چپتر 1149: بریم ایسکای بشیم!
0لکس میخواست جواب بدهد که ناگهان تمامِ موهای تنش سیخ شد و خطرِ مرگِ حتمی را حساغراقی کرد. مدتها بود که لکس در برابرِ یک تهدید اینقدر احساسِ ضعف نکرده بود، اما آن چیزجلویش هرچه که بود و از هر کجا که میآمد، لکس توانِ رویاروییِ مستقیم با آن را نداشت.
یک جفت نور دید، اما بهجای تمرکز روی آن،زده سعی کرد فرار کند. تلاش کرد آنی منتقل شود، بدود،شده بپرد یا هر کارِ دیگری بکند، اما نمیتوانست تکان بخورد.
مثلِ گوزنی که درچراغها نورِ چراغِ خودرو گیرخودش افتاده باشد، خشکش زده بود.
اما اگر حتی لکس هم توانسته بود تهدیدِ پیشرو را حس کند، فهد و نور خیلیمضحک پیشتر از او متوجهش شده بودند. نور او و سیم را گرفت و درست در لحظهٔجلویش آخر آنها را آنی منتقل کرد تا از برخورد با یک کامیونِ عظیم در امان بمانند.
نور رو به فهد فریادروبهروی زد: «هدفش رنچره!» و لکسغولی را به کناری پرت کرد.
از طریقِ حسِّ روحیاش بهگیر لکس گفت: «سرِ راهش نباشاگر تا کاری به کارت نداشته باشه.»
لکس به دیوارِ مجاور کوبیده شد، اما بالاخره از مسیرِ نورِبتواند چراغها خارج شده بود و دوباره میتوانست تکان بخورد. خودش راغولی جمعوجور کرد، درست بهموقع تا بتواند نگاهی درستوحسابی به کامیون بیندازد.
آنچه روبهروی فهد قد علم کرده بود، یک کامیونِ معمولی نبود؛ غولی هیولاوار از فلزِ درهمپیچیدهمضحک و شرارتی تاریک بود. بدنهٔ کامیون که اغراقی مضحک و ترسناک از شکلِ اصلیاش بود، ملغمهایجلویش از فولادِ دندانهدار و کرومِ درخشان بود که تصویری کجومعوج از دنیای اطراف را بازتاب میداد.
چراغهای جلویش که با نوری زرد و وهمانگیز میدرخشیدند، مثلِ چشمانِ شرورِ یک شکارچی دلِ تاریکی را میشکافتند. نیشهای تیز و دندانهدارِ فولادیفولادِ از جلوپنجرهاش بیرون زده بود و به آن ظاهری شبیهِ آروارهٔ هیولایی میداد که آماده است هر چیزی را سرِ راهش ببلعد. لاستیکهای عظیمدندانهدارِ و میخدارش با هر حرکتِ کُند و حسابشده، زمینِ زیرِ پایشان را خُرد میکردند و شیارهایی عمیق و چنگالمانند در خاک بر جا میگذاشتند.
کابینِ کامیون در ارتفاعی بالا قرار داشت و پنجرههای تاریک و نفوذناپذیرش از هوشی شوم خبر میداد که از درون در حالِ تماشا بود. دودِ غلیظ و تاریکی ازعظیم اگزوزش بیرون میزد که بوی تندِ مرگ و پوسیدگی را با خود به همراه داشت. موتور مثلِ یک جانور میغرید؛ غُرشی عمیق و از تهگلو که در هوا میپیچید.جمعوجور زنجیرهای زنگزده که از پهلوهایش آویزان بودند با تکان خوردنشان جرینگجرینگی شوم به راه میانداختند و بقایای وسایلِ قربانیانِ گذشته بهشکلی هولناک بهعنوانِ غنائمی ترسناک به نمایش گذاشته شده بودند.
اما ترسناکترین چیزِ ماجرا، برچسبِ کوچکی بودمیتوانست که روی شیشهٔ جلوی کامیون چسبانده شدهکامیون بود. رویش فقط نوشته بود: «بریم ایسکای بشیم!»
لکس پیش از این کامیون را دیده بود. چطور میتوانست ندیده باشد؟ وقتی داشت پوسترهای تحتتعقیبِمضحک خودش را چک میکرد، پوسترهای تمامِ مجرمانی را که جایزهشان از او بیشتر بود، بررسی کردهجلویش بود. در همان ردههای بالا، پوستری برای این وسیلهنقلیهٔ کشتارجمعی و عاملِ آشوب و ویرانی وجود داشت.
بدترین قسمتش این بود که کامیونعلم بیاندازه از لکس قویتر بود. در برابرش،درهمپیچیده لکس مطلقاً نمیتوانست هیچ مقاومتی نشان دهد.
با در نظر گرفتنِ این واقعیت کهباشد حتی فهد و نور هم نتوانسته بودند متوقفشفهد کنند، واضح بود که لکس هیچ شانسی ندارد.
با این حال، درست به همان ناگهانی که مبارزه شروع شده بود،نگاهی به پایان رسید. سیاره در قرنطینه بود و تمامِ بزرگترین نیروهایش درفلزِ حالِ گشتزنی بودند. بهمحضِ اینکه نوساناتی رخ داد، همگی بر سرش آوار شدند.
خرسی گریزلی با بیش از بیست فوت قد کههیولاوار هالهای قدرتمند ساطع میکرد، سقف را درید و به دنبالشاصلیاش یک مرغ مگسخوار، یک گرگ و یک گوزن وارد شدند.
هر یک از آنها دستکم به اندازهٔ فهدمعمولی قدرتمند بودند و همگی به کامیون حمله کردند.بدنهٔ با این حال، هیچکدام از حملات به هدف ننشست.
کامیون، پس از انداختنِ آخرین نگاهِ شیطانی به سیم، ناپدید شد، گویی هرگز آنجا نبود.فهد خطر رفع شد، اما این موضوع مانع از آن نشد که حیواناتِ عظیمالجثهٔ بیشتری دیوارها رابمانند بشکافند و وارد شوند، هرچند وقتی فهمیدند تهدید برطرف شده، دوباره به شکلِ دروئیدیِ خود بازگشتند.
«چهجوری فرار کرد؟مسیرِ من هیچ نوسانِدوباره فضاییای حس نکردم.»
نور پرسید: «کی میدونه. اما بالاخره تهدید تموم شد؟ طبقِ سوابقش، بعد از یک بار سوءقصدمضحک به جانِ قربانی، میذاره میره. اگه قربانی بتونه زنده بمونه، شانس آورده، هرچند بازماندههای خیلی کمی داشته.نوری اما فقط چون تو گذشته این کار رو میکرده، معنیش این نیست که روشش رو عوض نمیکنه.»
«یعنی میتونیمکامیون قرنطینه روآنچه لغو کنیم؟»
«نیاز به تأیید داره...»
دروئیدهای بیشمار که تکتکشان بسیار قدرتمندتر از لکس بودند، بر سرِ اینکهنگاهی چه باید بکنند با یکدیگر واردِ بحث شدند و لکس همانجا معذبفلزِ ایستاده بود. سیم که کاملاً آشفته به نظر میرسید، لرزان به سمتش رفت.
«گفتن اون چیز منتظر بود من برگردم. اگه...غولی اگه با تو برنمیگشتم و دو تا جاودانهٔمضحک کیهانی اونجا نبودن تا ازمون محافظت کنن، مرده بودم!»
لکس گفت: «خواهش میکنم.آنچه من تشکر رو بهمعمولی شکلِ پرِ مجانی قبول میکنم.»
دروئیدِ لرزان و بهتزده ناگهان از لرزش ایستاد و با حالتی وارفتهتوانسته به لکس نگاه کرد. چطور میتوانست چنین تجربهٔ خطرناکی از نزدیکیِ مرگلحظهٔ را به این راحتی نادیده بگیرد؟ بماند که هنوز هم درگیرِ پرها بود.
«باشه، باشه، بهمحضِ اینکه برگردیم مزرعهام بهت میدمشون، هرچند نمیدونمبهموقع کِی میشه. همه اینجا دارن بحث میکنن که دو هفتهٔمعمولی دیگه هم منو تحتِ نظر نگه دارن یا فقط بذارن برم.»
لکس به سیم، سپس بهکرده دروئیدهای در حالِ بحث، وفلزِ دوباره به سیم نگاه کرد.
«متأسفم که اینو بهت میگم، اما اونا به این خاطر که نگرانِ تو هستن بحثتاریک نمیکنن. بهترین حدسم اینه که فقط دارن سعی میکنن از این موقعیت سوءاستفاده کنن تااطراف هنالی رو مجبور کنن خسارتهایی رو که تو این مدت دیدن بپردازه. ممکنه اشتباه کنم اما—»
وقتی تمامِ دروئیدهای دیگر در اتاق همزمانباشد برگشتند و به او نگاه کردند، لکسپیشرو مکث کرد. انگار دقیقاً زده بود به هدف.
فهد وبالاخره نور ناگهان جلویخارج آنها ظاهر شدند.
نور با لبخندی مؤدبانهعلم گفت: «اگه اجازه بدید، ماهیولاوار با این دوستمون جلسهای داریم.»
همهٔ افرادِ حاضر در اتاق غرغر کردند، اما حتی در آن زمانفلزِ هم لکس هیچ خطری از جانبِ آنها حس نکرد. بیشتر شبیه ایندندانهدار بود که از اینکه لکس بازیشان را خراب کرده بود، حرص میخوردند.
کاریاش نمیشد کرد. لکس بیش از حد دیده بود که کشورهای مختلف در قلمروی نیمهشب چطورخیلی با یکدیگر رفتار میکردند و یاد گرفته بود که تمامِ سیاستها، چه میانِ خدمتکاران، چه شرکتهافریاد و چه کشورها، همه یکسان است. گمان میکرد این موضوع به جاودانهها هم بسط پیدا میکند.