چپتر 922: فساد
0نوزادی سوار بر یک تولهگرگ، بیصدا از راهروهای معبد میگذشتند و مسیرهایی را دنبال میکردندکار که آواتارِ کاساندرا پیش از ناپدیدشدنش نشانشان داده بود. او حتی در قالبِ آواتار هم نمیتوانستمناسب همراهیشان کند، چرا که آواتارها ردپایی از انرژی در خود داشتند که ممکن بود شناسایی شود.
اتاقهای فرششده و معطری که از میانشان میگذشتند، ردپای رقیقی از انرژی در خود داشتند که یادآورِ همان انرژیِمبارزه سطحِ قبلی بود و به لکس اجازه میداد بیشتر شفا یابد. با اینکه تنها نیم ثانیه از پرشِ فضایی استفادهمنظم کرده بود، ذخایرِ انرژیاش بهشدت ته کشیده بود. خوشبختانه، همانطور که بهسوی رع پیش میرفتند، این ذخایر دوباره پر شد.
اما به همین نسبت، رع نیز اکنون بسیار قویتر بود، چرا که از قبل ماهها در ایناکنون سطح مانده بود. لکس آخرین گفتوگویشان را به یاد آورد. آن موقع، گفتنِ اینکه خداناباور است حسِخفنی خیلی خفنی داشت، اما حالا مطمئن بود که باید تاوانِ آن تلاش برای خفنبهنظررسیدن را پس بدهد.
با این حال،ثانیه لکس هرگز به تواناییاشکرده برای پیروزی شک نکرد.
حالا که در صورتِ لورفتنِ معبد، خودش هم ممکن بود هدفِزیاد دشمنانِ معبد قرار بگیرد، حتی حاضر بود به اقداماتِ مستأصلانهای دستسلاحهای بزند؛ مانندِ استفاده از بمبهای سطحِ جاودانهای که در النگوی فضاییاش داشت.
اما بهاحتمالِ زیاد، کاردِ کرهاش در این مبارزه بیشتر به کار میآمد.جاودانهای با وجودِ زمانِ کوتاهی که از پیدایشش میگذشت، سلاحهای ایزدی بهطورِ منحصربهفردی برایپیدایشش استفاده علیه ایزدان و نژادهایی که به انرژیِ ایزدی متکی بودند، مناسب بودند.
با نزدیکشدن به رع، تنفسش را منظم کرد و چشمانش را ریز کرد. حتی پیشنسبت از آنکه لکس بتواند او را ببیند، حضورش را حس میکرد. ایزد اصلاً هالهاش راخداناباور مهار نمیکرد و از این رو، فشارِ ایزدیِ او در تمامِ اتاقهای اطرافش پخش شده بود.
شاید این راهی برای دور نگهداشتنِ دشمنان بود، چرا که همه نمیتوانستند بههمانطور راحتیِ لکس و فنریر این فشار را نادیده بگیرند. شاید هم آنقدر رویقبل ترمیمِ خودش تمرکز کرده بود که وقتی برای نگرانی دربارهٔ این چیزها نداشت.
غرایزش نیز به تکاپو افتادند. برخلافِ انتظار، از خطرِ بزرگی در پیش رو هشدار نمیدادند.کار در عوض، با بلندترین صدای ممکن فریاد میزدند که لکس باید پیش از آنکه خیلیبودند دیر شود، برود و کارش را با رع یکسره کند! عجیب اینکه، این حس اطمینانبخش بود.
فنریر ناگهان سرعتش را بهشدت کم کرد و بدنش را پایین آورد و بهفضاییاش زمین چسباند. با اینکه صدای غرشی از آن شنیده نمیشد، لکس لرزشهای بدنش راایزدی حس میکرد. چیزی در رع وجود داشت که توله را بهشکلی غیرعادی تهاجمی میکرد.
لکس حرفی نزد، حتی از طریقِ حسِّ روحیاش،بهسوی اما دستش را محکم روی پشتِ توله فشارنیز داد تا به او یادآوری کند آرام بماند.
پس از چند لحظه، سرانجام رع را دیدند و لکس از آنچهخوشبختانه میدید جا خورد. انتظار داشت که ایزد پس از اینهمه مدت بهبسیار شکوهِ سابقش بازگشته باشد و از خود قدرت و عظمت ساطع کند.
در عوض، رع در میانِ سنگهای فروریختهٔ دیواری که خودش ویران کرده بود، زانو زده بود و دستش را محکم روی لولهای فلزیایزدی که از آنجا میگذشت فشار میداد. پیکرِ زمانی باشکوهاش اکنون با شبکهای از زخمها مخدوش شده بود. بالهایش که زمانی نمادِ شکوهِ ایزدیمهار بودند، بیجان و پارهپاره در دو طرفش آویزان شده و پرهایشان بر اثرِ هر آسیبی که متحمل شده بود، سوخته و جزغاله شده بودند.
با هر نفسِ بریدهبریده، سوسوی زندگی در درونش رو به خاموشی میرفت؛ گواهی بر وخامتِ حالش. با وجودِ دردِمبارزه جانکاهی که میرفت تا او را ببلعد، چهرهٔ رع از ارادهای سرسختانه میسوخت که از غریزهٔ آغازینِ بقا در رگهایشمنظم سرچشمه میگرفت. در نورِ کمجانِ تالارِ معبدِ هتکحرمتشده، بیشتر شبیه به موجودی در حالِ مرگ بود تا یک ایزدِ بهبودیافته!
به نظر میرسید دارد انرژی را از آنبهسوی لولهٔ فلزی جذب میکند، اما این روند بیشترنیز دردناک و طاقتفرسا بود تا طراوتبخش و شفابخش.
از نزدیک، لکس حتی میتوانستفضایی تشخیص دهد که هالهٔ ساطعشدهبهشدت از او هم ایرادی دارد.
آن انرژیِ پاک و «ایزدی» که انتظارش راالنگوی داشت نبود. در عوض، بیمارگونه و آلوده بود.میآمد بهتر بود بهجای ایزدی، آن را انرژیِ فاسد نامید.
آخر رعدشمنانِ چه بلایی بهحاضر سرش آمده بود؟
وقتی لکس و فنریر به رع که زمانی باشکوه بود نزدیک شدند، لکس صدای موذیانهای را شنیداکنون که در ذهنش خرخر و غرولند میکرد. انگار در آن فاصلهٔ نزدیک، انرژیِ بدنِ رع شبیهِ حسِّخفنی روحی عمل میکرد. این اصلاً خوب نبود، اما خوشبختانه ایزد آنقدر غرقِ کارش بود که متوجهشان نشد.
لکس کلماتی را میشنید، اما حتی مترجمِ جهانیاش هم نتوانست آنها راخوشبختانه ترجمه کند. یا شاید هم اصلاً هیچ معنایی نداشتند. با این حال،بسیار صدای رع و همچنین حجمِ عظیمِ خشمِ نهفته در آن را شناخت.
هرچه بیشتر به ایزد نزدیک میشدند، اتفاقاتِ عجیبتری میافتاد. هوا رو بهکاردِ تاریکی رفت و بویی شبیهِ... شبیهِ حسِّ تهوع به مشام رسید. لکسبهطورِ حس کرد چیزی به بدنش کشیده شد، اما در برابرش مقاومت کرد.
یک نفرین... غریزی میدانست چیست، اما نفرین نتوانستدست به او بچسبد. فنریر هم مصون به نظرزیاد میرسید، هرچند لرزشِ بدنش هر لحظه بیشتر میشد.
لکس هنوز شمشیرش را احضار نکرده بود، چون تهدیدِ یک سلاح میتوانست رع را هوشیار کند، اما چشمانشبسیار را روی بدنِ ایزد قفل کرد. نقشهشان مشخص بود. همین حالا هم خیلی بیشتر از انتظارِ اولیهشان نزدیکحالا شده بودند. فنریر یک قدمِ دیگر برداشت و هر دو دیدند که لرزشی غیرطبیعی از بدنِ ایزد عبور کرد.
بالاخره حسشان کرده بود!
اما دیگر خیلی دیر شده بود. فنریر که مدتها انزجارِ تهنشینشده درکاردِ عمقِ استخوانهایش را فروخورده بود، دیگر خودش را نگه نداشت و به سمتِمنحصربهفردی بدنِ درهمکوبیدهشده خیز برداشت و دندانهایش را عمیق در گردنِ او فرو برد.
بدنِ کوچکِ لکس هم به جلو جهیده بود؛ کاردِ کره در دستش ظاهر شد و آن را در سینهٔ رع، درست جاییوجودِ که باید قلبش میبود، فرو کرد. هدفش این بود که به هستهٔ بدنِ رع، یعنی همان شیءِ تشریفاتیِ مدفون در این کالبد،بتواند ضربه بزند. اما بهجای شیءِ تشریفاتی، با خلأِ مطلقِ هر چیزی روبهرو شد. انگار دستش یک پوستهٔ خالی را سوراخ کرده بود.
صدایی شکسته و گوشخراش غرید: «منتظرتون بودم!»همانطور و همزمان بدنِ رع روی زمین مچالههمین شد؛ چیزی که مشخصاً فقط یک حواسپرتی بود.