتر شد و با افتادنِ نگاهش‌باید​ به حشرهٔ در حالِ تقلا، حسِ انزجار وجودش را پر‌داشته​ کرد. کورنلیوس ایستاد و حشره را زیرِ پایش لِه کرد.

انرژی و سرزندگی تنش را پر کرد و قدرتی را که‌روبه‌رو​ از دست داده بود به او برگرداند و در واقع آن‌یاد​ را حتی بیشتر هم کرد. عالمش بالاتر نرفت، اما قدرتش چرا.

با این حال روی این‌وضعیتیه​ موضوع مکث نکرد و در‌کنن​ عوض به لکس نگاه کرد.

«تو هر بار که می‌بینمت غافلگیرم می‌کنی. شاگردِ کاساندرا‌دربارهٔ​ وانس اگنیو... باورم نمیشه. می‌دونی چقدر آدم فقط برای‌انسان‌ها​ یک لحظه دیدنش سرودست می‌شکنن؟ و نه فقط انسان‌ها.»

لکس صادقانه اعتراف کرد: «فکر کنم تو‌وضعیتیه​ بیشتر از من با پیشینه‌اش آشنایی داری. هرچند،‌پسش​ اعتراف می‌کنم که من هم بهترین شاگرد نبودم.»

کورنلیوس خشکش زد. انگشتش را‌قلمرو​ به‌سمتِ لکس گرفت و خواست‌شماست​ چیزی بگوید، اما کلمات یاری‌اش نکردند.

لکس پرسید: «چیه؟»

«تو... تو‌ولی​ هیچی دربارهٔ‌کِی​ تاریخِ بشریت نمی‌دونی؟»

لکس شانه‌ای بالا انداخت.

«من مثلِ تو به یه آکادمیِ شیک نرفتم. تازه،‌چیز​ اون‌قدر سرم به کار کردن روی قدرتم و قوی‌تر‌باید​ شدن گرمه که دیگه نمی‌رسم نگرانِ خوندنِ تاریخ باشم.»

کورنلیوس سر تکان داد و خودش را روی مبل انداخت.‌کنن​ انگار حرف‌های لکس حتی از آن حشره‌ای که از دهانش‌می‌کنیم​ بیرون خزیده بود هم ضربهٔ سنگین‌تری به او زده بود.

«حداقل دونستنِ یه تاریخچهٔ مختصر مهمه. ولی گمانم با حمایتِ مهمان‌خانه‌دار، نیازی نیست نگرانِ‌سخته​ این‌جور چیزها باشی. کاساندرا از خاندانی افسانه‌ای میاد. هرچند بشریت دیگه سرورِ دائو نداره، اما‌داشته​ همیشه این‌طور نبوده. زمانی بود که بشریت سرورِ دائو داشت، اون هم بیشتر از یکی.»

«با اینکه مرگِ سرورانِ دائو به‌طور کلی به‌شدت نادره، اما تو جنگ‌های قلمرو معمولاً هدفِ دشمن همینه. مادرِ کاساندرا، جاسیندا وانس اگنیو، آخرین نیمه‌سرورِ‌بدنش​ دائوی بشریت بود و میگن خاندانش هم از یه سرورِ دائو ریشه گرفته، هرچند تأییدِ این‌جور چیزها غیرممکنه. میگن مادرش تو همون نبردی کشته شد‌بی‌درنگ​ که پسرش هم جونش رو از دست داد. تا جایی که به انسان‌ها مربوط میشه، خاندانِ اون نزدیک‌ترین چیز به اشرافیتِ واقعیه که وجود داره.»

لکس ابرویی بالا انداخت. همیشه می‌دانست کاساندرا قوی است؛ هرچه باشد، خودش را قوی‌ترین انسانِ زنده در جهان می‌نامید. اما آن‌قدر‌کنن​ درگیرِ مشکلاتِ خودش بود که توجهِ زیادی به او نکرده بود. دوست داشت بگوید حالا با تبدیل شدن به شاگردی بهتر این‌به‌سمتِ​ کم‌کاری را جبران می‌کند، اما احتمالِ زیادی وجود داشت که دفعهٔ بعد که او را می‌بیند، کاساندرا یک سرورِ دائو شده باشد.

لکس آهی کشید. ناگهان کمی فشار‌انسان‌ها​ روی شانه‌هایش حس کرد، اما این‌ها چیزهایی‌پسش​ بودند که باید در آینده نگرانشان می‌شد.

«واقعاً این رو نمی‌دونستم. یکم بیشتر دربارهٔ تاریخچه‌اش تحقیق می‌کنم. اما فعلاً، کورنلیوس، چیزهای دیگه‌ای‌دقیقاً​ برای بحث داریم. یکی از دلایلی که اومدم اینجا این بود که تو و کاساندرا‌باشیم​ بتونید حرف بزنید. حالا که این کار انجام شد، می‌تونیم بریم سراغِ کارِ شخصیِ خودم.»

کورنلیوس پرسید: «چه کاری؟ باید بهت هشدار بدم، اوضاع تو قلمروی بلور خیلی آشفته‌تر از قبله. هیولاها به رهبریِ وینی دارن علیه کریون‌ها‌تکان​ غوغا به پا می‌کنن. اول فکر می‌کردیم این اتفاقِ خوبیه، اما ناگهان بقیهٔ نژادها بهمون خیانت کردن؛ اون‌ها جنگ با کریون‌ها رو متوقف‌اینکه​ کردن و در عوض به جونِ همدیگه افتادن. اولش همه گیج شده بودن، اما بعداً فهمیدم که آزمونِ ونتورا از قبل شروع شده.»

«شرکت‌کننده‌های آزمون می‌خوان کنترلِ کلِ قلمرو رو به دست بگیرن و برای همین به همه‌جا حمله کردن. حتی نژادِ بلور هم از دستشون در‌پسش​ امان نیست. اون‌ها از همین حالا کنترلِ دیده‌بان‌ها رو به دست گرفتن و ارتش‌های کاملی رو آوردن تا کنترلِ قلمرو رو در دست بگیرن.‌تنِ​ حداقل قبلاً، نظمی تو این آشوب بود. الان، غیرممکنه بشه گفت تو یک دقیقهٔ آینده چه اتفاقی میفته، چه برسه به یک ساعتِ آینده.»

«نمی‌تونی تو ونتورا شکایتی چیزی ثبت کنی؟ فکر می‌کردم تو‌کنن​ هم عضوشونی. این قلمرو همین‌طوری هم تو آستانهٔ نابودی بود. با‌تکان​ در نظر گرفتنِ همه‌چیز، این اتفاق‌ها نمی‌تونه برای قلمرو خوب باشه.»

ناولها | novelha.net