چپتر 1319: اقداماتِ پیشگیرانه
0لکس همانجا ایستاد، به قوانینِ درهمپیچیده و فاسد نگاه کرد و سعی کرد از دلیلِ این ماجرا سر در بیاورد. یکشبیهِ دلیلِ بسیار سرراست وجود داشت. آزمونِ ونتورا از دانشآموزان خواسته بود آستانهٔ بالایی را از جاودانِ زمینی به جاودانهٔ بهشتی ارتقاعمدتاً دهند. پیشتر، لکس فکر میکرد آنها با کشتنِ جاودانههای بیشمار، از اجسادشان بهعنوانِ کود برای کمک به رشدِ قلمرو استفاده میکنند.
اما حالا حس میکرد که اجساد هنوز هم کود هستند، ولی نه برای رشدِ قلمرو. در عوض، تازهترین شکشزندگی این بود که آنها تلاش میکردند قوانینِ قلمرو را بهکلی جایگزین کنند و بهجای آن از قوانینِ یک قلمروی بالغترصرفِ بهره ببرند. شاید این تنها یک قدم از نقشهٔ آنها برای این بود که قلمرویی بزرگتر، قلمروی بلور را ببلعد.
لکس لحظهای با خود کلنجار رفت که چه کار کند.جایگزین با اینکه باورش میخواست این گره را باز کند، تقریباًنقشهٔ مطمئن بود که بهمحضِ این کار، کسی متوجه خواهد شد.
لکس بارِ دیگر آه کشید، اما سپس طبقِ قولی که به خودش داده بود عمل کرد. تکهکاغذی ظاهر کرد وزندگی نامهٔ کوتاهی روی آن نوشت، وضعیت را شرح داد و همچنین آرایهٔ کوچکی رویش جا گذاشت که خواننده را آنیصرفِ به موقعیتِ فعلیِ لکس منتقل میکرد. سپس کاغذ را تا کرد تا شبیهِ موشکِ کاغذی شود و چشمانش را ریز کرد.
با اینکه داشت به زندگی و تواناییهای یک جاودانه عادت میکرد، اما این کار زمان میبرد. همین الان میخواستمنتقل کاری انجام دهد، اما اجرای بینقصِ آن کمی دشوار بود، عمدتاً بهخاطرِ فاصلهای که از خودش داشت. چند دقیقهایاجرای را صرفِ محاسبه کرد و بعد از اینکه مطمئن شد همهچیز روبهراه است، موشکِ کاغذی را به هوا پرتاب کرد.
موشک مسافتِ کوتاهی پرواز کرد و سپس آنی منتقل شد. بامنتقل اینکه مختصاتِ فضاییِ خیلی از مکانها ممکن بود تغییر کرده باشد، محالزمان بود مختصاتِ مکانی که لکس چند ساعت پیش آنجا بود تغییر کند.
درونِ کاخِ کورنلیوس، موشکِ کاغذی آنی ظاهر شد و مستقیمجایگزین به صورتِ نگهبانی بیخبر برخورد کرد. نگهبان جا خورد، امانقشهٔ تا آمد چشمانش را باز کند، موشک غیبش زده بود.
کورنلیوس که متوجهِ نوسانِ فضاییکوچکی شده بود، بیدرنگ نامه راموقعیتِ بهسمتِ خود کشید و بازش کرد.
حالتِ بیتفاوتِ چهرهاش ناگهان جدی شد،نوشت انرژیاش را به درونِ آرایهٔ پایینِکوچکی نامه هدایت کرد و آنی منتقل شد.
چند ثانیه بعد، کنارِ لکس ظاهر شد که بهشدتموقعیتِ کلافه به نظر میرسید. اما کورنلیوس، در عوض، توجهش رازندگی به ناهنجاریِ عظیمی داد که در قوانین شکل گرفته بود.
با چهرهای که ازعوض خشم در هم رفته بودبهکلی گفت: «این دیگه چه کوفتیه؟»
«اگه بخوام حدس بزنم، یه جوررویش تلاش برای تغییرِ اقلیمِ قلمرو بهمنتقل همونجاییه که اون دوزخیان ازش اومدن.»
لکس تعجب نکرد که ناخواسته به رازِ عظیمی پی بردههمچنین که کلِ قلمرو را تحتِ تأثیر قرار میداد. مگر وقتیکاغذ فهمید قلمروی بلور هم در آستانهٔ نابودی است، همین اتفاق نیفتاد؟
نه، تنها تفاوت این بود که دفعهٔ پیش، لکس از این موضوعکاغذ برای کمک به تکمیلِ یک مأموریت استفاده کرد. این بار، قصد داشت کمکهمین کند اما در عینِ حال حواسش باشد که بیش از حد درگیر نشود.
لکس گفت: «ببین، همونطور که مطمئنم یادت هست، دفعهٔ پیش که سعی کردم به همهتون کمک کنم، تنها چیزی کهنقشهٔ گیرم اومد کلی دردسر بود. هیچ علاقهای به تکرارِ اون ماجرا ندارم. صدات کردم اینجا تا خودت این رو ببینی. درخواهد موردِ اینکه میخوای به کسی خبر بدی، خودت میخوای بهش رسیدگی کنی، یا هر کارِ دیگهای که میخوای بکنی، پای خودته.»
کورنلیوس به لکس نگاه کرد و بعد سر تکان داد. واقعاً به آن دو ایزدِ احمق لعنت فرستاد. دفعهٔ پیش، وقتی کریونجاودانه حمله کرد، همهچیز آنقدر ناگهانی بود که کورنلیوس نتوانست از کلِ میخانه دفاع کند، اما ایزدان میتوانستند بهراحتی این کار را بکنند،روبهراه با این حال کاری نکردند چون نمیخواستند روابطشان با کریون بهکلی به هم بخورد، چیزی که به نظرِ کورنلیوس کاملاً احمقانه بود.
حالا در نتیجهٔ آن، لکس که بارِوضعیت دیگر تهدیدی بزرگ برای قلمرویشان شناسایی کردهگذاشت بود، دیگر نمیخواست خودش را درگیر کند.
«ممنون که خبر دادی. من... میبینم چه کاریآنی از دستم برمیاد. این خیلی جدیتر از هرشود چیزیه که تا حالا بوده. راستی، اینجا کجاست؟»
لکس گفت: «پایتختِ سابقِ امپراتوریِ کریون. هیچ ایدهایمیکردند ندارم کجا رفتن، یا چه اتفاقی افتاده، اما اینجاشاید دیگه پایتخت نیست. ضمناً، خبرهای بدِ دیگهای هم دارم.»
کورنلیوس از این افشاگری جا خوردرویش و بیدرنگ حسِّ روحیاش را گسترش داد،کاغذ اما تنها شهرِ زیرزمینیِ ویرانشده را دید.
«خبرِ بدتر چیه؟»
«من اینجا احتیاط میکردم، چون حس میکردم یهجور خطرِموقعیتِ پنهان تو کاره. اما تلهپورتِ تو به اینجا همین الانشزندگی هم هر خطرِ نهفتهای که بود رو بیدار کرده، پس...»
درست همان لحظه که لکس حرفشکش میزد، زمین به لرزه درآمد و حسقلمروی کردند چیزی از اعماقِ زمین بالا میآید.
«راستی، بهاندازهٔداد کافی دیدیش؟ چونکوچکی میخوام نابودش کنم.»
کورنلیوس گفت: «بهاندازهٔ کافی دیدم. دردسری رووضعیت هم که داره میاد میتونم حل کنم.گذاشت بههرحال دلم میخواد یه چیزی رو بزنم.»
با بیرون رفتنِ کورنلیوس از غار، لکس سر تکان داد و به تودهٔ درهمپیچیدهٔ قوانین خیره ماند. با اینکه تصمیم گرفته بود برایزمان ارضای باورش آن را نابود کند، قصد داشت این کار را هوشمندانه انجام دهد. مطمئن بود تلههایی در آن اطراف کار گذاشتهاند وپرتاب راهی هم برای علامتگذاریاش وجود دارد. میخواست همهچیز را بیآنکه ردی از خود به جا بگذارد نابود کند، پس بهترین راه، احتیاطِ فراوان بود.
لکس هر دو چشمش را فعال کرد؛ با چشمِ چپ تمامِ قوانینِ محیطِ اطرافش را بررسی کرد و باقدم چشمِ راست، لایههایی محافظتی دورِ خودش ساخت. همزمان با استفاده از یک فنِ شبیهسازی، کلونی از خودش در درجهٔبهمحضِ فانی ساخت و با استفاده از باورش، آن کلون را به خود پیوند داد تا بتواند جایش را بگیرد.
لکس واقعاً فکر نمیکرد به اینهمه احتیاط نیاز داشته باشد، اما تجربه نشان داده بود کهکاغذی همیشه بهخاطرِ کارهای عجولانه یا ناآگاهیاش به دردسر میافتد. حالا، حتی اگر رفعِ ناهنجاریِ پیشِ رویش مشکلاتیکمی به بار میآورد که تحملشان برایش مقدور بود، دلیلی نمیدید که اصلاً خودش را به دردسر بیندازد.
صدای مبارزهای از دوردست به گوش رسید و زمین همچنان میلرزید؛ حدس زدرویش کورنلیوس درگیری را شروع کرده است. لکس که نمیخواست بیش از این معطل کند،زندگی باورش را به بیرون فرستاد و همزمان تمامِ حواسش را به آن جمع کرد.
این اولین باری بود که باورش واکنش نشان میداد، پس همهچیز را با دقت از دریچهٔ برتری زیر نظر گرفت. حالا میفهمید چرا باورش تحریک شده بود.کاری آنطور که او میدید، تکهای از یک قلمروی دیگر داشت قوانینِ قلمروی بلور را میبلعید و همزمان خودش را بزرگتر میکرد. حتی با وجودِ اینکه موجودیتی کوچکتر وتغییر ضعیفتر بود، داشت برتریاش را بر قلمروی بلور اعمال میکرد و با اینکه این موضوع هیچ ربطی به خودِ لکس نداشت، اما انگار باورش را تحریک کرده بود.
پس از بررسیِ دقیقِ ناهنجاری، لکس دستش را بهسویش دراز کرد و... با جسارت وبهره بهطورِ مستقیم درهم کوبیدش! در این مورد جایی برای ظرافت نبود، چراکه این ناهنجاری چندینکند سطح بالاتر از چیزهایی بود که لکس در حالتِ عادی باید با آنها دستوپنجه نرم میکرد.
داشت با قوانینِ دو قلمرو که درگیرِ نبرد با یکدیگر بودند دستوپنجه نرم میکرد و نمیخواست ریسک کند تا ببیندزندگی در صورتِ اشتباه پیشرفتنِ اوضاع، چه عواقبی در انتظارش است. پس در یک حرکت، از تمامِ قدرتی که در توان داشتمحاسبه استفاده کرد و قوانینِ جهشیافته را چنان کشید و از کار انداخت تا قوانینِ قلمروی بلور بتوانند خود را رها کنند.
لکس واقعاً انتظارِ مقاومتِ بیشتری داشت، اما انگار این ناهنجاری از همان ابتدا بسیار شکننده بود. با این وجود، لحظهای کهشبیهِ مشکل برطرف شد، لکس حس کرد جانوری درنده رویش قفل کرده است. لکس که از قبل انتظارِ چنین چیزی را داشت،عمدتاً نگران نشد. کلونش را احضار کرد و بهسرعت جای خود را با آن عوض کرد تا کلون هدفِ این قفلشدگی قرار بگیرد.
از آنجا که کلون محافظتِ سنگینی را که لکس دورِ خودش تنیده بودشبیهِ نداشت، نشانهای سرخوتیره روی تمامِ صورتش پدیدار شد و او را علامتگذاری کرد.الان پیش از آنکه اتفاقِ دیگری بیفتد، کلون خودش را کشت و ناپدید شد.
نشانهٔ سرخ ناپدید شد و از آنجا که لکس پیشتر بهطورِ آنی از آنجا منتقل شدهببرند بود، نیروهای جمعشده بدون هدف ماندند. پس از چند ثانیه، حتی انرژیِ انباشتهشده نیز از بین رفت،میخواست با این حال لکس برای بررسیِ اوضاع برنگشت. علاقهای هم نداشت که دوباره به کورنلیوس سر بزند.
قسم خورده بود که درگیرِ ماجرا نشود و دقیقاً قصد داشت همین کار را بکند. با این حال، تماشای اینکه چطور یکجاودانه قلمرو داشت قلمروی دیگری را میبلعید و تأثیری که این اتفاق روی باورش گذاشته بود، ایدههایی به لکس داد. جرئت نمیکرد خیلیروبهراه عمیق به آن فکر کند، مبادا مصیبتهایی را به جان بخرد. با این وجود، این اتفاق دیدِ تازهای دربارهٔ باورها به او بخشید.
این موضوع باید کاملاً واضح میبود، اما بهشرح نظر میرسید باورها صرفاً ابزارهایی ساده برای دستکاریِآنی قوانین نیستند. چیزی فراتر از اینها در میان بود.
در حالی که به قدم زدن در آن پهنهٔ بیجان ادامه میداد،کاغذ لکس نمیتوانست از فکر کردن به این موضوع دست بکشد. در گوشهایمیبرد دیگر از قلمروی بلور، گروهی از دوزخیان با تغییری ناگهانی هراسان شدند.