چپتر 680: سرور بلمونت
0از آنجا که روندِ مهاجرت کاملاً دقیق به نظر میرسید، منطقی بود که از لکس با جزئیات دربارهٔ هدفش سؤال کنند. با توجه بهورودتون اینکه فهمیده بود دعوتنامهاش از جایی است که ظاهراً یک زندان بود، از قبل خودش را برای روبهرو شدن با کمی دردسر آماده کردهرفتند بود. اما مسئله این بود که لکس واقعاً با هیچ مشکلی روبهرو نبود. در واقع، حتی در طولِ بازجویی هم همه کاملاً مؤدب بودند.
مشکل اینجا بود که هرچه لکس به سؤالاتِ بیشتری جوابوقتی میداد، چهرهٔ بازجوهایش جدیتر میشد. انگار نقشهایشان برعکس شده بودپرسید و بهجای آنها، این لکس بود که داشت سینجیمشان میکرد.
لکس وقتی متوجهِ وقفهای در سؤالاتهمین شد و دید ترلوپ انگار دارد جوابشزمین را هضم میکند، پرسید: «همهچیز... همهچیز مرتبه؟»
ترلوپ جواب داد: «بله. ورودتون تأیید شده،اینجوری اما یه سری مراحلِ تکمیلی هست کهجاودانهها باید توشون شرکت کنید. با من بیاید.»
گربه از روی میز پایین پرید و لکس را به بیرون از اتاق و دور از بخشِهضم مهاجرت راهنمایی کرد. همین که از ساختمان بیرون رفتند، گربه با هر قدم بزرگتر میشد، چون ریشههایبیاید بیشتری از زمین بیرون میآمدند و به تنش میپیوستند، تا اینکه سرانجام جثهٔ گربه بهاندازهٔ یک اسب شد.
ترلوپ بدونِ هیچ توجهی به شأنِ یک جاودانه گفت: «سوار شید، اینجوری سریعترسؤالات میرسیم.» لکس کمی احساسِ معذببودن کرد، اما چون هیچ احترامِ خاصی برای جاودانههاتأیید قائل نبود، مکث نکرد و خیلی زود خودش را نشسته روی گربهٔ چوبی یافت.
گربه گفت: «محکم بچسبید.» و بعد ناگهان به جلو جهید و چیزی نمانده بود لکس را از پشتش به پاییناسب پرت کند. خوشبختانه، لکس واکنشهای سریعی داشت و با پاهایش چنگش را به تنِ گربه محکم کرد. تهِ دلش میخواستزود از گربه بپرسد آیا میتواند با ریشههایی که تنش را ساختهاند رکاب یا کمربندِ ایمنی درست کند، اما بعد پشیمان شد.
ترلوپ به او گفت: «دارم شما رو به یکی از دروازههایمعذببودن کشورِ بلور میبرم. از اونجا، تا والسکو همراهی میشید. یه سری ازیافت رسومِ نژادِ بلور رو براتون میگم تا از اتفاقاتِ دورتون بیخبر نمونید.
«اول از همه، و مهمتر از همه، داخلِ کشورِ بلور، شما جایگاهِ یه مهمان رو دارید. این بهتون یه سری مزایا میده، اما محدودتون هم میکنه. مثلاً، بابتِ هیچ جرمی که بیرون ازکنید کشورِ بلور مرتکب شدید محاکمه نمیشید، به شرطی که علیه یکی از اعضای نژادِ بلور نبوده باشه. با این حال، حقوقِ شما داخلِ کشور بهشدت محدوده. بدونِ داشتنِ یه حامی از نژادِ بلور،سوار نمیتونید شغلی بگیرید، ملکی بخرید یا اجاره کنید، به مدرسه برید، واردِ موزهها بشید، به مناطقِ خاصی تو شهرهاشون برید، شکار کنید، یا به املاکِ خصوصی نزدیک بشید. اینها فقط چندتا از محدودیتهای شماست.
«اما نیازی نیست نگرانِ این موضوع باشید، چون شما یه حامی دارید کهسؤالات ازیو خواهد بود. یه چیزِ دیگه، اگه موقعِ انجامِ دستوراتِ حامیتون تصادفاً مرتکبِ جرمیسری بشید، مقصر شناخته نمیشید. در عوض، این حامیتونه که باید پاسخگوی کارای شما باشه.
«سوم اینکه، اگه یه کاهن یا روحانی از هر کدوم از معابدریشههای حضورِ شما رو خواست... حقِ مخالفت ندارید. شدیداً توصیه میکنم تا جایجاودانه ممکن ازشون دور بمونید، چون جلبکردنِ توجهشون معمولاً عاقبتِ خوبی براتون نداره.
«چهارم، اگه یکی از اعضای نژادِ بلوراینجوری به هر شکلی به شما علاقهمند شد، حققائل دارید رد کنید، یا باهاش واردِ معامله بشید.
«پنجم، و مهمتر از همه در موردِ شما، اگه تو یه دعوایسؤالات حقوقیِ در جریان بینِ اعضای نژادِ بلور شاهد بشید، مجبورید تا زمانی کهتأیید روندِ دادگاه ادامه داره همونجا بمونید. تو این مورد، هیچ حقِ انتخابی ندارید.»
لکس با لحنی جدی پرسید: «چرا آخریداشت برای من از همه مهمتره؟» حدسی دردید ذهنش شکل گرفت. امکان نداره، مگه نه؟
گربه سرش را چرخاند تا به لکس نگاه کند، دربزرگتر حالی که تردید در چشمانش موج میزد. انگار داشت در ذهنشبدونِ با چیزی کلنجار میرفت، اما در نهایت تصمیم گرفت جواب ندهد.
«بهزودی خودتون میفهمید.»
سریعتر از انتظارِ لکس، به مرزِ کشورِ بلور رسیدند؛ مرزی با دیوارهایی واقعی در هر دو طرفهضم و دروازهای باشکوه به ارتفاعِ ۱۰۰ فوت (۳۰ متر) در وسطِ آن. با اینکه دیوارها فقط کمیبیاید کوتاهتر از خودِ دروازه بودند، حسی به لکس میگفت پرواز از روی آنها گفتنش راحتتر از انجامدادنش است.
تعدادی نگهبان دمِ دروازه ایستاده بودند که زره به تن داشتند و نیزههای بلندی در دست گرفته بودند. با اینکه تشخیصش سختمرتبه بود، چون وجببهوجبِ تنشان با زره پوشیده شده بود و حتی چشمانشان هم معلوم نبود، لکس باور داشت این نگهبانها از نژادِبخشِ بلورند. از آنچه به یاد میآورد، نژادِ بلور نژادی بسیار محافظهکار بود که اصلاً دوست نداشتند بلورشان را به کسی نشان دهند.
اگر بلورشان را به تو نشان میدادند، نشانهٔ اعتماد و صمیمیتِچون عمیقی بود. البته معمولاً. در نژادشان کم نبودند کسانی که کاملاً آزادانهشأنِ زندگی میکردند و بلورهایشان را مثل سنگهای قیمتی، بیپروا به نمایش میگذاشتند.
نگهبانها که هنگامِ عبورِ نژادهای مختلف مثل مجسمهسریعتر آنجا ایستاده بودند، با دیدنِ ترلوپ و انسانِمکث ناشناسی که بر پشتش سوار بود، انگار جان گرفتند.
یکی از نگهبانها که مشخص بود با ترلوپ آشناست، گفت:متوجهِ «آهای سیلویا! با این سیلِ مهاجرها چه میکنی؟ فصلِ خونِهمهچیز تازه است و خونِ تازه دارد خروشان به پادشاهیِ بلور میریزد.»
گربه با لحنی که انگار از قبل آمادهٔ پسزدنِمیکرد او بود، جواب داد: «تو شاعر نیستی، فران. الکی سعیمیکند نکن لفظقلم حرف بزنی.» انگار این دو دوستانِ قدیمی بودند.
نگهبانِ دیگر فقط ریز خندید. گفتوگو همانجاساختمان تمام شد و گربه بهسرعت صف رامیآمدند دور زد و لکس را از دروازهها گذراند.
با عبور از دروازه، حواسش مورمورشید شد؛ حدس میزد پیامدِ خاصیتِ فضایش باشد.خاصی دنیای آنسو کاملاً متفاوت به نظر میرسید.
احتمالاً مهمانها همشده یه همچین چیزیداشت رو تجربه میکردن.
این فکر زمانی از ذهنِ لکس گذشت که انرژیِشید روحیِ خالص و بهنوعی «تمیزتر» دورش میچرخید و «آلودگی»ِقائل ناشی از انرژیِ ناخالصِ بیرونِ دروازه را میشست و میبرد.
اگرچه سیلویا، یعنی همان ترلوپ، چون از مدتها پیش به این حسجاودانه عادت داشت مکثی نکرد، اما لکس دیگر به اطرافش توجهی نشان ندادقائل و غرقِ بررسیِ این شد که انرژی چطور دارد تنش را میشوید.
برایش جالب بود؛ حس میکرد حتی ضعیفترینجدیتر هالهٔ انرژیِ بیرون هم دارد پاکسازی میشود،آنها انگار اصلاً انرژی نبود، بلکه طاعون بود.
با اینکه لکس از مدتها پیش متوجه شدهجثهٔ بود رفتارِ انرژی بسته به میزانِ خلوصش تفاوت دارد،شید اما این پدیده را برای اولین بار تجربه میکرد.
تنها انرژیِ ذخیرهشده در بدنش کهجاودانه از مدتها پیش تحتِ تأثیرِ خاصیتهایش قراراحساسِ داشت، از این پاکسازی در امان ماند.
با خود فکر کرد که این تراکمِ انرژی در چه رتبهٔ ستارهای قرارگفت میگیرد، چون قطعاً با بقیهٔ قلمرو یکی نبود. اما لکس فرصتِ زیادی براینکرد فکر کردن نیافت، چرا که صدای سیلویا او را از این خلسه بیرون کشید.
«سرور بلمونت، موردی پیشمیداد آمده که فکر میکنم بایدانگار شخصاً به آن رسیدگی کنید.»
لکس سر بلند کرد و یکی از اعضای نسبتاً لاغراندامِ نژادِ بلور را دید. چهرهاش کاملاً نمایان بود، هرچند بقیهٔ بدنش را لباسی خوشدوختخاصی و چسبان پوشانده بود. بلوری که چهرهاش را شکل میداد، هالهٔ سبزرنگِ محوی در خود داشت که به این سرور بلمونت، حالوهوایی از طراوتسریعی و سرزندگی میبخشید. لکس تنها با نگاه کردن به او، حس کرد روحیهاش تحتتأثیر قرار گرفته است؛ انگار آرام شده و غرق در تحسین بود.
این حس تنها لحظهای دوام آورد و بعد لکس خودش را جمعوجور کرد و با ورودخاصی به حالتِ فلو، ذهنش را از احساساتش جدا ساخت. با اینکه آن مرد دشمنش نبود، اماجهید لکس حتی در رویارویی با جاودانهها هم هرگز چنین تأثیری را روی روحیهاش تجربه نکرده بود.
خبر نداشت که دلیلش این است که سیستم در داخلِ مهمانخانه، او را در برابرِ چنیناینجوری چیزهایی محافظت میکند. در عینِ حال، خودش هم وقتی لباسِ میزبان را به تن داشت، به شکلِمحکم مشابهی روی دیگران تأثیر میگذاشت. این ویژگیِ طبیعیِ کسانی بود که بر قوانینِ خاصی تسلطِ استثنایی داشتند.
با وجود اینکه لکس هنگامِ ورود به حالتِ فلو اجازه نداد کوچکترینشده تغییری در چهرهاش نمایان شود، اما به نظر میرسید سرور بلمونت متوجه شدهجوابش که لکس خودش را از زیرِ نفوذِ هالهٔ طبیعیِ او بیرون کشیده است.
سرور بلمونت خندید و گفت: «اگه هالهام اذیتتونجثهٔ میکنه، لطفاً به بزرگیِ خودتون ببخشید. قصدِ بدیسوار ندارم. این فقط یه بخشِ طبیعی از وجودِ منه.»
لکس بیآنکه چیزی بگوید فقط سر تکان داد، چرا که منتظرِ توضیح بود. حالامعذببودن دیگر کاملاً روشن بود که مشکلی در رابطه با آن بزرگ که دعوتش کردهبچسبید بود، وجود دارد. فقط امیدوار بود این موضوع مانعی سرِ راهِ مأموریتِ خودش نتراشد.
سرور بلمونت با لبخند، دعوتنامهای را کهبهاندازهٔ سیلویا به سمتش دراز کرده بود گرفت؛ همانشید دعوتنامهای که لکس بهعنوانِ مدرک ارائه داده بود.
با دیدنِ نامهای رویمیداد آن، چهرهٔ خوشایندِ سرور بلمونتانگار رنگِ تعجب به خود گرفت.
بیآنکه بتواند خودشزمین را کنترل کند، پرسید:سرانجام «این رو کِی گرفتید؟»