چپتر 1381: آمادهسازی برای کاشت
0لکس به مهمانخانه برگشت و خوشبختانه، همهچیز با خاک یکسان نشدهکنترل بود. به نظر میرسید قلمرو میتواند قطع ارتباطِ موقت با اونگرفته را تحمل کند، اما قطعاً چیزی نبود که بخواهد مرتب امتحانش کند.
با اینکه خودش نمیتوانست میزانِ آسیب را تعیین کند، اعلانیگیرد که بهمحضِ خروج از گردابِ سانی دریافت کرد، نشانگرِ روشنیصادر از این بود که غیبتش تا چه حد میتواند آسیبزا باشد.
اعلانِ جدید: قلمروی نیمهشب دچارِ بیثباتیِ قوانین شده است. به این مشکل رسیدگی شود، مبادا رشدِ قلمرو تحتتأثیر قرار گیرد.
عجیب این بود که فقط یک اعلان بود، نه مأموریت. شاید آسیب آنقدر قابلتوجه نبودمهمانخانهٔ که مأموریتی برایش صادر شود. خبرِ خوب این بود که لکس پیشتر، پس از مشورت بانمیدانست ریپلی، ایدهای برای آموزشِ دستهای خاص از کارمندان برای کمک به حفظِ قلمرویش در سر داشت.
انتظارِ زیادی نداشت، اما وقتی کارمندانش را به معبدقرار روزهداری فرستاد تا ببینند آیا دروسی برای پرورشِ قلمرومأموریتی وجود دارد یا نه، با کمالِ تعجب دید که هست!
به نظر میرسید چنین دروسی فقط در دسترسِ جاودانههاست، که توضیح میداد چرا لکس پیشتر ازمیگرفت آنها خبر نداشت. این دروس همچنین برای قدرتهای بزرگتری در نظر گرفته شده بودند که قلمروهایگرفت مختلفی را کنترل میکردند، و از نظرِ فنی، مهمانخانهٔ نیمهشب کاملاً در این دسته جای میگرفت.
اما آنها هنوز آنقدر یاد نگرفته بودند که بتوانند در ترمیمِ قلمروها نقشی داشتهبتوانند باشند. ازآنجا که دقیقاً نمیدانست برای ترمیمِ قوانینِ قلمرو چه کار کند، تصمیم گرفتبخشِ این وظیفه را به بخشِ برنامهریزی بسپارد و از آنها بخواهد پیشنهادهایی به او بدهند.
محضِ شفافسازی، لکس خودش هم میتوانست راهحلهایی پیدا کند، چه با گوش دادننظرِ به غرایزش و چه با پرسوجو از دیگران، اما با توجه به اینکهنقشی این کار فوری نبود، تصمیم گرفت از این فرصت برای آموزشِ کارمندانش استفاده کند.
هنوز کارهای بیشماری در مهمانخانه در جریان بود که توجهش را به خود جلبمأموریت میکرد، بنابراین روزها بهسرعت گذشت تا اینکه زمانِ بازگشت به فروشگاه و گرفتنِ باقیماندهٔ مواددستهای از پاول فرا رسید. پاول کاملاً عادی رفتار کرد و باقیماندهٔ مواد را تحویل داد.
آنها گفتوگوی کوتاهیبزرگتری داشتند، اما هیچچیزِقلمروهای غیرعادیای در آن نبود.
لکس وظیفهٔ تحقیق دربارهٔ همکاران، دوستانِ نزدیک یا شرکای تجاریِ مالکِهنوز فروشگاه را به رولند سپرده بود، اما در حالِ حاضر هیچنمیدانست سرنخی وجود نداشت. با این حال، رولند کاملاً به کارش اطمینان داشت.
سالها پیش، او سازمانِ سرّیای با تمامِ بچههایی که به مهمانخانه میآمدند تشکیل داده بود و آنها را به کارگزارهاییهنوز برای خودش تبدیل کرده بود تا اطلاعات مبادله کنند. سازمانِ او بهجای اینکه یک آژانسِ اطلاعاتی باشد، بیشتر شبیهِ سازمانیپیشنهادهایی بود که به همه فرصت میداد تا آنچه را میخواهند کشف کنند، به شرطی که بهاندازهٔ کافی مشارکت کرده باشند.
با اینکه آن سازمان هنوز بالغ نشده بود، سرنخهای بسیاری به او میداد که میخواستشاید یا نیاز داشت. برای چنین چیزی، او نمیتوانست به آنها تکیه کند. در عوض، ظاهراًخاص داشت با این دوستِ جدیدِ هوشِ مصنوعیاش کار میکرد که پیدا کرده بود. لکس سؤالی نپرسید.
او فقطقدرتهای روی وظیفهٔگرفته فعلیاش تمرکز کرد.
لکس با در دست داشتنِ بذری برای درخت سکویای تثبیت خلأ و اطلاعاتینگرفته دربارهٔ نحوهٔ رشدِ سریعِ آن که لاکپشت در اختیارش گذاشته بود، به محلی کهوظیفه برای کاشتِ درخت انتخاب کرده بود آنی منتقل شد و کارش را آغاز کرد.
یکی از اولین کارهایی که باید میکرد، برپاییِ یک آرایه بود، که گفتنش راحتتر از انجام دادنشدسته بود. با اینکه لکس از قبل برپاییِ آرایهها را یاد گرفته بود، همهٔ آرایهها مثلِ هم ساختهتصمیم نمیشدند. این یکی بهطورِ خاص، فقط بهخاطرِ تعدادِ زیادِ موادِ درگیر در آن، قرار بود آرایهٔ دشواری باشد.
اما پیش از آن، باید خاکی را که بذر در آن کاشته میشد آماده میکرد. او کجبیلی برداشت و شروع بهخبرِ شخم زدنِ زمین کرد، آن را نرم کرد و در همان حال مقداری موادِ خردشده رویش پاشید و با جوهرِ فرونشانندهٔ روحفرستاد آبیاریاش کرد. با وجودِ نامِ خوشآهنگش، جوهرِ فرونشانندهٔ روح در واقع خونِ موجودِ غیرعادیای بود که نیمی جانور و نیمی گیاه بود.
استفاده از خونِ چنین موجودی برای آبیاریِ خاکش کاملاً وحشیانه به نظر میرسید، اما... خب، کاریاش نمیشد کرد. اما این تازه اولینقلمروها قدم در آمادهسازیِ خاک بود. در حقیقت، فقط چند فوتِ بالاییِ خاک تحتتأثیرِ رسیدگیِ لکس قرار گرفته بود، به همین دلیل مجبورگوش بود خاکِ رسیدگیشده را جابهجا کند و در عمقِ بیشتری از زمین قرار دهد، در حالی که لایههای پایینی را بالا میآورد.
راحتتر بود که کلِ زمین را خاکبرداریکاملاً کند و بعد یکییکی خاکِ رسیدگیشده را درونشترمیمِ قرار دهد، اما این فرایند چنین اجازهای نمیداد.
در عوض، این فرایند به مخلوط شدنِ تصادفیِ لایهها در حینِ حرکتِ خاک به بالامهمانخانهٔ یا پایین در میانِ لایهها متکی بود. علمِ پشتِ آن چندان علمی نبود، به همین دلیلنمیدانست لکس فعلاً فقط آن را حفظ کرد، با این قصد که بعداً پیچیدگیهایش را درک کند.
لکس حتی چند کلون احضار کرد تا در این فرایند کمکشعجیب کنند، چون کار کُند و طاقتفرسا بود و حتی با کمکِخوب کلونهایش هم ساعتها طول کشید. اما این تازه قدمِ اول بود.
سپس نوبت به آرایه رسید. دستکم برای این یکی نیازی بهفنی کلونها نداشت، چون همهچیز با حسِّ روحیاش انجام میشد. آرایه باید درنقشی سطحِ میکروسکوپی دقیق میبود، پس باید مطمئن میشد همهچیز بینقص پیش میرود.
انگار مقیاس و پیچیدگیِ آرایه کافی نبود، منابعِ قدرتشان هم بهشدت ظریفیاد بود و هر لایه از آرایه منبعِ قدرتِ خودش را میخواست، چراکار که آرایه در حینِ رشدِ گیاه انرژیهای مختلفی را با هم ترکیب میکرد.
در واقع، تلاش برای پرورشِ این درخت تجربهٔ یادگیریِ عظیمی همکنترل برای لکس بود. او با انواعِ بیشمارِ انرژیها در جهان چنداننگرفته آشنا نبود و حالا بالاخره داشت یکییکی با آنها آشنا میشد.
انرژیِ یین وجود داشت که انرژیِ یانگِ متناظرش هم همراهش بود. بعد انرژیهای رایجِمأموریت خاک، هوا، آب و آتش بودند و همچنین انرژیهای کمتر رایجِ صاعقه، تاریکی، روشنایی،آموزشِ بدخواه، محترم، صالح و شرور. بله، واقعاً انرژیای به نامِ انرژیِ شرور وجود داشت!
جالب اینجا بود که اینها فقط انرژیهای لازم برای پرورشِ درخت سکویای تثبیت خلأدسته بودند، نه فهرستی از تمامِ انرژیها. لکس نمیدانست انرژیِ شرور و صالح چطور یانمیدانست چرا میتوانند با هم کار کنند، اما قطعاً موضوعی بود که جای بررسی داشت.
یک چیزی که یاد گرفتفنی این بود که انگار انرژیها میتوانستندهنوز از نفوذِ قوانینِ ناوابسته فرار کنند!
سپس نوبت به انرژیهای غامضتری رسید که لکس حتی در ادراکِ آنها هم مشکل داشت، اما اینها مربوط بهمیگرفت بعد از تکمیلِ آرایه بود. ساختِ آرایه پنجاه ساعتِ بیوقفه زمان برد، چون لکس باید با آنهمه اجزای بیشماربرنامهریزی بهشدت دقیق کار میکرد. خب، راستش را بخواهید بیشمار هم نبودند، چون دقیقاً ۱٫۹ میلیون جزءِ مختلف در کار بود.
با تکمیلِ آرایه، لکس باید فنگشوییِ محیط را تغییر میداد. اگر بخواهیم کاملاًاعلان صادق باشیم، لکس دستورالعملهای مربوط به اینکه فنگشویی چیست و چطور باید تغییرشایدهای داد را بارها خوانده بود، اما اصلاً نفهمید قضیه از چه قرار است.
با وجود اینکه لکس همیشه بابتِ ادراک وکنترل گیراییِ شگفتانگیزش تحسین میشد، باز هم چیزهایی بودمیگرفت که از فهمِ او هم قسر در میرفت.
خوشبختانه دستورالعملهای تغییرِ فنگشویی دقیق بود و نیازی نداشتجای برای انجامش به خودش متکی باشد. این بخش اتفاقاًداشته جالب بود. او تا به حال محوطهسازی نکرده بود.
چه کسی فکرش را میکرد که بیرون کشیدنِ شمشیر و کندهکاریِ واقعیِ زمیننظرِ در یک منطقه بتواند اینقدر سرگرمکننده باشد؟ مثلِ منبتکاری روی چوب بود، منتهانقشی روی زمینی در منطقهای که به اندازهٔ یک شهر در زمینِ خودمان وسعت داشت.
هر تپه یا کوهِ مجاوری را تراشید و منطقه را شبیه به دشتی هموار کرد و درختانِ بیشماریمأموریتی را در آنجا کاشت تا به یک جنگل تبدیل شود. لکس حتی پا را فراتر گذاشت و حیاتوحشِانتظارِ مناسبِ چنین جنگلی را هم به آنجا آورد و دقت کرد تا یک اکوسیستمِ متعادل و خودکفا بسازد.
اما این تازه پایانِ مراحلِ اولیه برای رشدِ جنگل بود. در مرحلهٔمهمانخانهٔ بعد، باید آبوهوا را هم تغییر میداد. کنترلِ آبوهوا برای مدتی کوتاهداشته هنوز کارِ آسانی بود. فقط کافی بود آدم کمی از تزکیهاش استفاده کند.
اما کاری که لکس باید میکرد، ایجادِ یک الگوی آبوهواییِ بسیار خاص و طبیعی بود؛ترمیمِ چیزی که نمیشد فقط با یک فن انجامش داد. در عوض، باید کلِ جغرافیای منطقهبسپارد را تغییر میداد و الگوهای طبیعیای میساخت که در نهایت به نتیجهٔ مطلوب ختم میشدند.
مراحلِ بعدی کمی طاقتفرسا بود، اما از اجزای مختلفی که خریده بودمیکردند استفاده کرد تا دریاچههای عظیم بسازد، کوههایی از فلز بنا کند، مسیرِترمیمِ رودخانهها را بکَند، دشتهای سیلابی راه بیندازد و کارهای بسیارِ دیگری انجام دهد.
با ادامهٔ کار، لکس حس کردمبادا که انرژیِ طبیعت در این منطقه دارداعلان متراکمتر میشود و بهطور طبیعی شکل میگیرد.
زحمتِ زیادی برد تا منطقه بالاخره آماده شد و لکسنظرِ توانست بذر را بکارد. به درست مرکزِ آرایه رفت، نگاهیبتوانند به خاکِ هنوز نرم انداخت و بذر را بیرون آورد.
اندازهٔ بذر بزرگ بود، اما نه آنقدرها غیرعادی. حدود ۵ فوت (۱٫۵ متر)،نگرفته یا معادلِ قدِ ۱۰ هاتداگ، یا تقریباً ۱٫۶ ماشینِ لباسشویی ارتفاع داشت. اگر کسیوظیفه میخواست خیلی دقیق باشد، میتوانست بگوید اندازهاش برابر با ۲۶ گلولهٔ تفنگِ ام۱۶ بود.
چیزی که تعجبآور بود، وزنِ بذر بود. با حدودقلمروهای ۱۱۰٬۰۰۰ پوند وزن، با ۱ میلیون هاتداگ، ۵۵۱ ماشینِجای لباسشویی یا ۴٫۱۷ میلیون گلولهٔ تفنگِ ام۱۶ برابری میکرد.
وزنِ زیادی بود و برای همین،مبادا وقتی لکس آن را روی خاک گذاشت،اعلان بذر خودبهخود شروع به فرو رفتن کرد.