چپتر 1526: اژدهایان
0پس همانجا ایستاده بود، روبهروی یک اژدها که پولکهای سبزش با جلایی ژرف وبدونم فریبنده میدرخشید. قامتِ جک چندان بلند نبود؛ ویژگیِ بارزی که با توجه به نژادشدرعوض کاملاً طبیعی به نظر میرسید. اما در کمالِ تعجب، اژدها هم آنقدرها بزرگ نبود.
اژدها در بهترین حالت بهاندازهٔ یک سگِ گریت دینِ بالغباعث بود، هرچند این موضوع مانع نمیشد که قدرتمندترین هالهای راجوابی داشته باشد که جک تا آن روز حس کرده بود.
اما اگر جک از ایستادن در حضورِ یک اژدها بدون هیچ تجهیزاتِ محافظتی فشارِ عظیمیمتمرکز را تحمل میکرد، وضعِ برقبرقیِ ریزه دهها بار بدتر بود. تکشاخ که هنوز بهخاطرِ خوردنِ نیمیحرفی از یک روحِ توتفرنگی غرق در آبمیوهٔ قرمز بود، ناگهان درست روبهروی اژدها احضار شده بود.
ازآنجاکه تکشاخ اصلاً برای روبهرو شدنِ ناگهانیرفتنت با اژدها آمادگی نداشت، مغزش از کاربدونم افتاد و همانجا مبهوت و خشکزده ایستاد.
اژدها درحالیکه به شاخِ تکشاخ خیره شده بود، با صدایی بم گفت: «چقدر عجیب. بهجای اینکه کوتولگیات اثرِجوابی منفی روت بذاره، بدنت به ظرفِ قویتری برای انرژیِ روحی تبدیل شده و قدرتِ شاخت هم یهجورایی بالاتر رفته.افکارش انگار آب رفتنت باعث شده تواناییهات متمرکز بشن. برام جالبه بدونم این یه ویژگیِ طبیعی تو تکشاخهاست یا نه.»
طبیعتاً برقبرقیِ ریزه اصلاً نمیتوانست جوابی بدهد. جکانگار هم به خودش اجازه نداد پیش از رسیدنِ نوبتشتکشاخهاست حرفی بزند و درعوض نگاهش را به پاهایش دوخت.
حتی فکر هم نمیکرد، چون میدانست افکارششاخت هم از سرورانِ دائو پنهان نمیماند. فقطتواناییهات منتظر ماند تا حرفِ اژدها تمام شود.
«نه، صبر کن، میبینم که گذشتهٔ پرماجرایی داری. تمرکزِ جادوییِ بالات بهخاطرِ اندازهات نیست، بلکه بهخاطرِ اینهنمیتوانست که تو... همم، چقدر عجیب. نمیتونم جزئیاتِ دقیقش رو ببینم. بذار ببینم... آهان، پیداش کردم. آره، تونمیکرد بچگی تو خونِ یه موجودِ افسانهایِ روبهمرگ غسل داده شدی و همین باعثِ چند جهش تو بدنت شده...»
تا مدتی، اژدها تمامِ تمرکزش را روی برقبرقیِ ریزه گذاشته بود و رازهایجالبه نهفته در بدنش را میکاوید. حتی خودِ جک هم هرگز از خدمهاش دربارهٔحرفی گذشتهشان چیزی نپرسیده بود، برای همین شنیدنِ این حرفها برای او هم تازگی داشت.
اما طولی نکشیدقدرتِ که اژدها توجهش رارفته به جک معطوف کرد.
اژدها گفت: «بو میدی.» هرچند لحنش از روی انزجار نبود؛ بیشتر انگار داشت واقعیتی را بیان میکرد،برام درست مثل وقتی که داشت تکشاخ را بررسی میکرد. با این حال، پیش از آنکه به بررسیاشنگاهش ادامه دهد، تندبادی دورِ جک وزید و بوی گندی را که مدتها وبالِ گردنش بود، با خود برد.
با رفتنِ بو، جک از شدتِانگار آسودگی نزدیک بود به زانو بیفتد، اماجالبه توانست خودش را سرِ پا نگه دارد.
«بدنِ قویای داری. قویتر از حدِ معمول، هرچند سنِ روح و سنِ جسمت با هم نمیخونه، ولی کاملاً با همخودش جفتوجورن. یه روحِ جدید که تو یه بدنِ خالی متولد شده؟ نه، نه دقیقاً. چقدر عجیب، حتی گذشتهٔ تو هم ازنمیماند دیدِ من پنهانه... بذار ببینم... نه، هر کاری هم بکنم بازم پنهانه. چقدر عجیبه؛ گذشتهات محافظت شدهست، اما زمانِ حالت نه.»
اژدها بالهایش را کش داد. شانس آورد که جک سرش پایین بود، وگرنه ممکن بود بابدونم دیدنِ این صحنه افکارِ نامربوطی به سرش بزند. بالهای اژدها در مقایسه با بدنش بیشازحد کوچک بودند،دوخت هرچند با آن حجم از قدرتی که اژدها در اختیار داشت، برای پرواز نیازی به بال نداشت.
اژدها با یک بالزدن از جا برخاستشاخت و با بالزدنِ بعدی بهسمتِ جک پرواز کردمتمرکز تا بتواند او را از نزدیک بررسی کند.
«آره، بوی شیطنت رو ازت حس میکنم.رفتنت فکر کنم... آره، فکر کنم ازت خوشمبدونم بیاد. خیلی خب، بگو ببینم چی میخوای بگی.»
با شنیدنِ حرفهای اژدها، اتفاقِ کاملاً غیرمنتظرهای برای جک افتاد. بدنش خشکبرام شد و تواناییِ هرگونه حرکتی را از دست داد. اما از درونِرسیدنِ بدنش، یک آواتار که دقیقاً شبیهِ خودش بود بیرون آمد و زانو زد.
آواتار با صدایی بلند و لبریز از ستایش گفت: «سرورم، اسمِ من جکه و هنوز نامِ خانوادگیای برایطبیعتاً خودم انتخاب نکردم. من همهجا اعلام میکنم که مأموریتم آزاد کردنِ پریها از چنگالِ هر نفرینیه که اونهانمیکرد رو بردهٔ خودش کرده. هرچند این حرف تا حدِ زیادی درسته، اما در خفا دو مأموریتِ دیگه هم دارم.»
«اولین مأموریتم اینه که قویتر بشم و کِشتیم رو هم قویتر کنم تا بتونم بدونِ هیچ مانعی تو جهان سفر کنم و تا جایی که دلم میخوادنداد به کاوش و ماجراجویی بپردازم. این مأموریت درعینِسادگی، برای کسی مثلِ من غیرعملی و کاملاً دور از دسترسه. دومین مأموریتم پیدا کردنِ یه مکان، یه قلمرو یامیبینم یه فضاست که کاملاً پنهان باشه و از جهانِ بیرون نشه پیداش کرد. دلایلِ مأموریتِ دومم اینه که... دلایلِ مأموریتِ دومم اینه که... دلایلِ مأموریتِ دومم اینه که...»
اژدها پنجهاش را بالا آورد و آواتار را که انگار نمیتوانست دربارهٔ دلایلِجالبه مأموریتِ دوم حرفی بزند، متوقف کرد. البته جک میدانست دلایل چه هستند، اماحرفی اصلاً جرئت نمیکرد به آنها فکر کند. خوشبختانه، انگار اژدها هم چندان علاقهای نداشت.
اژدها رو بهیهجورایی آواتار گفت: «بگوانگار چرا سراغِ ما اومدی.»
«سرورم، من داستانهایی دربارهٔ قدرتِ عظیمِ شما شنیدم و همینطور شنیدم که شما وبرام برادرانتون تو یه جور انزوای خودخواسته هستین. با این حال، داستانها میگن با اینکهحرفی خودتون رو منزوی کردین، دنبالِ بهونههایی هم میگردین تا از مرزهای قلمروتون بیرون بزنید.
«من خبرهایی از نمایشگاه عصر جدید آوردم که قراره تو جدیدترین قلمروی بالغِ جهان، معروف به قلمرویبرام آرتیکا، برگزار بشه. با اینکه این نمایشگاه در اصل برای متحدای نزدیکِ نژادِ آرتیکا و برای نشوننگاهش دادنِ قدرتشونه، ولی بقیه رو هم رد نمیکنن، چون میخوان جایگاهِ خودشون رو تو جهان پیدا کنن.
«در حالِ حاضر، تمامِ متحدایی که دارن بر اساسِ تجارته و بنیانِ محکمیجالبه ندارن. دشمنا دائماً زیرِ نظرشون دارن و دنبالِ کوچکترین نقطهضعف میگردن. چنین فرصتیحرفی ممکنه به دردِ قلمروی افسانه بخوره، برای همین فکر کردم به سرورانم اطلاع بدم.»
اژدها با افکارییهجورایی کاملاً پنهان پرسید: «ورفتنت در عوض چی میخوای؟»
«در اصل، میخواستم شما رو تا قلمروی آرتیکا همراهی کنم. قوانینِ یکتای اونبشن قلمرو فرصتی برام فراهم میکنه تا قویتر بشم و در حالی که نفرینِرسیدنِ گریبانگیرِ نژادم رو دور میزنم، مرز رو بشکنم و به قلمرو جاودانه زمین برسم.
«اما تو مسیرِ سفرم به اینجا، چیزی رو دیدم که نباید میدیدم و از اون موقع گرفتارِ بوی گندِبدونم کارمایی شدم که تا اعماقِ روحم رو به هم میزنه. تمامِ وجودم تشنهٔ رهایی از این مجازاته، ولی بهفکر خدمهام هم قول دادم که اونها رو به قلمروی آرتیکا ببرم تا اونها هم بتونن واردِ قلمرو جاودانه زمین بشن.
«گرفتار میونِ یه میلِ عمیق و یه تعهد، کاملاً پریشون شدم. ولی میدونم، مهم نیست چقدر رنجنمیتوانست بکشم، همیشه انتخابم اینه که به قولی که به خدمهام دادم عمل کنم. پس، تنها درخواستم از شما،چون سرورم، اینه که اگه تصمیم گرفتید به اونجا برید، اجازه بدید شما رو تا قلمروی آرتیکا همراهی کنم.»
اژدها گفت: «بسیار خب، مرخصی. بهزودی تصمیمم روباعث بهت خبر میدم.» با این حرف، آواتار محوطبیعتاً شد، انگار که همهچیز فقط یه توهم بود.
جک ناگهان عجیبترین حسِ ممکن را پیدا کرد. حس میکرد کسی که با آنهمه فرمانبرداری با اژدها حرف میزد، در واقع یکخودش آواتار نبود، بلکه خودش بود. فقط مسئله این بود که با وجود اینکه خودش در حالِ حرف زدن بود، در خاطراتش اینطور بهمنتظر نظر میرسید که دارد به خودش نگاه میکند و این توهم را به وجود میآورد که نوعی آواتار در حالِ حرف زدن است.
اژدها جک و برقبرقیِ ریزه را چنگ زد، انگار که دو عروسک را برداشتهتواناییهات باشد، و آنها را به اعماقِ... اعماقِ هر جایی که بودند برد. از آنجاپیش که جک واقعاً نمیتوانست تکان بخورد، چیزِ زیادی نمیدید؛ فقط دیوارهایی که روبهرویش قرار داشتند.
اژدهای سبز ناگهان غرید: «برادرا، وقتِ رأیگیریه.» صدایش آنقدر ویرانگر و بلند بودجالبه که جک حس کرد پردهٔ گوشش پاره شده است؛ همراه با قلبش وحرفی تکتکِ اندامهای دیگرِ بدنش. با این حال، به طرزِ عجیبی کاملاً سالم مانده بود.
«یه فرصتِ دیگه برایبالاتر ترکِ قلمروی افسانه پیشِ رومونتواناییهات قرار گرفته. قدم پیش بذاریم؟»
جک نمیتوانست اژدهایانِ دیگر را ببیند، امارفته با شنیدنِ صدایشان، میتوانست صداها را به افسانههاییجالبه که احتمالاً به آنها تعلق داشتند ربط دهد.
خشم گفت: «نه.»
غرور گفت: «علاقهای ندارم.»
شهوت گفت: «نوچ.»
طمع گفت: «هرگز!»
تنبلی گفت: «اَه.»
شکمپرستی گفت:شاخت «فکر کردم رفتیرفته بیرون غذا بگیری.»
اما انگار حسد، اژدهای سبز،رفته انتظارِ چنین پاسخی را از برادرانشبشن داشت، برای همین فقط ریز خندید.
«ولی اگه بهتون بگم کسی که اینرفته فرصت رو آورده خیلی عجیبه و رازهایی دارهجالبه که حتی منم نمیتونم ازشون سر دربیارم چی؟»
اژدهای سبز جک را مثلِ یک داراییِشاخت ارزشمند روی پایهای درست روبهروی برادرانش گذاشتتواناییهات و توجهِ اژدهایانِ دیگر را جلب کرد.
به خودش که آمد، دیدرفته هفت اژدهای مختلف با فلسهایی بهبشن رنگهای متفاوت به او خیره شدهاند.
غرور، اژدهایشاخت فلسبنفش، گفت:بالاتر «چقدر جالب.»