چپتر 1513: بدون عنوان
0شیرین به لکس نگاه کرد و عملاً میتوانست عجلهای را که درنوهام تمام چهرهاش نمایان بود بخواند. وقتی دید لکس حوصلهٔ گپ زدن ندارد،چنین مستقیم رفت سر اصل مطلب، که برای خودش هم کاملاً مناسب بود.
«قبلاً ازتون خواستم نامهای رو برام برسونید و شما تردید کردید. احتمالاً به این دلیله که درست حدساضافهای زدید رسوندنِ این نامه آسون نیست و احتمالاً با موانعِ زیادی از طرف کسایی که میخوان مانعم بشنفعالانه روبهرو میشید. با این حال، دقیقاً به همین دلیله که در ازاش بهتون پیشنهادِ یک لطف رو دادم.»
«با اینکه تو استراحتگاه محبوسم و نمیتونم مستقیم از قدرتم استفاده کنم، اما بینفوذ هم نیستم. همونطور کهدرخواستِ گفتم، تو این سالها تو استراحتگاه دوستان و رابطهای زیادی پیدا کردم و همهشون آدمای بانفوذ و سرشناسیبرسید هستن. چهبسا بعضیها حتی شما رو هم یکی از رابطهای بانفوذی بدونن که بهواسطهٔ این استراحتگاه پیدا کردم.»
لکس گفت: «اشتباه نمیکنید. اما حتی اگه بخوامبرسونم خواستهتون رو برآورده کنم، ممکنه نتونم. من تعهداتهمچین و وظایفِ خودم رو دارم که باید بهشون برسم.»
«بله، خودم هم به همین نتیجه رسیدم. برای همین پیشنهادِ جایگزینی براتون دارم. همونطور که قبلاً گفتم،دارن دلیلی که باید این نامه رو برسونم اینه که برای نوهام حمایت جمع کنم. خیلیا انتظار دارننیازی همچین کاری بکنم و در واقع خیلیا هم نتیجه میگیرن که این لطف رو از شما خواستم.»
«درخواستِ من از شما اینه که... چنین ادعاهایی رو رد نکنید. بذارید بقیه باور کنن که ازتون خواستماضافهای نامه رو برسونید و بذارید تمرکزشون رو شما باشه. طبیعتاً نیازی نیست کارِ اضافهای بکنید و میتونید راحت بهسعی زندگیتون برسید. اما در نتیجه، اگه توجهِ سرافیم رو جلب نکنید، قطعاً توجهِ فرشتهها رو به خودتون جلب میکنید.»
«نمیتونم انکار کنم که حتی این کار هم ممکنه خطراتی داشته باشه، اما بعیده که فعالانهواقع سعی کنن بهتون آسیبی بزنن. محتملترین سناریو اینه که فقط سعی میکنن بهتون هشدار بدن یابکنید بترسوننتون. حتی اگه رد کنید که از طرفِ من مأمورِ رسوندنِ نامه شدید، احتمالاً باورتون نمیکنن.»
لکس پرسید: «اگه وقتی ادعاهاشون رو رد میکنم حرفم رو باور نمیکنن، اصلاً چه نیازی هست باکاری من توافق کنید؟ براتون سودمندتر نیست که با من توافقی نکنید و بذارید فکر کنن دارم از طرفِبکنید شما نامه رو میرسونم؟ اینطوری نیازی نیست چیزی به من بپردازید و در هر حال سودش رو میبرید.»
شیرین سرِبهشون زیبایش رابله تکان داد.
«من اینقدرها هم بیصداقت نیستم. چنین رفتاری روابطِ بلندمدت و سودمندی به بار نمیارهباشه و روی شهرتم هم تأثیر میذاره، که اون هم تواناییِ شبکهسازیام تو استراحتگاه روفرشتهها تحتتأثیر قرار میده. علاوه بر این، اگه توافقی نکنیم، هیچ کارمای قراردادیای بینمون شکل نمیگیره.»
«برای هر کسی راحته که ببینه توافقی بینمون نیست، چون علیتِ ما نشونش نمیده. اما اگه توافق کنیم،درخواستِ وجودِ همون کارمای قراردادی بهخودیخود به بزرگترین نقطهٔ شک تبدیل میشه. حتی اگه کسی بتونه خطِ کارما روبرسید بخونه و تشخیص بده موضوعش چیه، همیشه شکی باقی میمونه. برای هدفِ من که پرت کردنِ حواسه، همین کافیه.»
لکس تکیه داد و لحظهای به آن فکر کرد. بدش نمیآمد فقط برایخیلیا کمک کردن این لطف را در حقش بکند، اما حالا اوضاع پیچیده شدهبقیه بود. هر اقدام و بیعملیاش، ناخواسته او را به گروههای ذینفعِ مختلفی پیوند میداد.
همین حالا هم صرفاً بهخاطرِ اینکه انسان به دنیا آمده بود، به اتحادِ انساننماها گرهخیلیا خورده بود. همچنین نمیتوانست ارتباطش با هنالی را انکار کند، چرا که اقامتش در استراحتگاهکنن با حمایتِ مالیِ آنها صورت گرفته بود. بانک ورسالیس هم به او پیوند خورده بود.
علاوه بر این، تا حدودی با اچاوایادعاهایی رابطهای خصمانه داشت و ظاهراً آنها قرار بودطبیعتاً در طولِ قرنهای آینده برای کشتنش توطئه کنند.
اوضاع بهاندازهٔ کافی پیچیده بود واینه هر بار که با موقعیتی شبیهِدارن این روبهرو میشد، پیوندهای بیشتری میساخت.
تنها فایدهٔ تمامِ اینها این بود که اخیراً کارهای زیادی را بهعنوانِ لکس و برایدارن خودش انجام داده بود و از این طریق برای خودش کارما میساخت. با وجودِ دریافتِ هدایتِطبیعتاً آسمان، این مقدار اصلاً برای ایجادِ تعادل در کارمایش کافی نبود، اما برای شروع بد نبود.
او همچنین باید به این فکر میکرد که ازدلیلی چنین معاملهای چه چیزی نصیبش میشود، و هرچند داشتنِ لطفِکاری شیرین چیزِ خوبی بود، اما لکس نیازهای بسیار فوریتری داشت.
لکس گفت: «میتونم این معامله رو قبول کنم. اما در اینباور صورت چند تا چیز ازت میخوام. دقیقتر بگم، میخوام چند تازندگیتون چیز برام پیدا کنی و خودم یه راهی برای جمعآوریشون پیدا میکنم.»
لکس بلوری را جلو فرستاد که فهرستی از تمامِ چیزهای موردنیازش روی آن حک شدهبکنم بود. لکس در فهرستش طمع نکرده بود؛ او صرفاً نامِ اقلامی را که برای ارتقایکارِ کاردِ کرهاش نیاز داشت، بههمراهِ چیزهایی که برای ساختنِ یک بهشت در مهمانخانه میخواست، آورده بود.
از آنجا که لکس هنوزجایگزینی نمیدانست چطور یک دوزخ بسازد،نوهام برای آن باید کمی صبر میکرد.
شیرین با تعجب گفت: «فهرستِ بلندبالاییه. اسمِ بعضی از اینبرسونم اقلام رو حتی نشنیدهام. بقیهشون هم به این راحتیها توبکنم طبیعت پیدا نمیشن و معمولاً متعلق به قدرتِ خاصی هستن.»
«خب، تو داری ازم میخوای که غیرمستقیم تو سیاستهای داخلیِ یهباور نژادِ بزرگ دخالت کنم. فکر کنم این کاملاً منصفانه باشه. درزندگیتون ضمن، بهت که گفتم خودم میرم میآرمشون. تو فقط باید پیداشون کنی.»
«منصفانهست. وقتی فهرستبراتون رو آماده کردماینه چطور باهات تماس بگیرم؟»
این کمی مشکلساز بود، چون قصد داشت مهمانخانه را بهنوهام روی قلمروهایی غیر از قلمروی خاستگاه ببندد. مردم چطور بدونِمیگیرن تلهپورتِ جهانی که همیشه در اختیارشان باشد، کاری از پیش میبردند؟
«میتونی فهرست رو بفرستی براینتیجه هنالی تو قلمروی خاستگاه. اونا میتونناینه تو مهمانخانهٔ نیمهشب به دستم برسوننش.»