چپتر 1279: به من ربطی ندارد
0بیرون از مهمانخانهٔ نیمهشب، لکس حتی نمیتوانست نوشتهٔ روی پاکت راحساب بخواند، هرچند حالا که آن را بیرون میآورد، میدید که چیزِویژگیهای چندان مرموزی نیست. روی پاکت خیلی ساده نوشته شده بود: مهمانخانهدار.
البته باید اعتراف میکرد که نام با مرکبی زرشکی و تیره، با زیباترین خطاطیای که لکس تا به حال دیدهچرا بود، نوشته شده بود. همچنین آنقدر از انرژیِ روحی لبریز بود که میتوانست سیارهٔ برهوتی مثل زمین را به سیارهایبهعنوانِ ۵ ستاره تبدیل کند، و عطرِ دلپذیری از خود ساطع میکرد که لکس میتوانست آن را با تمامِ روحش ببوید.
علاوه بر این، حتی با وجودِ محافظتِ لباسِ میزبان، لکسمیآیند حس میکرد فشارِ روی او در حالِ افزایش است، بنابراین بهسرعتبارزِ نگاهش را دزدید و چند دقیقهای را صرفِ بازیابیِ خود کرد.
به نظر میرسید اثرِ مهمانخانه درنامهبازکن خنثی کردنِ هالههای مضر، روی سرورانِهرگز دائو کاملاً جواب نمیدهد. قابلپیشبینی بود.
همین که بهاندازهٔ کافی حالش جا آمد، لکس نامهبازکنِ مهمانخانهدارِ خود را بیرون کشید و نرم و بااحتیاط، مومی را که نامهویژگیهای را مُهروموم کرده بود برید. حسی به لکس میگفت اگر از نامهبازکن استفاده نمیکرد، هرچقدر هم که زور میزد هرگز نمیتوانست نامهاوراق را باز کند. همچنین به این فکر افتاد که آیا موم و خودِ نامه جزوِ موادِ سطحِ دائو به حساب میآیند یا نه.
حسی به او میگفت حتی اگر اینطور باشد، نمیتواند همانطور که از رزین استفاده کرده بود از آنها هم استفاده کند. جذبِ آسان یکی از ویژگیهای بارزِ رزین به شمار میرفت،سعی چرا که حتی یک فانی هم میتوانست آن را جذب کند. بعید میدانست استفاده از سایرِ موادِ دائو به این آسانی باشد. لکس همچنین با خود فکر کرد اگر فرماندار میفهمید مهمانخانهدارِاینکه قادرِ مطلقی که سعی داشت با او ارتباط برقرار کند، دارد به راههایی برای اوراق کردنِ نامهاش و استفاده از آن بهعنوانِ قطعات یا موادِ اولیه فکر میکند، چه حسی پیدا میکرد.
لکس حتی نمیتوانست تصور کند مرکبِ سطحِ دائو به چه دردی میخورد -نمیتواند به معنای واقعیِ کلمه. او واقعاً نمیتوانست تصورش کند، چون در آن لحظهجذب تلاش برای درکِ چیزهای مربوط به دائو ایدهٔ بسیار بدی به نظر میرسید.
لکس با درکِ اینکه دارد لفتش میدهد، نامه را که خوشبختانه فقط یک صفحه بود و کلماتِ بسیار کمی داشت بیرون کشید. ذرهذرهمیآیند و هر بار چند کلمه، نامه را خواند، اما حتی با این سرعتِ کم هم غرق در عرق شد و به لرزه افتاد.قادرِ بهمحضِ خواندنِ نامه، فهمید که باید به تالارِ اسرار برود و حافظهاش را پاک کند، وگرنه هرگز نمیتواند لباسِ میزبان را از تن دربیاورد.
لکس با دستانی لرزان چیزی را تندتند نوشت، سپس بیدرنگ به تالارِ اسرار آنی منتقل شد و تمامِ خاطراتش از نامه را بهکلی پاک کرد. فکر کرده بود با وجودِمیدانست محافظتِ مهمانخانه و همچنین لباسِ میزبان، شاید خواندن و پاسخ دادن به نامه ممکن باشد. در عین حال، تجربهٔ قبلیاش با سرورانِ دائو را نیز در نظر داشت، جایی کهچون حتی استفاده از کارتِ ویزیتِ مهمانخانهدار هم بیفایده بود. به همین دلیل پیش از خواندنِ نامه تمامِ اقداماتِ پیشگیرانه را برنامهریزی کرده بود، و البته که به درد هم خورده بودند.
وقتی تالارِ اسرار آن دانش را از ذهنش پاک کرد،همانطور لکس باید به خودش فشار میآورد تا روی زمین نیفتد. شنیدهفانی بود که دانش قدرت است، اما این یکی دیگر زیادهروی بود.
لکس یک فنجان نوشیدنیِ نیمهشب را سر کشید و آنی به دفترش منتقل شد. با چشمانِ بسته نامهآسان را برداشت، کشوی میزش را برای اولین بار در عمرش باز کرد و نامه را داخل آن انداخت.داشت سپس نامه را زیرِ دستهای از کارتهای ویزیتِ مهمانخانهدار دفن کرد تا هالهٔ کارتها، هالهٔ نامه را خفه کند.
تازه وقتی کشو را بست و هاله سرانجام ناپدید شد، لکس به خودشباز اجازه داد روی صندلیاش ولو شود و نفسِ راحتی بکشد. عرقِ پیشانیاش را پاکهمانطور کرد و تازه فهمید چقدر از آخرین باری که واقعاً عرق کرده بود میگذرد.
پس از چند لحظه، لکس کاغذی را که رویشموادِ چیزهایی نوشته بود برداشت و خلاصهٔ شیوای خودش از محتوایجذبِ نامه را خواند: «رشوه به مهمانخانهدار. فراموشکردنِ نکروپولیس. خیلی عصبانی.»
ناگهان خیلی چیزها برای لکس معنا پیدا کرد. شاید هیچکسِ دیگری نمیتوانست اینجذبِ پیامِ بهشدت رمزنگاریشده را رمزگشایی کند، اما در اصل، فرماندار از افشای ماجرای نکروپولیسفرماندار خشمگین بود و میخواست به مهمانخانهدار رشوه بدهد تا در این باره ساکت بماند.
چیزی که برای لکس روشن شد، دلیلِ تأثیرِ شدیدِ نامه روی او بود. هر چه نباشد، خواندنِ نامه به کنار، لکس پیشتر مستقیماً با یک سرورِ دائو در مهمانخانهسایرِ روبهرو شده و هیچ مشکلی پیدا نکرده بود. اما دلیلش احتمالاً این بود که آن سرورِ دائو در زمانِ ملاقات هالهاش را فروخورده بود. در عوض، فرماندار احتمالاً سعی داشتهلحظه عمقِ احساساتش را از طریقِ نوشتهاش منتقل کند؛ به همین دلیل حتی با وجودِ محافظتِ مهمانخانه، خواندنِ نامه چنین فشارِ سنگینی به همراه داشت. کلمات با خشمِ فرماندار آمیخته بودند.
البته بعید بود که از دستِ مهمانخانهدار عصبانی باشد. در عوض، احتمالاً فقط داشت خشمی را که حسخودِ میکرد با مهمانخانهدار در میان میگذاشت. احتمالاً. خدا کند. راستش را بخواهید، نوشتههای خرچنگقورباغهٔ لکس دقیقاً روشن نمیکرد کهچرا هدفِ این خشم چه کسی است. انصافاً در آن لحظه اصلاً در شرایطی نبود که بخواهد یادداشتی مفصل بنویسد.
لحظهای فکر کرد، سپس یک سربرگِ مهمانخانهٔخودِ نیمهشب، دوات و قلمِ مهمانخانهدار را ظاهرباشد کرد و نامهای بسیار مؤدبانه و یکخطی نوشت.
«فرماندارِ عزیز،
من خودم راآیا درگیرِ مسائلی که بهموادِ مهمانخانهام ربطی ندارد نمیکنم.
ارادتمند،
مهمانخانهدار.»
به نامه نگاه کرد؛ کلماتی که از هالهٔ ژرفِ مهمانخانهدار لبریز بود. با خودش فکر کردافتاد که این نامه او را تماموکمال از هر مسئولیتی مبرّا میکند. هر چه نباشد، لکس اصلاًآسان رشوهٔ سرورِ دائو را نمیخواست. او میخواست تا جای ممکن کمتر با موجوداتِ دائو روبهرو شود.
هنوز در آن سطح نبود.
لکس نامه را مُهروموم کرد و سپس رفت تا درمیآیند وانِ آبگرم استراحت کند. باید پیش از ملاقات با امپراتورویژگیهای توانش را بازیابی میکرد. بیشک مسائلِ زیادی برای بحث داشتند.