---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 869: فقط چند دقیقه آشوب • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 869: فقط چند دقیقه آشوب

0

به‌عنوانِ کسی که در استفاده از طیفِ وسیعی از فنونِ مبارزه بسیار تازه‌کار بود،‌خشکشان​ لکس داشت هم‌زمان با رسیدنِ ایده‌ها به ذهنش، آن‌ها را امتحان می‌کرد. لکس به‌جز «دستانِ‌این​ نفوذناپذیر»، پرکاربردترین فنش یعنی «دریدن»، و حالا جدیدترینشان یعنی «چیرگی»، راه‌های زیادی برای حمله نداشت.

در نتیجه، بیشترِ کارهایی که می‌کرد تنها بر اساسِ دانشِ نظری‌اش از‌هیچ‌کس​ مهارت‌ها و خاصیت‌هایش بود. در حالتِ عادی، غیرممکن بود کسی بتواند نظریهٔ‌نه‌تنها​ محض را بگیرد و بی‌نقص به کار ببندد. اما هیچ‌چیزِ لکس عادی نبود.

با تاب دادنِ تیغه‌ای از جنسِ فضا، از خاصیتش تا آخرین حد‌اتفاقی​ بهره برد و کوشید فضا را با آن دست‌کاری کند. انگار تیغه‌ای‌فرومی‌ریخت​ را روی شیشه بکشد، ترک‌هایی در هوا شکل گرفت که به‌سرعت گسترش یافت.

ترک‌ها حتی سریع‌تر از لکس که در حالِ سقوط بود حرکت کردند، در خطی‌خشکشان​ مستقیم در امتدادِ مسیری که لکس تیغه را تاب داده بود پیش رفتند، روی سیاره‌این​ فرود آمدند و سپس از درونِ آن گذشتند و دیواری مصنوعی از فضای ترک‌خورده ساختند.

دیوار چنان عظیم بود که همه حرکتشان را متوقف کردند.‌دیوها​ چه اهریمن‌ها، چه دیوها، چه مارزو یا گردان، همگی خشکشان‌است​ زد و سعی کردند بفهمند تازه چه اتفاقی افتاده است.

هیچ‌کس جرئت نداشت تکان بخورد، چون دیوارِ ترک‌ها بیش از حد‌است​ عظیم بود. اگر این دیوار فرومی‌ریخت و شکافی در فضا باز‌شکافی​ می‌کرد، نه‌تنها کلِ سیاره، بلکه چه‌بسا کلِ این منظومه به خطر می‌افتاد.

تازه شکافی به این بزرگی خودبه‌خود هم ترمیم نمی‌شد و‌بفهمند​ در عوض مدام بزرگ‌تر می‌شد! این اتفاق می‌توانست به‌معنای واقعیِ‌دیوارِ​ کلمه بخشِ عظیمی از فضا را برای همیشه نابود کند!

حتی آن متعصب هم که در حینِ آماده کردنِ آیینش همه‌چیز را مخفیانه زیر نظر داشت،‌بفهمند​ احساسِ ترس کرد. بی‌درنگ تصمیم گرفت از نقشهٔ اصلی‌اش دست بکشد و با وجودِ ناآمادگی‌اش کار را‌نه‌تنها​ پیش ببرد. از مرگ ترسی نداشت، اما مردنی احمقانه و بی‌ارزش هم چیزی نبود که دلش بخواهد.

اما لکس قصدِ خودکشی نداشت و قرار نبود پیش از نجات دادنِ‌گردان​ گردان همه را به کشتن بدهد. چیزی که ناظران نمی‌دانستند این بود که‌چون​ این دیوارِ فضای ترک‌خورده در واقع تحتِ تأثیرِ خاصیتِ لکس کاملاً محکم بود.

اما در نتیجهٔ این کار، لکس که به‌خاطرِ‌تازه​ ذخایرِ عظیمش به‌ندرت از کمبودِ انرژیِ روحی رنج‌چون​ می‌برد، ناگهان نیمی از انرژی‌اش را مصرف کرد!

نصف شدنِ انرژی به این معنا نبود که هنوز همان مقدار انرژی برایش باقی مانده است. او انسان بود،‌چون​ نه ماشین. قدرتی که می‌توانست با ۱۰۰ درصد انرژی نشان دهد بسیار بیشتر از زمانی بود که ۹۰ درصد‌عوض​ انرژی داشت. ذخایرِ انرژی تنها نشان‌دهندهٔ مقدارِ انرژیِ باقی‌مانده برای استفاده نبود، بلکه افتِ عملکردش را هم نشان می‌داد.

لکس با دلخوری نوچی کرد اما از آن گذشت. لباسش، هرچند‌مارزو​ برای این کار طراحی نشده بود، تا حدودی به بازیابیِ انرژی‌اش‌جرئت​ کمک می‌کرد. در این میان، او روی کارِ پیشِ رویش تمرکز می‌کرد.

با سقوطِ لکس از آسمان همچون ستاره‌ای دنباله‌دار و شعله‌ور، «سرگردانِ خاموش» از کنارش گذشته و‌بفهمند​ بی‌توجه به نبودِ منطقهٔ فرود، درست کنارِ گردان به زمین نشسته بود. سفینهٔ زیبا هنگامِ فرود‌باز​ کمی آسیب دید و چند اهریمن را هم لِه کرد، و سپس در دم ناپدید شد.

لکس محفظهٔ فضاییِ «سرگردانِ خاموش» را به سِرک داده بود، در نتیجه خلبان به‌محضِ فرود‌بخورد​ و رسیدن به زمین، سفینه را به درونِ آن منتقل کرد. از آنجا که از‌می‌افتاد​ همان ابتدا نزدیکِ گردان فرود آمده بود، تنها چند لحظه طول کشید تا به کنارشان برسد.

پیش از آنکه کسی از گردان بتواند به او خوشامد بگوید،‌تازه​ یا بهتر بگویم دربارهٔ نقشهٔ فرار از او بپرسد، سِرک جفت‌بالِ فرشته‌ای‌این​ از جنسِ خاکِ رُس بیرون آورد و آن‌ها را از وسط شکست.

این شیء را لکس به او داده بود و «لطفِ بوتلام» نام‌گردان​ داشت. از آنجا که اولویتِ لکس مقابله با دشمنانِ نزدیک و سپس‌بخورد​ تثبیتِ فضا برای فرارشان بود، شفای گردان را به سِرک سپرده بود.

او حتی به این فکر نکرد که شیء را برای بعد نگه دارد تا مبادا گردان واقعاً آسیب ندیده باشد. آن‌ها وقت‌جرئت​ نداشتند ارزیابی کنند تک‌تکِ افرادِ گردان چقدر آسیب دیده‌اند. حتی اگر لازم بود قدرتِ شیء هدر برود تا فقط در صورتِ آسیب ندیدنشان‌مدام​ به آن‌ها طراوت ببخشد، لکس اهمیتی نمی‌داد. این خیلی بهتر از آن بود که به‌خاطرِ صرفه‌جویی در منابع، اجازه دهند اوضاع خطرناک‌تر شود.

تندبادی که انگار درونِ خاکِ رُس گیر افتاده بود، سراسرِ میدانِ نبرد را درنوردید و حضورش همه‌دیوارِ​ را لمس کرد. اعضای گردان که از همه به آن نزدیک‌تر بودند، در دم احساسِ طراوتِ کامل کردند‌عوض​ و سرشار از انرژی شدند، انگار کسی مجبورشان کرده باشد یک دوجین نوشابهٔ انرژی‌زا را یک‌نفس سر بکشند.

ذهنشان تمام توان و انگیزه‌ای را که کم‌خوابی و خستگی از آن‌ها ربوده بود، بازیافت. دنیا در چشمانشان‌بخورد​ کاملاً شفاف شد، انگار همه عینک‌های کثیفی به چشم داشتند که تازه عوض شده بود. عضلاتِ دردمند و‌ترمیم​ رگ‌های نسبتاً تحت‌فشارشان جانِ تازه‌ای گرفت، انگار تازه از چشمهٔ آب‌گرمی از جنسِ مایعِ روحی بیرون آمده بودند!

زی که بی‌هوش روی زمین افتاده بود، بلافاصله چشمانش را باز کرد و‌همگی​ از جا پرید، انگار انتظار داشت خودش را وسطِ مبارزه ببیند، اما تنها‌دیوارِ​ چیزی که دید پشتِ استوارِ همرزمانش بود که داشتند از او دفاع می‌کردند.

حتی مارزوها که کمی دورتر بودند، با حس کردنِ‌اهریمن‌ها​ بازگشتِ انرژی‌شان غرش‌هایی از خشمِ هیجان‌زده سر دادند که به‌افتاده​ آن‌ها اجازه می‌داد یک بارِ دیگر با تمامِ قوا بجنگند.

راستش را بخواهید، حتی ساکنانِ خلأ هم پرانرژی‌تر به نظر می‌رسیدند، هرچند آن جماعت معمولاً‌بخورد​ آن‌قدر هوش نداشتند که حتی تشخیص دهند وضعیتشان بهتر شده یا بدتر. معمولاً رهبرانِ گله‌شان‌می‌افتاد​ که وظیفهٔ فکر کردن برای کلِ جماعت را بر عهده داشتند، می‌توانستند چنین چیزهایی را بفهمند.

اما اهریمن‌ها... آن‌ها به بادهای شفابخشی که از درونِ خاکِ رس بیرون می‌آمد، واکنشِ چندان خوبی نشان‌تکان​ ندادند. هرچند بیشترشان در آن سوی دیوارِ فضایی بودند و از بادهایی که به نظر می‌رسید قادر‌بزرگی​ به عبور از مانع نیستند در امان ماندند، اما چند هزارتایی از آن‌ها در همین سمت حضور داشتند.

وقتی خاکِ رس شکست، ترس و هراسی غریزی وجودشان را فرا گرفت، اما با اینکه دشمنانی برای‌تازه​ جنگیدن وجود داشتند، آن‌ها هنوز جنگیدن با باد را یاد نگرفته بودند. خود را در برابرِ بادهایی‌کلِ​ که موهبتِ بوتلام را به همراه داشت بی‌دفاع دیدند و در برابرِ قدرتِ طبیعت، دست‌کمی از فانی‌ها نداشتند.

بادها به‌آرامی از روی آن‌ها نگذشتند، بلکه مثلِ یک بلای طبیعی به آن‌ها‌همگی​ کوبیده شدند! بدشانس‌ها آن‌قدر زنده ماندند که با سوختن و خاکستر شدنِ گوشتشان‌دیوارِ​ ناله و فریاد کنند. خوش‌شانس‌ها پیش از آنکه حتی بفهمند چه شده، مرده بودند.

تنها در چند ثانیه، ارتشی عظیم از صحنهٔ روزگار محو شد‌است​ و حتی زره‌هایشان هم به‌عنوانِ گواهی بر وجودشان باقی نماند. هر چیزی‌باز​ که هالهٔ اهریمن‌ها را در خود داشت، تحتِ تأثیرِ باد ناپدید شد.

سیرک چندان به منظره‌ای که به راه انداخته بود توجهی‌بفهمند​ نکرد و در عوض به‌سرعت جرارد را پیدا کرد، چرا که‌بیش​ لوتر دور از گردان می‌جنگید تا مبادا به آن‌ها آسیبی برسد.

«همه رو خبر کن و آماده بمونید. لئو این فضا رو‌مارزو​ تثبیت می‌کنه و به همه فرصت میده تا با استفاده از‌جرئت​ کلیدهاشون به مهمان‌خانه برگردن. نمی‌تونیم حتی یه ثانیه رو هم تلف کنیم.»

جرارد گفت: «شاید اون‌قدرها هم آسون نباشه...» و افکارش به‌سرعت به سمتِ آن متعصب‌خشکشان​ و متحدانشان که در قلعه منتظرشان بودند، پر کشید. فکر نمی‌کرد آن متعصب به‌اگر​ این راحتی‌ها اجازهٔ رفتن بدهد و از طرفی هم نمی‌خواست متحدانشان را رها کند.

سیرک سلاحِ خودش را از حلقهٔ فضایی‌اش بیرون کشید و به‌سرعت پرید‌هیچ‌کس​ وسطِ حرفِ جرارد: «من فقط پیام‌رسانم. اگه نگرانی‌ای داری، به لئو بگو. اون‌کلِ​ کسیه که این عملیات رو اداره می‌کنه. تا وقتی برسه، فقط آماده بشید!»

جرارد درنگ نکرد و بی‌درنگ دستورات را صادر کرد. لوتر از آن‌ها‌اتفاقی​ خیلی دور بود و در آن سوی دیوارِ شکافِ فضایی با اهریمن‌ها می‌جنگید.‌شکافی​ به‌جای اینکه از او بخواهند بیاید، راحت‌تر بود که خودشان پیشِ او بروند.

افرادِ گردان با قدرت و نیرویی تازه در جایگاه‌هایشان مستقر شدند و خود را‌خشکشان​ برای پیشروی آماده کردند. می‌توانستند همرزمشان را ببینند که در قالبِ گلوله‌ای از آتش‌اگر​ آسمان را می‌شکافت و به سمتشان می‌آمد. به‌محضِ اینکه فرود می‌آمد، فوراً دورش حلقه می‌زدند.

به‌زحمت چند دقیقه از رسیدنِ لکس گذشته بود، اما اوضاع به‌شدت‌مارزو​ تغییر کرده بود. حتی اشخاصی که از اتاقِ تاریک تماشا می‌کردند‌جرئت​ هم نیم‌خیز شده بودند، انگار منتظرِ نقطهٔ اوجِ این پایانِ باشکوه بودند.

اما اوضاع بسیار پرآشوب‌تر از چیزی بود که به نظر می‌رسید.‌است​ در گوشه‌ای تاریک از این سیاره، آن متعصب هم‌زمان با آغازِ‌شکافی​ پیش از موعدِ مراسم، شمشیرش را در جمجمهٔ فیور فرو کرد.

بالا در فضا، ابرِ نورانی به نقطهٔ بحرانی‌اش رسید و ناگهان در خود‌افتاده​ جمع شد. قانونِ تکه‌تکه‌شده‌ای که درونِ آن پرتابه گیر افتاده بود، به‌جای ناپدید‌باز​ شدن انگار داشت قوی‌تر می‌شد و در عوض به شکلِ یک الف درمی‌آمد!

ناولها | novelha.net