چپتر 1334: نفوذ
0در تاریکیِ کهکشانِ مُهرومومشده، وقتی درهای طلایی ناپدید شدند، سیارهٔ خودآگاه با بیحالی به تاریکیمشکلاتی چشم دوخت. بهموقع نرسیده بود و این حسابی ناامیدش کرد. اما حالا که آن درها راهمانهایی دیده بود و میدانست چه شکلیاند، جستوجو برای یافتنِ ردشان را در کهکشانِ خود آغاز کرد.
خیلی زود، دوباره پیدایش کرد و توالیِ انتقالِکیهانیها آنیِ خود را آغاز کرد. حالا که دردوست چشمش را گرفته بود، حتماً به آن میرسید.
داخلِ مهمانخانهٔ نیمهشب، لکس بهسرعت هرچه راکار دربارهٔ بانک ورسالیس میدانست در ذهن مرور کرد.نمیآید تقریباً تمامِ اطلاعاتش از آن دو کرگدنقنطورس میآمد.
میدانست که هنالی با بانک کار میکند، بانک بامشکلاتی کیهانیها مشکلاتی دارد و آنها از بدهکارها خوششان نمیآید.کسی از آن طرف، کیهانیها هم دوست نداشتند کسی سربهسرشان بگذارد.
بانک ورسالیس کاملاً نهادی در سطحِ جهان بود، از همانهاییمیآمد که لکس دلش نمیخواست با آنها روبهرو شود. اما حالانمیآید که این حسابرس اینجا بود، لکس هم نمیتوانست نادیدهاش بگیرد.
لکس کاری کرد که مدتی میشدکار انجامش نداده بود. ریپلی را اسکن کردخوششان تا اطلاعاتِ بیشتری دربارهاش به دست بیاورد.
نام: ریپلی داندام
سن: ۱٬۳۰۰٬۰۰۰
جنسیت: مذکر
جزئیاتِ تزکیه: جاودانِ کیهانیِ سطحِ ۷
گونه: تایتان
سطحِ اعتبار در مهمانخانهٔ نیمهشب: ۱
ملاحظات: میتونی از مالیات فرار کنی، اما از پسدادنِ وامِ بانکی نه. حواست رو جمع کن.
نتیجه هم ترسناک بود و هم خیالش را راحت میکرد. دستکم او صرفاً یکنمیآید جاودانِ کیهانی بود که میتوانست با یک حرکتِ دست کلِ مهمانخانه را تکهتکه کند.روبهرو اما لکس با سرورانِ دائو سروکله زده بود، پس یک کیهانی دردسری بهحساب نمیآمد.
مهمتر از آن، دید که ریپلی چطور قلمرو را برانداز میکند. تحتتأثیر قرار گرفته بود، اما نگاهش حسودانهبدهکارها یا حریصانه نبود. در واقع، شبیهِ کسی بود که چیزی برای فروش دارد و هرچه بیشتر از قلمروحسابرس میدید، چیزهای بیشتری برای فروختن به ذهنش میرسید. یا دستکم این برداشتی بود که لکس از دیدنِ او داشت.
لکس دستش را تکان داد و کارتِ ویزیتی را که ریپلی فرستاده بود احضار کرد، نگاهی گذرا به آن انداخت و بیدرنگنهادی آن را در همان کشویی انداخت که نامهٔ فرماندار در آن بود. چیزِ خاصی روی کارت نوشته نشده بود؛ فقط نام ودربارهاش سمتش در بانک، و البته هالهٔ خودِ بانک که به نظرِ لکس بهشدت وسوسهانگیز و سنگین میآمد. بهتر بود از آن دوری کند.
لکس یکی از کارتِ ویزیتهای خودشهنالی را احضار کرد و آن راآنها با چند دستور برای آن کارمند فرستاد.
کارمندِ مهمانخانه کارتِ ویزیتِ مهمانخانهدار را با هر دو دست جلو برد وخوششان گفت: «مهمانِ عزیز، مهمانخانهدار پذیرفتن که شما رو ببینن. ایشون شما رو بهدلش جلسهای تو دفترشون دعوت کردن. اگه مایل باشید، میتونم تا اونجا همراهیتون کنم.»
ریپلی کارتِ ویزیت را گرفتمرور و در همان حال لبخندش پهنترهنالی شد و به کارمند تعظیم کرد.
«ممنون، خودم راهم رو پیداهنالی میکنم. راستی، اینم یه هدیهٔدارد کوچیک از طرفِ من به شما.»
ریپلی سکهٔ طلایی از جیبش درآورد و با تلنگری آن را در هوا بهسمتِ کارمندنمیآید پرتاب کرد. کارمند که غافلگیر شده بود، بهسرعت سکه را گرفت. بیشترِ کسانی که بهشود کارمندها انعام میدادند، این کار را با امپی میکردند، اما دادنِ اشیا هم چندان غیرعادی نبود.
با این حال، بعید بود کسی انعامی به ارزشمندیِ آن سکه گرفته باشد. لکس هنوز نمیدانست چه چیزِکسی خاصی در آن است، اما حتی از داخلِ دفترش هم غرایزش میتوانستند ارزشمندیِ آن را تشخیص دهند. درمدتی واقع، با فکرِ گرفتنِ آن سکه دلش ضعف میرفت؛ واکنشی که ظاهراً در نزدیکیِ گنجینههای ارزشمند نشان نمیداد.
با این حال، لکس سکه را از کارمند پس نگرفت و درکار عوض فقط حواسش به او و ریپلی بود. ریپلی با قدمهایی آرامکسی در قلمرو راه افتاده بود، هرچند مستقیم به سمتِ دفترِ لکس میرفت.
مرد همهچیز را زیرِ نظر داشت، هرچند بیشترِ اوقات از دیدِ اکثرِ افراد پنهان میماند. گهگاه با مهمانی تصادفی در اینسو و آنسو احوالپرسی میکرد و همهٔ آنهاروبهرو سر از پا نمیشناختند و با عجله به سمتش میرفتند تا به او سلام کنند. به نظر میرسید آدمِ سرشناسی است و هر کسی که او را میشناخت، احترامِتایتان زیادی برایش قائل بود. لکس بهوضوح میدید که تکتکِ آنها افرادِ قدرتمندی هستند، اما در برابرِ ریپلی هیچکدام هالهٔ قدرتمندان را نداشتند. در واقع، انگار داشتند چاپلوسیاش را میکردند.
خیلی زود در سراسرِ مهمانخانه خبر پیچید که ریپلی آنجاست؛ دستکم در حلقهای بسیار محدود. بسیاری از مهمانهانداشتند که در ابتدا مشغولِ تماشای بازیهای نیمهشب بودند، با عجله آمدند تا او را ببینند، اما انگار ریپلی میخواستمدتی از این هیاهو دوری کند، برای همین مستقیماً به دفترِ مهمانخانهدار آنی منتقل شد و پا به درون گذاشت.
لوتر پشتِ میزِ پذیرش نشسته بود و انتظارِ ریپلی را میکشید. راهرفتنبدهکارها در سالن به سمتِ مهمانخانهدار، فارغ از سطحِ تزکیهشان، فشارِ زیادی بهجهان هر کسی وارد میکرد، اما راهی برای دور زدنِ آن وجود داشت.
اگر لوتر مهمان را همراهی میکرد، هیچتمامِ فشاری در کار نبود. با این حال، لوترمشکلاتی فقط از دور برای ریپلی سر تکان داد.
هالهٔ او، هر چقدر هم که چشمگیر بود، نمیتوانست دستیارِ مهمانخانهدار رابدهکارها تحتِ تأثیر قرار دهد. این موضوع فقط باعث شد وقتی ریپلی پاجهان به سالن میگذاشت، پوزخندش پهنتر شود؛ و بعد نزدیک بود زمین بخورد.
هالهٔ ناگهانی در واقع ریپلی را غافلگیر کرده بود، اما او بهخوبی خودش را جمعوجور کرد. بقیهٔ مسیرشنداشتند تا درِ دفترِ مهمانخانهدار بیدردسر طی شد و طوری پوزخند زد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. لوترکاری به درِ دفترِ لکس ضربه زد و تنها وقتی مهمانخانهدار گفت «بفرمایید»، در را برای ریپلی باز کرد.
چشمِ حسابرس به مهمانخانهدار افتاد و بیدرنگ تحتِ تأثیر قرار گرفت! دربدهکارها حیطهٔ وظایفِ او، دیدار با سرورانِ دائو اتفاقِ نادری نبود. در واقع،جهان او تنها در قلمروی خاستگاه با دهها سرورِ دائو ملاقات کرده بود.
پیدا کردنِ سرورِ دائویی که بتواند هالهاش را تا این حد کامل پس بکشد، بهشدت نادر بود؛آنها صرفاً به این دلیل که قدرتشان غیرقابلمحاسبه بود. سرورانِ دائو آنقدر قدرتمند بودند که خودشان هم بایدروبهرو یک دورهٔ یادگیریِ بسیار طولانی را میگذراندند و تنها پس از آن میتوانستند قدرتشان را کنترل کنند.
با این حال، ریپلی در برابرِکار مهمانخانهدار هیچچیز حس نمیکرد. انگار داشت باخوششان یک فانیِ ساده ملاقات میکرد؛ فکری مضحک.
ریپلی در حالی کهکرگدنقنطورس وارد میشد گفت: «جنابِمیکند مهمانخانهدار، آوازهتون از خودتون جلوتره.»