چپتر 906: استراحت کن
0لکس از حسِ ششم، غرایز و قضاوتِ عقلانیِ خودش استفاده کرد تا درستیِ حرفهای کاساندرا را بسنجد. طبقِ قضاوتِ خودش، به نظر نمیرسید کاساندرا چیزی از لکس بخواهد یا قصد داشتهبرگشته باشد برایش تلهای بگذارد. در عوض، تمامِ وجودش بوی بیطرفیِ مطلق میداد. اگر لکس واقعاً مجبور میشد احساسی را برای توصیفِ حالِ او در نظر بگیرد، شاید شبیهِ حسِ یک جواهرسازِازش ماهر بود که جواهری بیهمتا کشف کرده است؛ کسی که میخواهد مطمئن شود این جواهر تراش میخورد و در اثری به کار میرود که باعث میشود همانطور که شایستهاش است، بدرخشد.
در نهایت، لکس نتوانست هیچ دلیلی برای شک کردن بهخنثای او پیدا کند و حسی که از اعماقِ وجودش سرچشمهکنیم میگرفت، پیروز شد. با احترام روبهرویش ایستاد و کمی تعظیم کرد.
لکس متواضعانه گفت: «لطفاً به من آموزش بدید.» از وقتی مهمانخانهدار شده بود، بهندرت تصور میکرد کهکند خودش را در برابرِ کسِ دیگری کوچک کند. اما در این مورد، که طرفِ مقابل بسیار داناترمهمانخانهدار از او بود و داشت راهنماییاش میکرد، لکس برای تعظیم کردن هیچ مقاومت یا تردیدی حس نکرد.
کاساندرا پیش از آنکهکنیم به حالتِ خنثای خودتعیین برگردد، پوزخندی بسیار کمرنگ زد.
«قبل از اینکه تزکیه یا تمرینت رو شروع کنیم، باید یه برنامه برات تعیین کنیم. میبینم که تنت به اندازهٔباشه یه نوزاد آب رفته. اولش شکم به این بود که این نتیجهٔ کمبودِ انرژی تو تنت باشه و وقتی انرژیات دوبارهنیاز تأمین بشه، به اندازهٔ قبل برمیگردی. اما با بررسیِ بیشتر، میبینم که تو روندِ شفا، تنت واقعاً به حالتِ نوزادی برگشته.
«حتی احمقترین پدر و مادرِ دنیا هم میدونن که نوزادها به خواب و استراحت نیاز دارن. هرچند نیازهای تو دقیقاً همونها نیست،برنامه اما پیروی نکردن از نیازهای تنت نتیجهٔ مطلوبی به همراه نداره. قبل از اینکه هر کارِ دیگهای بکنی، باید تنت رو درکشفا کنی. این همون چیزیه که قراره تمامِ عمرت ازش استفاده کنی، پس هرچی بهتر درکش کنی و مراقبش باشی، بهتر ازت پشتیبانی میکنه.
«تو مدتی که تو معبد میمونی، من به برنامه و تغذیهات رسیدگی میکنم. برای سه روزِ آینده،کند فقط باید بخوابی، غذا بخوری و استراحت کنی. هرچند احساسِ قدرت میکنی، اما نوزادها نباید بیش ازمهمانخانهدار حد به خودشون فشار بیارن. وقتی بعد از سه روز وضعیتت به اوج برگشت، تمرینت رو شروع میکنیم.
«حواست باشه که وقتی تمرینت شروع بشه، طاقتفرسا خواهد بود. برای جلوگیرینوزاد از هرگونه حادثه، فقط در مجموع یک ماه تمرین میبینی و بعدبرمیگردی برای مقابله با ایزد راهنمایی میشی. خودت رو از نظرِ ذهنی آماده کن.»
کاساندرا برگشت و همانطور که لکس را به سمتِتعیین اتاقخوابِ جدیدش راهنمایی میکرد، اشاره کرد که دنبالش برود. لکسانرژی کمی مردد بود. آیا واقعاً اشکالی نداشت که بگیرد بخوابد؟
اما از طرفی، کاساندرا توانسته بود ماهیتِ کتیبههای او را تنها در قالبِپوزخندی یک آواتار تحلیل کند و ظاهراً خیلی بیشتر از هر کسِ دیگری میدید.تنت اگر او میگفت که تنش به خواب نیاز دارد، احتمالاً حق با او بود.
شانه بالا انداخت و به دنبالش رفت تا اینکه سرانجام به غلافی بیضیشکل و عجیبکردن رسیدند که باز شد و تختی غوطهور در آب را نشان داد. اولین فکری که بهآموزش ذهنِ لکس رسید این بود که محفظهٔ محرومیتِ حسی است، اما دقیقاً اینطور به نظر نمیرسید.
«وقتی میخوابی، تخت تنت رو آروم ماساژ میده. مایعِ درونش یه محلولِ شفابخشِ مخصوصه که نهتنها تنت رو به اوج میرسونه، بلکه تواناییِ شفای بدنت رو برایروندِ چند هفتهٔ آینده بالا میبره. ماهِ آینده رو قراره توی این بخوابی. کمک میکنه بعد از هر جلسهٔ تمرین کاملاً بازیابی بشی و برای روزِ بعد آماده باشی.درک حالا یهکم استراحت کن. وقتی بیدار شدی، یه وعده غذا برات آماده میکنم. بعدش یه سری تمرینِ سبک داریم تا بدونِ فشار آوردن به تنت، آروم تحریکش کنیم.»
لکس که کنجکاو شده بود، قدم در غلاف گذاشت. مایع گرمتنت بود و بوی کاملاً آرامبخش و مطبوعی داشت. بیاختیار بدنش را شلتأمین کرد و چشمهایش را بست تا بتواند بیشتر روی بو تمرکز کند.
آنقدر راحت بود که بیاختیار دراز کشید و گذاشت نیمی ازخود بدنش در مایع غوطهور شود. آب روی گوشهایش را پوشاند، امابرنامه بقیهٔ صورتش بیرون از مایع ماند تا برای خوابیدن مشکلی نداشته باشد.
غلاف بسته شد و نوری کمجان و گرم فضای داخلش را پر کرد—البته لکس متوجهکردن نشد. تمامِ حواسش به تختی بود که زیرِ بدنش بهآرامی میلرزید و حرکت میکرد. بخشهاییلطفاً از آن به شکلِ کرههای کوچک بیرون میزد و زیرش میچرخید تا کمرش را ماساژ دهد.
جلوگیری از آهِ راحتی که از دهانِ لکس خارج شد، از نظرِ فیزیکی غیرممکن بود؛شکم درست چند لحظه پیش از آنکه به خوابی عمیق و آرام برود. عضلاتش شل شد،برگشته ذهنش نگرانیها را رها کرد و روحش اجازه داد تا بهسادگی در ظرفِ خود شناور بماند.
وقتی بیدار شد، حس میکرد تنها چند ثانیه است که واردِ غلاف شده، امارفته تفاوتی که در بدنش احساس میکرد عظیم بود. با احساسِ شادابیِ فوقالعاده و بدونِ ذرهایشفا خوابآلودگی بیدار شد، بنابراین بلند شد و درِ غلاف را هل داد تا باز شود.
نگاهی به اطراف انداخت و از دیدنِ یک ضیافتِ کامل که روی میزیپوزخندی درست بیرونِ غلافش منتظرش بود، جا خورد. بیرون پرید. حس میکرد کاملاً بهتنت بدنِ کوچک و جدیدش عادت کرده و بسیار قویتر از زمانِ ورودش شده است.
تنها قدرت نبود که گیجشمیرود میکرد. بدنش چنان احساسِ راحتیبدرخشد داشت که نمیدانست چطور توصیفش کند.
هنوز کمی منگ بود که یکی از میوههای چیدهشده را برداشت و گازیرفته زد. با بیرون زدنِ آبِ شیرین و پالپدارِ میوه که صورتِ بچگانهاش رابیشتر رنگی کرد و حواسش را غرق در شیرینی ساخت، مردمکِ چشمهایش گشاد شد.
لکس بیاختیار لبهایش را لیسید و با کمی طمع به میوه خیره ماند.نوزاد در همان مدتزمانی که طول کشید تا یک گاز بزند، هر چیزی رابررسیِ که پیشتر در سر داشت بهکلی فراموش کرد. حالا تمامِ تمرکزش روی غذا بود.
دهانش را تا جایمقاومت ممکن باز کرد وآنکه صورتش را در میوه فروبرد.