---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1429: الهام • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1429: الهام

0

جلسه خیلی طولانی‌تر از چیزی شد که لکس در ابتدا انتظار داشت، بیشتر به‌له‌شده​ این دلیل که داشت کارِ محترمانه‌ای می‌کرد و می‌گذاشت پلنگ هر چقدر دلش می‌خواهد‌ممکن​ دربارهٔ محفظه‌ها حرف بزند. او که بود که بخواهد دستِ رد به سینهٔ پلنگ بزند؟

بیچاره احتمالاً بابتِ محفظه‌های بی‌شماری که در حملهٔ اخیر به بانک نابود‌گفت​ شده بودند، پریشان بود. با توجه به هزینهٔ گزافِ محفظه، منطقی بود که‌می‌شد​ گم‌شدن یا آسیب‌دیدنِ حتی یکی از آن‌ها هم خسارتِ عظیمی به بار بیاورد.

در طولِ این روند، لکس همچنین فهمید که دقیقاً چرا توانسته بود چنین قدرتِ مهیبی‌فشارِ​ از خود نشان دهد. او چیزی را پنهان نکرده بود و آشکارا فاش کرده بود‌دفاعش​ که دفاعِ محفظه را تقویت کرده است، اما نتیجه بسیار قوی‌تر از انتظارِ لکس بود.

به گفتهٔ پلنگ، این اتفاق دو دلیلِ اصلی داشت. دلیلِ اول که در کمالِ تعجب اهمیتِ‌دفاعش​ کمتری داشت، این بود که خودِ محفظه به‌عنوانِ تقویت‌کننده‌ای برای تمامِ اقدامات و فنونِ حفاظتی عمل‌بدونِ​ می‌کرد. این جنبه در وجب‌به‌وجبِ وجودش نهادینه شده بود، وگرنه نمی‌توانست به‌سلامت از میانِ خلأ سفر کند.

نباید خلأ را با این واقعیت سنجید که لکس در گذشته توانسته بود از آن جانِ سالم به در ببرد و در این مسیر صرفاً به یک تکه گوشتِ له‌شده تبدیل شود. فشارِ خلأ نابرابر بود و محال‌شیئی​ بود بتوان گفت کجا کم است و کجا زیاد. یعنی حتی الان هم اگر لکس به خلأ می‌رفت، ممکن بود به خطر بیفتد. دقیقاً به همین دلیل بود که محفظه هر چیزی را که به دفاعش مربوط می‌شد،‌کار​ به‌شکلی نجومی تقویت می‌کرد. لکس هرگز شیئی ندیده بود که تا این حد برایش مناسب به نظر برسد. اگر می‌توانست یکی از محفظه‌ها را بخرد، این اعتمادبه‌نفس را پیدا می‌کرد که بدونِ ترس، مستقیماً با جاودانه‌های کیهانی روبه‌رو شود.

دلیلِ دوم و مهم‌ترِ اینکه لکس توانسته بود به این راحتی حمله به محفظه را‌یعنی​ دفع کند، خب، این بود که داشتند از میانِ خلأ سفر می‌کردند. هرچند بدیهی به‌ندیده​ نظر می‌رسد، اما دلیلِ اصلیِ موفقیتِ گارگویل‌ها در حملاتشان این بود که نفوذشان شناسایی‌نشده باقی می‌ماند.

روشی که آن‌ها برای ردیابی و هدف‌گیریِ محفظه‌ها به کار می‌بردند هنوز نامعلوم بود، اما به‌احتمالِ زیاد‌محال​ از روشِ بسیار دقیقی استفاده می‌کردند و دقیقاً محاسبه می‌کردند که چطور باید واردِ خودِ محفظه‌ها شوند. در‌هرگز​ نهایت، فقط در صورتی که انحرافِ کوچکی در محاسباتشان پیش می‌آمد، از مقدارِ کمی نیروی اضافی استفاده می‌کردند.

اما وقتی لکس قابلیت‌های دفاعیِ محفظه را به‌طورِ چشمگیری افزایش داد، دشمنان توانستند به آن برسند، اما نتوانستند در آن نفوذ کنند.‌شیئی​ با توجه به محیطِ به‌شدت خطرناک در طولِ انتقالِ آنی، وقتی نتوانستند واردِ حریمِ حفاظتیِ محفظه شوند، خیلی ساده به محفظه برخورد‌داشتند​ کردند و با نیروی تصادف متلاشی شدند و بقایایشان به‌محضِ خروج از محدودهٔ تأثیرِ محفظه، به‌طورِ تصادفی به نقطه‌ای دیگر منتقل شد.

این دانش ایده‌های بی‌شماری دربارهٔ فنونِ نبردِ جدیدی که می‌توانست خلق کند به لکس داد، تا با‌فشارِ​ بهره‌گیری از مهارت‌هایش در دفاع و انتقالِ آنی با دشمنانش روبه‌رو شود. اما در حالِ حاضر، این‌می‌شد​ ایده‌ها خام بودند. پیش از اینکه بتواند آن‌ها را عملی کند، به هم‌فکری و آزمایشِ بیشتری نیاز داشت.

صدایی توجهِ لکس را جلب کرد و وقتی نگاه کرد، با تعجب دید که جرارد هم هم‌زمان‌اگر​ با او دارد از مصاحبه‌اش بیرون می‌آید. هرچند، در کمالِ تعجب، جرارد کاملاً سرحال به نظر می‌رسید،‌برسد​ اما مصاحبه‌کننده با پاهایی لرزان بیرون آمد، انگار که سه دور شکنجهٔ بازجویی را تحمل کرده باشد.

لکس دهان باز کرد تا سؤالی‌سالم​ بپرسد، اما از قضا، درست در‌له‌شده​ همان لحظه ولما از مصاحبه‌اش بیرون آمد!

با تعجب پرسید: «اوه؟ شماها‌گفت​ هنوز اینجایید؟» پشتِ سرش، باگیرای‌اگر​ محتاط و عرق‌کرده هم بیرون آمد.

هر سه پلنگ به هم‌سنجید​ نگاه کردند و بعد نگاهشان را‌صرفاً​ دزدیدند. هیچ‌کدامشان دیگر نمی‌خواست آنجا بماند.

این صحنه واقعاً گیج‌کننده بود. لکس می‌دانست که مصاحبه‌گرِ خودش خجالت‌زده است،‌گفت​ چون درست در لحظهٔ آخر فهمیده بود تصادفاً اطلاعاتِ زیادی لو داده‌مربوط​ و در تلهٔ لکس افتاده است. اما آن دوتای دیگر چه‌شان بود؟

جرارد با صدایی آمیخته به ناامیدی و خستگی گفت: «مصاحبه…‌تکه​ حسابی انرژی‌گیر بود. بریم از مهمان‌نوازیِ میزبانمون لذت ببریم؟ بهم‌کجا​ گفتن این نزدیکی‌ها یه کافهٔ قشنگ به اسمِ راندوو هست.»

باگیرا نزدیک بود روی زمین ولو شود و با‌الان​ وحشت به جرارد نگاه کرد. این واکنش برای لکس و‌به‌شکلی​ جرارد به‌شدت گیج‌کننده بود، اما چشم‌های ولما فقط برقی زد.

ولما با هیجان گفت: «آره، عجله کنید،‌جانِ​ بریم. می‌خوام برم ببینمش.» و دستِ لکس‌له‌شده​ و جرارد را گرفت و دنبالِ خودش کشید.

باگیرا در حالی که وحشتی عمیق در دلش ریشه می‌دواند، تنها توانست رفتنشان را تماشا کند.‌الان​ آنجا همان کافه‌ای بود که قرار بود با او قرار بگذارد! دقیقاً به همین خاطر بود‌مناسب​ که مدام به قرارش با او فکر می‌کرد، چون اسمِ کافه کاملاً با آن هم‌خوانی داشت.

باگیرا که اصلاً برایش مهم نبود دارد بلندبلند حرف می‌زند، فریاد زد: «نه، تا اتفاقی‌فشارِ​ نیفتاده باید هرچه زودتر برم اونجا!» و به‌سمتِ دفترش دوید. باید قبل از رفتن به استراحتِ‌مربوط​ ناهار، گزارش را تحویل می‌داد. فقط امیدوار بود آن‌قدر سریع باشد که جلوی فاجعه را بگیرد.

حالا دیگر مطمئن بود که کسی او را هدف گرفته است. همین که‌خطر​ آن دختر، ویویان، دربارهٔ او می‌دانست به‌اندازهٔ کافی غیرعادی بود، اما همراهانش از‌نظر​ کجا می‌دانستند قرار است کجا با او ملاقات کند؟ این حتماً یک توطئه بود!

لکس از طریقِ حسِّ روحی‌اش به آن دو گفت: «راستی، از این به بعد اگه کسی پرسید چه‌جوری از حمله به محفظه جانِ سالم به در بردیم،‌می‌رفت​ همه‌چیز رو بندازید گردنِ ریپلی. بانک حقیقت رو می‌دونه، اما لازم نیست کسِ دیگه‌ای جزئیاتِ دقیق رو بدونه. اگه خبرش پخش بشه که خودمون از حمله قسر‌دوم​ در رفتیم، دردسرِ بی‌خودی برای خودمون می‌تراشیم. نیازی نیست قاطیِ این درگیری بشیم. در عوض، فقط تقصیر رو بندازید گردنِ ریپلی. بانک در هر حال ازش محافظت می‌کنه.»

از آنجا که ولما و جرارد به‌اندازهٔ لکس با دنیای‌محال​ بیرون سروکار نداشتند، لکس با خودش فکر کرد بد نیست‌خطر​ درسِ کوچکی در هنرِ «قاطی‌نشدن در مشکلاتِ بی‌ربط» به آن‌ها بدهد.

جرارد سر تکان داد و ولما هم همین‌مسیر​ کار را کرد. لکس در این کارها حرفه‌ای بود،‌محال​ برای همین در این مورد به توصیه‌اش گوش می‌کردند.

طولی نکشید که به کافه‌گفت​ رسیدند، اما قبل از اینکه بتوانند‌می‌رفت​ وارد شوند، کسی جلویشان را گرفت.

یک خرسِ کوالای خوش‌قیافه در حالی که با یک تخته‌شاسی‌مسیر​ به‌سمتشان می‌آمد، گفت: «ببخشید، می‌تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟‌بتوان​ جنگل‌های قطبیِ آرشومان در خطرن و شما می‌تونید کمک کنید.»

لکس نالید. هرگز فکر نمی‌کرد بیرون از نیویورک هم با این دیوهای خبیث روبه‌رو‌زیاد​ شود. او کاملاً با آن‌ها آشنا بود، چون روی زمین همه‌جا پیدا می‌شدند. فعالانِ محیط‌زیست؛‌شیئی​ مکارترین و بااستعدادترین دیوهایی که در زمینهٔ دست‌کاریِ احساسات پا به عرصهٔ وجود گذاشته بودند.

ناولها | novelha.net