چپتر 1048: خجالتآور
0از همان اول هم آدمهای زیادی در میخانه نبودند، اما همان چند نفری هم که حضور داشتند،کرده با شنیدنِ سروصدا جا خوردند. بیشترشان متوجه نشده بودند مردِ خونآلود کِی وارد شده، برای همین دقیقاًنیروهای نمیدانستند چه اتفاقی افتاده است. اما با دیدنِ اینکه میخانهدار نگران نیست، آرام شدند و به نوشیدنشان برگشتند.
در آن لحظه،انساننما هیچکدامشان واقعاً حوصله نداشتندانسانها نگرانِ چیزهای دیگر باشند.
لکس دوباره به افکارش دربارهٔ کلون برگشت. فعالشدنِ کالبدش شاید کلیدِ ماجرا بود، مگر اینکه اتفاقی عجیبوغریب بوده باشد کهبدنِ به رزین نیاز داشت. اگر اینطور بود، اگر میتوانست بدنِ انساننمای دیگری را در وضعیتی خوب پیدا کند، مثلاً یکبکند دیو یا الف، شاید میتوانست این روند را تکرار کند. سؤال این بود که آیا اصلاً دلش میخواست چنین کاری بکند؟
ازآنجاکه هنوز از معایبِ احتمالیِ داشتنِمیگذارد یک کلون بیخبر بود، ساختنِ تعدادِمجبور بیشتری از آنها شاید بهترین ایده نبود.
در همان لحظه فهمید که بهجای انسان، گفتهقرار انساننما. مگر قرار نبود کالبدش فقط روی انسانها جوابکرده بدهد؟ پس چرا روی یک پری کار کرده بود؟
اما انگار که بازخوردی از بدنِ خودش گرفته باشد، فهمید کهپری کالبدش حالا روی تمامِ انساننماها اثر میگذارد، نه فقط انسانها! اینمیگذارد یک سطح فراتر از چیزی بود که کاساندرا به او گفته بود!
اگر پیشتر مجبور بود بدنش را از نیروهای قدرتمندی مثل امپراتوریِعجیبوغریب یوتون پنهان کند، حالا باید آن را از تمامِ نیروهای انساننمایدیگری موجود پنهان میکرد! چرا تغییر کرده بود؟ ربطی به رزین داشت؟
باز هم، بهطورِتمامِ غریزی میدانست که کالبدشسطح همیشه همینطور بوده است.
اگر اینطور بود، باید پیش از ترکِانساننما مهمانخانهٔ نیمهشب، راهِ خوبی پیدا میکرد تاچرا کالبدش را از شناسایی پنهان نگه دارد.
«پل، راهی هست که بتونم کالبدم روانسانها از شناسایی پنهان کنم؟ حتی از یه تزکیهگربازخوردی با سطحِ بالاتر! در واقع، این مهمترین بخششه.»
«راههای زیادی هست، اما برای شروع یا به کمکِبود یه تزکیهگر با سطحِ بالاتر نیاز داری، یا تجهیزات ومیتوانست افسونِ سطحبالا. من راهی نمیشناسم که بتونی بهتنهایی پنهانش کنی.»
اخم کرد.حالا این میتوانستانساننماها دردسرساز شود.
لکس غرق در افکارِ خودش بود و نوشیدنیِ خنکی را که میخانهدار به او داده بود مزهمزه میکرد که مردی کهگرفته لکس با سیلی دورش کرده بود، تلوتلوخوران به داخل برگشت. گیج و منگ بود که البته انتظارش هم میرفت. لکس مستقیم تویتغییر صورتش سیلی زده بود، نه اینکه او را بکشد. بااینحال، باز هم چشمگیر بود. درعینحال، نویدِ اعصابخوردیِ بیشتری را برای لکس میداد.
مرد درحالیکه وزنِ بدنش رافقط روی پشتیِ یک صندلی انداختهچرا بود، پرسید: «تو... میدونی من کیام؟»
لکس آه کشید. حدس میزدکالبدش که نمیتواند از کلِ اینمگر گفتوگوی خستهکننده قسر در برود.
لکس با لحنی بیحوصله گفت: «نه، نمیدونم کیفراتر هستی. اما مطمئنم قراره روشنم کنی. پس بگو ببینم،امپراتوریِ بابات آدمِ مهمیه؟ یا خاندانت؟ پیشینهٔ ترسناکی چیزی داری؟»
مرد از بیتفاوتیِ لکس عصبانی به نظر میرسید، امافقط جلوی خودش را گرفت تا فریاد نزند؛ بیشتر بهانگار این دلیل که برای این کار زیادی گیج بود.
«این... اینجا میخانهٔ منه! منفقط صاحبِ اینجام! نمیتونی همینجوری یکیچرا رو از جای خودش بندازی بیرون!»
لحنِ مرد بیشتر از هر چیز رنگِ نارضایتی داشت، اما حرفهایش لکس را جارزین پراند. لکس برگشت و به مردی نگاه کرد که تا الان فکر میکرد صاحبِدیو میخانه است؛ مرد با لبخندی معذب سر تکان داد و حرفِ او را تأیید کرد.
لکس کلافه دست به صورت کشیدمیگذارد و گفت: «اوه وای، این دیگهمجبور واقعاً باعث میشه حسِ بدی پیدا کنم.»
پیش از آنکه مرد بتواند حرفِ دیگری بزند، لکسفقط قطرهای از خونِ خودش را به تنِ او فرستادانگار و تنِ مرد ناگهان با سرعتی بالا شفا پیدا کرد.
مشخص شد خونی که تنش را پوشانده بود مالِ خودش نیست، و غیر از ضربهمغزیِ خفیفیخودش که لکس نصیبش کرده بود، مشکلِ دیگری ندارد. بنابراین، چون چیزِ دیگری برای ترمیم نمانده بود،مثل خونِ لکس زخمهای قدیمیِ تنِ مرد را شفا داد و او را به اوجِ تازهای رساند.
لکس برای مرد که ماتومبهوت ایستاده بود توضیح داد: «راستش روعجیبوغریب بخوای، زیادی به آدمای بیادبی که میان تو و دعوا راهدیگری میندازن عادت کردم.» مرد آهی کشید، جلو آمد و کنارِ لکس نشست.
مرد نوشیدنیای از دستِ کسی گرفت کهسطح معلوم شد فقط یک بارمنِ حسابی خوشلباسنیروهای است و گفت: «بیخیال، انگار از اون روزهاست.»
لکس که هنوز همبهجای تا حدی حسِ بدی داشت،فقط گفت: «پولِ خسارت رو دادم.»
توِ دلش برای مرموز رفتار کردن قانونی گذاشت:جواب قبل از هر کاری، اول وضعیت را بسنج.خودش وگرنه آخرسر فقط خودش احمق به نظر میرسید.
لکس خبر نداشت همین کارِ کوچکش —اینکه مرد را مثلِ یک مزاحمبوده با سیلی پس زده و بعد فراتر از تصوراتش شفایش داده بود—خوب او را از هر نقشهای که میتوانست بکشد، مرموزتر جلوه داده است.
مرد فقط غرولندیتمامِ کرد و توضیحِمیگذارد لکس را پذیرفت.
لکس دوباره حواسش را به مشکلِ خودش داد. به احتمالِ زیاد، بهترین راهحلی که به ذهنش میرسیدکرده این بود که از سیستم مأموریتی بخواهد که پاداشش، راهی برای پنهان کردنِ کالبدش باشد. هرچند نمیدانستنیروهای سیستم همکاری میکند یا نه، اما دستکم الان با او حرف میزد. شاید ارزشِ امتحان کردن را داشت.
در این میان، اگر میتوانست یهجوری مطمئن شود که کلونش هیچ عارضهای برای خودش ندارد، باید یکیگرفته دیگر هم میساخت؟ اما اگر این کار را میکرد، لکس یک کلونِ واقعاً خفن میخواست. درخواست براییوتون یک کیهانی شاید توقعِ زیادی بود، اما حتماً نژادهای انساننمای قدرتمندِ دیگری هم با تواناییهای خفن پیدا میشدند.
الفها غیر از جاودانگیشان، چنگی به دلش نمیزدند. دیوها میتوانستند اهریمنها را کنترلباشد کنند؛ با خودش فکر کرد این یکی تا حدی خفن است. فرشتهها... خب، هنوزمثلاً مطمئن نبود فرشتهها چه ویژگیِ خاصی دارند. حتماً گزینههای بیشتری هم پیدا میشد، نه؟
لکس استانداردهای خیلی بالایی داشت. اینکهمیگذارد حتی نمیدانست میتواند به ساختِ کلونها ادامهبدنش دهد یا نه، کاملاً مسئلهٔ جداگانهای بود.