چپتر 1293: معمولی
0در حالتِ عادی، لکس میتوانست مستقیماً پیشِ مون آنی منتقل شود.همین اما چون میخواست آنجا را به الیزا نشان دهد، کمی دورتربرای منتقل شد. همچنین، اجازهٔ خروجِ الیزا از مهمانخانه را موقتاً غیرفعال کرد.
قرار بود بعد از اینکه مون را به او نشان داد، وضعیت را برایش توضیح داد و یک کلیدِ طلایی بهباید دستش داد، دوباره حقِ خروج را به او برگرداند. اینطور نبود که واقعاً بخواهد او را بدزدد. فقط فکر میکرد نشان دادنِآنها همهچیز خیلی سریعتر از توضیح دادن است. ناگفته نماند که الیزا بهشدت گارد گرفته بود، چون حس میکرد لکس انگیزههای پنهانی دارد.
ورودشان به داخلِ مهمانخانه بهوضوح جلوی حملاتِ الیزا را گرفت، که اتفاقِتعطیلی خوبی بود. با خروج از ساختمان، واردِ شهرکِ کوچک و زیبایی شدمقایسه که پر از خانههایی با ظاهرِ غیرعادی و افرادِ بیشماری با کتوشلوار بود.
کارکنانِ مهمانخانه قلمروی خودشان را داشتند که در چند سالِ گذشته بهخوبی آن را توسعه داده بودند، اما لکس قطعه زمینِ مشخصی رارسیدن هم داخلِ مهمانخانه برایشان جدا کرده و ورودیِ قلمرویشان را همانجا گذاشته بود. این منطقه جایی بود که شهرکِ کوچکی در آن شکلآنها گرفته بود و کارکنانِ مهمانخانه در آن سکونت داشتند. هرچه باشد، همه نمیتوانستند با هر بار تعطیلی یا استراحت، به قلمروی کوچک برگردند.
کارکنانِ بیشماری هم بودند که ترجیح میدادند در قلمروی نیمهشب بمانند و به همین دلیل همینجا ساکن شده بودند.بدونِ در مقایسه با داشتنِ خانهای بدونِ دسترسیِ فیزیکی که برای رسیدن به آن باید آنی منتقل میشدند — یعنیتماموکمال همان ترتیبِ اولیهای که لکس مدتها پیش برای کارکنان چیده بود — داشتنِ یک شهرکِ کوچک بسیار بهتر بود.
طراحیِ این مکان هم تماموکمال کارِ خودِ کارکنان بوددلیل و بخشِ برنامهریزی فقط نقشهها را به لوتر میدادفیزیکی تا او آنها را برای اجرا به مهمانخانهدار بسپارد.
مون هم در یکی از غلافهای بازیابی در همین شهرک استراحت میکرد، که یکیبرگردند از دلایلِ اصلیِ لکس برای آوردنِ الیزا به اینجا بود. البته، چند برخوردِ ظاهراًدسترسیِ تصادفی را هم در اینجا برنامهریزی کرده بود تا توجهِ الیزا را جلب کند.
از روی پلی گذشتند که رودخانهای آرام از زیرش جریان داشت و دستهای از مجیکارپتها در آنداشتنِ شنا میکردند. آنها دیگر آن ماهیهای ضعیف و معمولیِ گذشته نبودند. پس از اینکه بارها و بارها دربهتر انرژیِ مهمانخانه تطهیر شده بودند، ضعفِ پیشینِ خود را دور ریخته و به موجوداتی خارقالعاده تبدیل شده بودند.
با دیدنِ ماهیهای قرمزی که بیخیال از کنارِ برخی ازبمانند کارکنان میگذشتند — کارکنانی که روی تیوپهای دوناتیشکلِ پلاستیکی دردسترسیِ رودخانهٔ آرام لم داده بودند — دهانِ الیزا باز ماند.
با دست اشاره کرد، اما زبانش بند آمده بود. گونهٔ آن ماهیها را نمیشناخت، اما آنها همین حالا هم از حداقل کیفیتِمیشدند پایهای که او پیش از شروعِ تزکیهٔ اربابِ جانوران از یک جانور انتظار داشت، فراتر رفته بودند. البته میتوانست با هر جانورِ تصادفیِمهمانخانهدار دیگری هم شروع کند، اما قدرتِ شریکش تأثیرِ زیادی بر میزانِ قدرتِ خودش میگذاشت؛ به همین دلیل هرگز تزکیهاش را شروع نکرده بود.
اما حالا، اینجا و درست در مقابلش، دستهٔ کاملی از ماهیها قرار داشتند که استعدادشان از هر جانوریبمانند که تا به حال دیده بود بیشتر بود. پیش از آنکه ذهنش بتواند این منظره را هضم کند واولیهای او را لبریز از میل به گرفتنِ ماهیها کند، از گوشهٔ چشم دید که چیزی بهسرعت در هوا گذشت.
وقتی سرش را بالا آورد، طاووسهایی را دید که در هوا پرواز میکردند؛همینجا بالهایشان تجلیِ هنری نفسگیر بود! رنگهای پرطراوت با هوا درمیآمیخت و ردی درخشانیعنی از اکلیلهای رنگینکمانی به جا میگذاشت که انگار پس از چند لحظه ناپدید میشد.
مهمتر از آن، با اینکه موجوداتبرگردند افسانهایِ خالص نبودند، اما باز همدلیل هالهای مشابه از خود ساطع میکردند.
لکس حولهای به سمتش پرتمیدادند کرد و گفت: «آبدهنت رو پاکساکن کن.» واقعاً آبدهانش سرازیر شده بود!
الیزا زمزمه کرد: «اینجا... اینجا کجاست؟»سکونت انگار که اگر صدایش را بالاتعطیلی میبرد، از این رؤیا بیدار میشد.
لکس چمباتمه زد تا یکی از خرگوشهاییترجیح را که از آنجا میجهید نوازش کندساکن و گفت: «اینجا خونهٔ منه، و مهمانخانهٔ نیمهشب.»
«چطور... چطور اینهمهبار جانورِ قدرتمند اینجاست؟برگردند چطور کسی شکارشون نمیکنه؟»
این واقعیتی تلخ بود که جانورانی با تبارهای قدرتمند، مواد اولیهٔ بسیار مؤثری برای بسیاری از گنجینهها، معجونها وبرای اکسیرها به شمار میرفتند؛ بماند که بسیاری از موجوداتِ ثروتمند و قدرتمند هم دوست داشتند آنها را بهعنوان حیوانِ خانگیبرنامهریزی نگه دارند. بهجز در برخی امپراتوریهای جانوران، بهندرت میشد چنین جانورانِ قدرتمندی را دید که همینطور برای خودشان پرسه بزنند.
«همونطور که مدام میگم، اینجا مهمانخانهٔ نیمهشبه. معلومه که کسی راه نمیافته همینطوری الکی حیوونها رو شکار کنه؛ مگه اینکهدلیل دلش بخواد بمیره. بماند که کشتنِ حیوونهای اینجا هم به این سادگیها نیست. بعداً با فنریر آشنات میکنم، اون رهبرِکارکنان گلهٔ اینجاست و همهٔ این جانوران به گلهاش ملحق شدن. اصلاً از اینکه کسی اعضای گلهاش رو شکار کنه خوشش نمیاد.»
از آنجا که لکس اکنون به یک جاودانه تبدیل شده بود، فنریر هم توانست مرز را بشکند و به عالمِ جاودان برسد.برای اما برخلافِ لکس، نمیتوانست بهسرعت از سطحهایش عبور کند و به این راحتیها هم سازگار نمیشد؛ به همین دلیل هنوز داشت از مصیبتشمیداد بهبود مییافت؛ هرچند آسیبِ چندانی هم از آن ندیده بود. در عوض، رشدِ تنش بود که زمان میبرد تا به آن عادت کند.
لکس کاملاً خونسرد رفتار میکرد و در حالی که همچنان الیزا را راهنمایی میکرد،ساکن بیصدا پیامی برای پل جونیور فرستاد. مقداری که پل میتوانست حرکت کند بهشدت محدودترتیبِ بود، برای همین بیشترِ روزها همچنان بهعنوانِ زیراندازِ تزکیهٔ لکس عمل میکرد. اما حالا...
ناگهان زمین لرزید و الیزا برگشت تابمانند به سمتِ منبعِ لرزش نگاه کند که برایخانهای دومین بار در یک دقیقه، دهانش باز ماند.
یک... یک اژدها... یک اژدهای غولآسا با کتوشلوار داشت خیلی عادیبار آن اطراف قدم میزد، هرچند هر قدمش باعثِ زمینلرزهای کوچک میشد؛ساکن انگار هنوز به راه رفتن با چنین تنِ سنگینی عادت نکرده بود.
پل جونیور در حالی که ازبرگردند کنارشان میگذشت، یکی از چنگالهای عظیمشدلیل را تکان داد و گفت: «سلام لکس.»
«سلام جونیور.نمیتوانستند بعداً میبینمت،تعطیلی الان سرم شلوغه.»
انگار که گفتوگوی آنها کاملاً عادی بود، هیچکسِهمین دیگری در آن اطراف حتی سرش را هم بالادسترسیِ نیاورد و همه مثلِ همیشه به کارهایشان ادامه دادند.
مگسی پریدمنطقه توی دهانِکوچکی بازِ الیزا.