---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1189: حلِ مشکلاتِ بیشتر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1189: حلِ مشکلاتِ بیشتر

0

با پرتاب شدنِ بدنش به آن سرِ اتاق، لکس داد زد: «لعنتی!» سعی کرد در برابرِ‌انفجاری​ نیروی موجِ انفجار مقاومت کند، اما موج خیلی سریع و بی‌خبر آمده بود. برای یک لحظه دلِ‌گیر​ لکس ریخت. شکاف‌های زمان درست پشتِ سرش بودند و اصلاً نمی‌توانست ریسکِ برخورد با آن‌ها را بپذیرد.

دست‌هایش را شبیهِ چنگال کرد و در هوا فرو برد و خودِ‌بلندی​ فضا را چسبید! حتی اگر نمی‌توانست آنی منتقل شود، به این معنی نبود‌حالِ​ که خاصیتِ فضایی‌اش بی‌فایده است. هر چه نباشد، هنوز فضا احاطه‌اش کرده بود.

لکس با استفاده از قدرتِ فیزیکیِ خالص، در برابرِ‌است​ موجِ انفجاری مقاومت کرد که حدس می‌زد از موجِ بمب‌های‌حدس​ هسته‌ای هم قوی‌تر باشد. خوشبختانه این وضعیت زیاد طول نکشید.

در حقیقت، این موج برای صدمه زدن به‌مینوتور​ لکس کافی نبود و اگر ناآماده گیر نیفتاده بود،‌شدن​ حتی به عقب پرتاب نمی‌شد. اما غافلگیر شده بود.

با این‌معنی​ حال، خودش را‌فضایی‌اش​ نجات داده بود.

اما وقتی برگشت تا نگاه کند، فهمید شکاف‌های زمان شاید دیگر آنجا نباشند. دلیلش این بود‌موقع​ که می‌توانست حرکتِ اثرِ موجِ انفجار را در طولِ اتاق ببیند، در حالی که اگر شکاف‌های‌کسانی​ زمان آنجا بودند، موجِ انفجار هم مثلِ هر چیزِ دیگری به‌محضِ برخورد با آن‌ها نابود می‌شد.

صدای کوبیده شدنِ بلندی توجهِ لکس را جلب کرد. همان‌نباشد​ موقع برگشت و دید مینوتور به زمین افتاده و شعله‌هایی‌می‌زد​ که بانشی را شکل می‌دادند، در حالِ خاموش شدن هستند.

مهم نبود مدت‌ها پیش چه کسانی بوده‌اند‌دید​ یا برای چه می‌جنگیدند، حالا پس از‌می‌دادند​ تحملِ ویرانی‌های زمان، هر دو مرده بودند.

برقی از علاقه در چشمانِ لکس درخشید. حتی اگر هر دو‌کرده​ مرده بودند، گنجینه‌هایشان هنوز مثلِ روزِ اول نو و کاملاً چشمگیر‌باشد​ بود. لکس بدش نمی‌آمد آن‌ها را به موزهٔ پنت‌هاوسِ خودش اضافه کند.

لکس چکشِ طلاییِ ده‌فوتی را برداشت و در دم فهمید که می‌تواند اندازه‌اش را کنترل‌همان​ کند. آن را تا اندازهٔ معقول‌ترِ چهار فوت کوچک کرد و کنار گذاشت و همین‌مدت‌ها​ کار را با شمشیرِ نقره‌ای و تک‌تکِ تجهیزاتِ دیگری که پوشیده بودند هم انجام داد.

خنده‌دار بود. بی‌خیالِ گنجینهٔ ارزشمندتری شده‌خاصیتِ​ بود که اینجا پنهان بود، اما حالا‌کرده​ داشت این چیزهای کوچک را غارت می‌کرد.

صدای آشنای اعلان در گوشش زنگ خورد و‌مینوتور​ لکس نگاهی گذرا به اعلانِ سیستم انداخت که‌خاموش​ به او خبر می‌داد مأموریت را تکمیل کرده است.

پاداش، همان‌طور که‌نبود​ انتظار می‌رفت، زنده‌بی‌فایده​ نگه داشتنِ سیستم بود.

لکس با خود فکر کرد که آیا ژیزل به گنجینه‌ای‌صدای​ که دنبالش بود رسید یا نه. تازه می‌خواست برود دنبالش‌افتاده​ بگردد که حس کرد تغییری در سراسرِ فضا رخ داد.

با از هم باز شدنِ هرم در اطرافش، چیزی او را گرفت‌احاطه‌اش​ و در سپری محافظ پوشاند. دید که دیوارها انگار که هیچ باشند،‌باشد​ در هم حل شدند و بدنِ مینوتور هم به خاکستر تبدیل شد.

همه‌چیز در اطرافش داشت تغییر می‌کرد، هرچند همین موضوع به او اجازه داد تا برای‌حالِ​ لحظه‌ای کوتاه، نگاهی به زیرزمینِ پنهانی در زیرِ کفی که رویش ایستاده بود و همچنین‌علاقه​ یک تابوت‌دان بیندازد. متأسفانه، هر رازی که در زیرزمین پنهان بود، یک معما باقی می‌ماند.

وقتی هرم سرانجام از اطرافش ناپدید شد، چشمِ لکس به اولین‌کرده​ پرتوِ آفتاب افتاد که از افق سرک می‌کشید. سپیده‌دم دیگر یخ‌زده نبود‌خوشبختانه​ و با پدیدار شدنِ خورشید در دوردست، دنیای اطرافشان به‌کلی محو شد.

در تمامِ این مدت، لکس دیگر ژیزل را‌نابود​ ندید، پس فقط می‌توانست امیدوار باشد که حالش‌موقع​ خوب است و به چیزی که می‌خواسته رسیده.

چند دقیقه‌ای تاریکیِ مطلق لکس را در بر گرفت. اما‌نباشد​ بعد، مثل کشی که به حالتِ عادی‌اش برگردد، به دنیا‌می‌زد​ پس فرستاده شد و خودش را در لابیِ آشنایی دید.

دقیقاً همان جایی بود که از آن واردِ معبدِ سپیده‌دمِ یخ‌زده شده‌بانشی​ بود. افرادِ بی‌شمارِ دیگری هم اطرافش ظاهر شدند که همگی شرکت‌کنندگانِ گروهِ‌می‌جنگیدند​ خودش بودند. هیچ‌کدامشان حتی خبر نداشتند چقدر به مرگ نزدیک شده بودند.

آن‌ها هم فقط با شانسِ‌فضایی‌اش​ محض مرحله را گذرانده بودند. اما‌کرده​ این شانس تا ابد همراهی‌شان نمی‌کرد.

مسئولِ پذیرش که روبه‌رویش ایستاده‌چیزِ​ بود گفت: «آقای لکس، بابتِ گذراندنِ‌کوبیده​ این مرحله به شما تبریک می‌گم.»

«یک زمانِ استراحتِ ۲۰ ساعته دارید که می‌تونید تو‌است​ این مدت استراحت و تجدیدِ قوا کنید. بعد از ۲۰‌حدس​ ساعت، واجدِ شرایطِ ورود به دورِ بعدیِ مسابقاتِ مقدماتی می‌شید.»

لکس پرسید: «دورِ بعدی؟‌جلب​ فکر می‌کردم بعد از این‌زمین​ می‌تونم برم سراغِ آزمونِ ابدیت.»

زن لبخندِ مؤدبانه‌ای زد و گفت: «بله، از طریقِ همین مسیره‌کرده​ که در نهایت می‌تونید به اونجا برسید، اما هنوز دو دورِ‌باشد​ دیگه از مسابقاتِ مقدماتی مونده که اول باید اون‌ها رو تجربه کنید.»

لکس ناله‌ای کرد و راه افتاد. بحث کردن‌نابود​ با مسئولِ پذیرش فایده‌ای نداشت، برای همین به‌موقع​ اتاقش رفت و از آنجا به مهمان‌خانه برگشت.

می‌خواست اوضاع را بررسی کند تا مطمئن شود در‌است​ طولِ حبابِ زمانی همه‌چیز روبه‌راه و در حالِ کار‌انفجاری​ بوده، اما به نظر نمی‌رسید مشکلی پیش آمده باشد.

تنها نکتهٔ قابل‌توجه این بود که ۳۰ روز، یا تقریباً ۷۲۱ ساعت، غیبت داشت. این هم خوب بود هم بد. خوب بود چون ام‌تیِ‌می‌جنگیدند​ زیادی جمع کرده بود، و بد بود چون بازی‌های نیمه‌شب چیزی نمانده بود به‌خاطرش متوقف شود. او مدام ام‌تی‌هایی را که به دست می‌آورد برای‌کنترل​ سرِ پا نگه داشتنِ بازی‌ها خرج می‌کرد و بعد از ۳۰ روز، ام‌تی‌هایی که برای فعال نگه داشتنِ آن پرداخته بود تقریباً ته کشیده بود.

اما این مشکل به‌راحتی حل می‌شد. لکس بخشِ عمده‌ای از درآمدش را‌استفاده​ خرج کرد که حالا می‌توانست بازی‌های نیمه‌شب را راحت تا سه ماهِ‌وضعیت​ دیگر سرِ پا نگه دارد، و بعد کمی اوضاع را زیرِ نظر گرفت.

جالب بود، چون اولین دورهٔ بازی‌های نیمه‌شبش‌به‌محضِ​ توجهِ یک سرورِ دائو را جلب کرده‌جلب​ بود، اما این بار از این خبرها نبود.

شاید به این خاطر بود که مهمان‌خانه‌دار دیگر برای خودش کمی شهرت به هم زده بود.‌فیزیکیِ​ یا شاید هم آن‌ها درگیرِ کارهای دیگری بودند. در هر صورت، خوشبختانه هیچ توجهِ دردسرسازی را‌زدن​ به خود جلب نکرده بود، که البته معنایش این نبود که همه‌چیز هم دارد بی‌نقص پیش می‌رود.

لکس آهی کشید، روی صندلی‌اش نشست و مشغولِ رسیدگی به مشکلاتِ متعددی شد که‌می‌دادند​ سبز شده بودند. اولینِ آن‌ها حتی ربطی به مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب نداشت. در عوض، باید به‌برقی​ حجمِ عظیمی از درخواست‌هایی رسیدگی می‌کرد که برای پیوستن به حرم‌سرای لکس فرستاده شده بودند.

هر بار که این موضوع پیش‌بی‌فایده​ می‌آمد، لکس در دلش قسم می‌خورد که‌قدرتِ​ تقاصش را از آن مزرعه‌دارِ احمق بگیرد.

ناولها | novelha.net