چپتر 803: زندگیِ غمانگیزِ یک وارث
0الفِ رنگپریدهاین پرسید: «آره، آره،دربارهٔ از کجا فهمیدی؟»
بلند شد و لکس را خوب برانداز کرد، اما از آنجا کهشناختی تمامِ بدنش پوشیده بود، طبیعتاً چیزِ زیادی برای دیدن وجود نداشت. لکسداد برای پنهان کردنِ وضعیتِ فعلیاش، خودش را از سر تا پا پوشانده بود.
الف نگاهش را از لکس گرفت وشاهدختها با دستپاچگی گفت: «اوه، تو از اونشانسِ نژادهایی! عذر میخوام، قصد نداشتم خیره بشم.»
«کدوم نژادها؟ فکر کنم یه چیزی رو اشتباه متوجه شدی. اینکه از کجا فهمیدم وارثیدیگه هم خیلی ساده بود. اصلاً ربطی به این نداره که داشتی دربارهٔ شاهدختها یا چیزای دیگهداد حرف میزدی. فقط با شناختی که از شانسِ خودم دارم، عمراً به یه موقعیتِ عادی بربخورم.»
الف که متوجهِ منظورِداشتی لکس نشده بود، جوابدیگه داد: «خیلی به شانست مطمئنی.»
«خیلی. حالا که حرفِ شانسم شد، میخوای ازدیگه این منطقه بریم؟ اگه دارن تعقیبت میکنن، پسعمراً اگه نریم ممکنه تعقیبکنندههات صاف بیفتن به پستِ ما.»
الف پیش از آنکه با عجله بهسمتِ شهر راه بیفتد،حرف گفت: «آره، آره، فکرِ عالیایه. تازه میدونم دقیقاً کجا بریم!بربخورم تو هم میای؟ میخوام پولِ اون اکسیر رو بهت برگردونم.»
لکس به الف ملحق شد و گفت: «چرا که نه؟ بدم نمیاد داستانِ وارثی رو بشنومحرف که مجبور به ازدواج شده. تا الان فقط به زوجهای خوشبخت برخوردم، برای همین این یکی یهجوراییمطمئنی تنوعه. راستی، چطوری از اون ماجرای شاهدخت قسر دررفتی؟ فکر میکردم تیلایا قراره یه نهادِ بیطرف باشه.»
الف با چهرهای پشیمان گفت: «هست! اون پیرمردِ خرفتی که مسئوله، مستقیم به خانوادهٔ شاهدخت گفت از اونجا که خودم این ماجرا رو شروعداد کردم، هر مجازاتی رو که بهم بدن بدونِ هیچ دخالتی میپذیره. دوست داره قیافهٔ آدمای بزرگ و مقتدر رو بگیره، ولی میدونم که فقط داشتبیفتد تلافی میکرد. اون پیرمردِ خرفت تمامِ عمرم من رو توی منطقهٔ بیطرف نگه داشته، برای همین از همون اول هم دلِ خوشی از رفتنم نداشت.»
«مجازاتت چیاین بود؟ اون شاهدختدربارهٔ قراره عروست بشه؟»
«نه، اصلاً اینطور نیست. مجبور شدم از تمامِ دستاوردهام از کشتزارِ برداشتِ مقدس بگذرم و یهچیزی هم روش بدم. باید بگم خیلی غمانگیزه. همونطورجواب که میشه حدس زد، اون کشتزار پر از بهترین محصولاتِ کلِ کهکشانه. یه دونه محصول یا میوه از اونجا... طعمش واقعاً ایزدیه! منظورم اینهشهر که آره، برات خوبه و پر از انواعِ فوایدِ درمانیه، ولی بیا واقعبین باشیم. این طعمِ کاملاً ایزدیشه که همه رو معتادِ خودش کرده.»
لکس نظری نداد و فقط در سکوت با خودش فکرنداره کرد که آیا این شاهزاده شخصِ «خاصی» است. آیا به همینخودم دلیل بود که تمامِ عمرش در محدودهٔ خودش حبس شده بود؟
«اما وقتی برگشتم، اون پیرمرد به این نتیجه رسید که من خیلیشناختی سرکش و بیمسئولیتم. به قولِ خودش، من اصلاً نقشم رو بهعنوانِ وارثداد جدی نمیگرفتم و به یه زن نیاز داشتم تا من رو "رام" کنه.»
وارث پوزخندِ تمسخرآمیزینداره زد و قیافهٔ کاملاًچیزای منزجری به خودش گرفت.
«به نظرم میاد خیلی از جایگاهت بهعنوانشاهدختها وارث راضی نیستی، پس چرا بیخیالش نمیشی؟شانسِ اینطوری میتونی هر کاری که دلت میخواد بکنی.»
لکس این حرف را همینطوریخیلی پراند، اما اصلاً انتظار نداشت کهداشتی وارث بهشدت با حرفهایش موافق باشد!
«دقیقاً! منم همینطور فکر میکنم! از بچگی سعی داشتم از زیرش درشناختی برم. درسته که قدرت و اختیاراتِ زیادی با خودش میاره، اما هیچکدومِ ایناشانست خوردنی نیستن. دردسرهای زیادی هم دارن. راستش رو بخوای، من که علاقهای ندارم.»
با اینکه گفتوگویشان خودمانی به نظر میرسید، اما حالا که حالِ وارث کمی جا آمده بود، هر دو با سرعتِمتوجهِ زیادی پیش میرفتند. بهجای اینکه بیشتر به دلِ طبیعتِ وحشی بزنند، جایی که شاید کسی متوجهش نمیشد، مستقیماً به سمتِ شهربیفتن رفتند. چند رهگذر همان موقع متوجهِ وارث شدند و از آنجا که نمیتوانستند چشمانشان را باور کنند، گیج و مبهوت ماندند.
لکس چیزی نگفت و فقط دنبالِدربارهٔ وارث راه افتاد، چون به نظرفقط میرسید او دقیقاً میداند به کجا میرود.
وارث پرسید: «اما روشِوارثی کارِ ما اینجا یهکمربطی متفاوته. با دارمین آشنایی داری؟»
دارمین نامِ سازمانِنداره بیطرفی بود کهشاهدختها تیلایا را اداره میکرد.
«غیر از اینکه تیلایا رو اداره میکنن،چیزای اصلاً. من فقط به این خاطر اومدم بهدارم این سیاره که پتانسیلِ تجاریش برام جالب بود.»
«همین حدس رو میزدم. خیلی سادهست. دارمین مالکِ ۴ منظومهست و ما تو این فضا حدودِ ۲۱عمراً سیارهٔ قابلِ سکونت داریم. محدودهمون خیلی کوچیکه، اما با این حال بازم میتونیم موضعِ بیطرفانهمون رو حفظاگه کنیم. در واقع، ما حتی با دزدای دریایی و انواعواقسامِ یاغیها هم معامله میکنیم، اونم کاملاً علنی.
«این کارا نهتنها باعث میشه نیروهایی که دنبالِ اون یاغیها هستن به فکرِ تلافی بیفتن، بلکه خیلی وقتا خودِ همون یاغیها هم ما رو هدفعادی قرار میدن. رویهمرفته فشارِ زیادی رومونه. اگه ضعیف بودیم، عمراً نمیتونستیم از پسش بربیایم و وضعیتمون رو حفظ کنیم. اما در عینِ حال، قوی بودن همآنکه یه دردسره، چون چرا یه آدمِ قوی باید جلوی گسترشِ خودش رو بگیره؟ بالاخره همه میدونن که آدم هرچی قویتر باشه، به منابعِ بیشتری نیاز داره.»
حالا که کاملاً به مرکزِ شهر رسیده بودند، وارث لکس را به رستورانِ کوچک و کاملاً بیسروصداییموقعیتِ برد. آنجا فقط چهار میزِ کوچک و یک پیشخان برای نشستنِ مهمانها داشت و در این ساعتدارن کاملاً خالی بود. با این حال رستوران باز بود و وارث بیتوجه به خلوتیِ آنجا، پشتِ پیشخان نشست.
وارث رو به عقب داد زد: «سه تا کاسهٔ تند لطفاً!» وشناختی بلافاصله صدای افتادنِ ظرفها از جایی در آشپزخانه بلند شد. پیدا بود کهشانست دادِ او کسی را ترسانده است، اما وارث بیخیال به داستانش ادامه داد.
«دلیلِ اینکه ما قوی هستیم، اما بازم ترجیح میدیم بیطرف بمونیم وفقط گسترش پیدا نکنیم، اینه که همین الانشم هر چیزی رو که برایجواب بینهایت قوی شدن نیاز داریم در اختیار داریم، تازه بیشتر از اونم داریم!»