چپتر 1291: بس است
0الیزا از سگِ پشمالویی که بالای سرِ هریوت ایستاده بود فاصله گرفت، بهسرعتبهصورتِ یک بلستر بیرون کشید، آن را بهسمتِ سربازانی که نزدیک میشدند نشانه رفتشده و حتی چند تیرِ اخطار شلیک کرد و آنها را سرِ جایشان میخکوب کرد.
با صدای بلند پرسید: «چه خبره؟» و با احتیاط به سگِ پشمالویی که تا همین چند لحظه پیش شریکشبهصورتِ بود نگاه کرد. اما در حقیقت، جوابی برایش مهم نبود. در حالی که سگِ پشمالو داشت تکگویی میکرد، الیزایکدیگر از قبل داشت با استفاده از یک گنجینهٔ سرّی، بدون اینکه کسی متوجه شود، با هریوت ارتباط برقرار میکرد.
به او گفت: «محاصره شدیم و بهزودی دستگیردیگر میشیم. میتونم نجاتت بدم، اما فقط در صورتیگیجی که اول جای دلفینِ زراندود رو بهم بگی.»
«اگه جاش رو بهت بگم، دیگه نیازیانتقالِ نمیبینی نجاتم بدی. من رو از اینجاآنی ببر بیرون، خودم تو رو میبرم پیشِ دلفین.»
الیزا تهدید کرد: «باشه. اماافتادهاند اگه معلوم بشه که اصلاً نمیدونیبهجای دلفین کجاست، پرتت میکنم تو فضا.»
الیزا بیتوجه به چرندیاتی که با صدای بلند گفته میشد و توضیح میداد چطور همهٔ آنها در تله افتادهاند، آرایهٔ انتقالِ آنیاش راپشمالوی در سفینه فعال کرد. اما بهجای اینکه خودش بهصورتِ آنی منتقل شود، این سگِ پشمالوی بالای سرِ هریوت بود که ناگهان خودش راباتریِ در سفینه یافت. در کنارِ او، دوازده سربازِ دیگر هم بودند که واردِ سفینه شده بودند تا مطمئن شوند الیزا نمیتواند با آن برگردد.
آنها با گیجی به یکدیگر نگاه کردند، اما پیش از آنکه بتوانند کاریشوند کنند، الیزا موادِ منفجرهای را هم که با استفاده از باتریِ سفینه کار گذاشتهگذاشته بود، فعال کرد. کلِ ایستگاه لرزید، اما سربازان فرصتی برای توجه به آن نداشتند.
الیزا دست به کار شده بود؛ یک نارنجکِ لیزری بهسمتِ سربازان پرتاب کرد و همزمانمنتقل دستگاهی را هم بهسوی هریوت انداخت. وقتی نارنجک منفجر شد، همهٔ افرادِ آن حوالی رابرگردد بخار کرد، بهجز الیزا و هریوت که توسطِ دستگاهِ الیزا بهعنوانِ نیروی خودی علامتگذاری شده بودند.
الیزا در حالی که بهسمتِ هریوت میدوید گفت: «زودسفینه باش.» پشمهایش را گرفت و سپس دومین آرایهٔ انتقالِ آنییافت را فعال کرد؛ آرایهای که مدتها پیش کار گذاشته بود.
آن دو بهصورتِ آنی منتقل شدند و الیزا آمادههمهٔ بود تا بهسمتِ پلِ فرماندهیِ سفینهٔ مخفیاش که درخودش همان حوالیِ ایستگاه رها کرده بود بشتابد، اما خشکش زد.
جایی که به آن منتقل شده بود، سفینهاش نبود. درواردِ عوض، کسی راهی پیدا کرده بود تا آرایهاش را بدونِبتوانند ازکارانداختن جابهجا کند و او را به مکانی کاملاً ناآشنا بیاورد.
وقتی از شوکِ اتفاقی که افتاده بود بیرونآنیاش آمد، به اطراف نگاه کرد و دید کهاین در محاصرهٔ صدها سرباز در عالمِ نوزادِ روح هستند.
مردی جاافتاده با موهای مشکیِ آمیخته به خاکستری گفت: «الیزای عزیزم، مقاومتِ خوبی از خودت نشون دادی.» او با زرهِ کاملدوازده جلوی نیروهایش ایستاده بود و تنها چهرهاش دیده میشد. «تو هر قدم ما رو فریب دادی، و البته فقط ما روگذاشته نه. اما نمیتونی تا ابد پنهان بشی. وقتش رسیده. این بازیها دیگه خستهکننده شدن. الان وقتشه که وظیفه و جایگاهت رو بپذیری.»
هریوت در حالی که با ضعف به مردِ زرهپوش خیره شدهافتادهاند بود، گفت: «تو... من تو رو دیدهام. تو همونی هستی کهاین با نایبالسلطنه ملاقات کرد. نکنه... تو این جنگ رو راه انداختی؟»
«طبیعتاً. اگه آشوب به پا نمیکردم، سختتر میشد آشوبِ کافی ایجاد کرد و گزینههای الیزا رو محدود کرد. اینآنکه مسخرهبازی دیگه کافیه. بهعنوانِ مهمانِ الیزا، بهت اجازه میدم زنده بمونی و در عروسیِ ما شرکت کنی. الیزا، دستلیزری از این مقاومتِ بیهوده بردار. فرزندانِ آیندهٔ ما بر کهکشانها حکومت خواهند کرد، و بعد از اون... کی میدونه.»
الیزا در حالی که مرد را برانداز میکرد،آنیاش چهرهای بیتفاوت به خود گرفت. حتی نمیتوانست بگویداین اسمش را میداند. افرادِ زیادی در تعقیبش بودند.
الیزا پرسید: «از خاندانِ ویلیامز نمیترسی؟ از ونتورا چطور؟» و در حالی که نقشههای پشتیبانش رااین فعال میکرد، تا جای ممکن وقت میخرید. با این حال، نقشههایش یکی پس از دیگری با شکستکردند مواجه میشدند. هر آرایهٔ انتقالِ آنی، هر حمله، هر راهِ فرار... همهٔ آنها از کار افتاده بودند.
مرد پوزخند زد.
«ونتورا فقط یه مدرسهست، نه بیشتر. مگر به دلایلِ سیاسی، یا مگر اینکه اختلافِ قدرتمون خیلی زیاد باشه، وگرنه هیچ کاریکاری نمیکنن. خاندانِ ویلیامز هم بیشتر از هر زمانِ دیگهای ضعیفتر از اونه که بخواد تو کارِ دیگهای دخالت کنه. بماند کهبهسوی دیمیان هم تا زمانی که به نفعِ خاندان باشه، با ازدواجت موافقتِ ضمنی کرده. این بار راهِ فراری نیست، الیزا. بیا.»
مرد قدمی به جلو برداشت و با هرآنیاش قدم، هالهاش در اوجِ عالمِ جاودانِ زمینی شروعاین به گسترش کرد و همه را سرکوب کرد.
حتی در این لحظه هم الیزا ترسی نشان نداد. در عوض، ذهنش فقط روی نقشههای آینده کارپشمالوی میکرد. پیش از این هم در موقعیتهای وخیمی گرفتار شده بود. تا زمانی که زنده بود، تسلیم نمیشد.بتوانند فرار میکرد. خیلی نزدیک بود - نزدیکتر از همیشه. هریوت به او میگفت دلفین کجاست، و بعد او...
صدایی آشنا گفت: «کافیه.» و ناگهان اتاق در سکوت فرو رفت. محافظانِ بیشمار سرِ جایشان خشک شدند،بهجای انگار که مجسمه باشند. نسیمِ ملایمِ اتاق که کارِ تهویه بود، از حرکت ایستاد. جاودانهٔ زمینی کهشوند در افکارِ آیندهای باشکوه غرق بود، متوقف شد و پایش برای برداشتنِ قدمی دیگر در هوا ماند.
نه الیزا و نه هریوت آن را حس نکردند، اما هالهایشده قدرتمند فوران کرده و بقیهٔ افرادِ اتاق را در بر گرفتهکنند بود. گرمای خفهکنندهٔ آن حضور باعث شد همهچیز از حرکت بایستد.
لکس میدید که الیزا هنوز به آخرِانتقالِ خط نرسیده، و این جالب بود. حتی درمنتقل برابرِ چنین دشمنِ قدرتمندی هم نقشههای جایگزین داشت.
اما بهاندازهٔ کافی دیده بود. تماشای اینکه چطور با چالشها روبهرو میشودخودش خوب و عالی بود، اما تحملِ لکس هم حدی داشت. حتی اگر راهیواردِ برای فرار از این مخمصه داشت، نباید مجبور میشد از آن استفاده کند.
در عوض، آن جاودانهٔ زمینیِ ناچیز کهمیداد جرئت کرده بود به خواهرش چشم داشته باشد،سفینه کسی بود که باید به فکرِ فرار میافتاد.
هریوت به اطراف نگاه کرد تادوازده بفهمد چه خبر است، اما الیزامطمئن از قبل متوجهِ ماجرا شده بود.
الیزا نگاهی به اطرافِ اتاق انداخت تا برادرش را پیدا کند و ساده گفت: «لکس.» آخرین باری کهناگهان او را دیده بود، در جزیرهٔ عاشقان در محاصرهٔ زنانِ بیشمار داشت خوش میگذراند. حتی آن زمان همکاری بهشکلِ تحسینبرانگیزی قدرتمند بود، اما نه تا این حد که بتواند با یک کلمه به جاودانهها دستور بدهد.
دنبال کردنِ الیزا برای لکس مشکلی نبود - او صرفاً مسیرِ تلهپورتش را دنبال کرده بود، بنابراین وقتی الیزا صدایش زد، از زمیندیگر بیرون آمد و به او نگاه کرد. مدتی فقط سکوت حاکم بود و خواهر و برادر یکدیگر را برانداز میکردند. الیزا با نگاهیسربازان محتاط به او چشم دوخت؛ نگاهی با بیاعتمادیِ آشکار که لکس بهراحتی آن را تشخیص داد، و همچنین تردید نسبت به ورودِ ناگهانیاش.
فقط یک لحظه طول کشید تا بفهمد. الیزا فکر نمیکردتله او واقعاً لکس باشد، بلکه گمان میکرد دشمنی با استفادهآنی از توهم میخواهد کاری کند که او گاردش را پایین بیاورد.
از سوی دیگر، لکس خواهرِ کوچکترش را برانداز کرد. رویواردِ کاغذ، الیزا فقط چند سال از او کوچکتر بود، هرچندبتوانند لکس بهخاطرِ اختلافِ زمانیِ قلمروهایشان، سالهای بسیار بیشتری زندگی کرده بود.
با این حال، الیزا بههیچوجه از نظرِ تجربههای زندگی کمبودی نداشت. بدون هیچبهصورتِ حامی یا پشتوانهای، از هوشِ خودش استفاده کرده بود تا از چنگِ افرادِشده قدرتمندِ بیشماری بگریزد و در جستوجوی هدفی نامعلوم در قلمروی خاستگاه سفر کند.
لکس بعد از مدتی گفت: «خیلی سختی کشیدی. وقتی مونفعال رو دیدم... خب، از دیدنم تو آسمونا بود. ولی تو داریدوازده حسابکتاب میکنی که ببینی شاهرگم هنوز نقطه ضعفم هست یا نه.»
الیزا حالتِ سردِ چهرهاش را حفظتوضیح کرد، هرچند لکس میتوانست رگهای عمیقآرایهٔ از خجالت را در چشمانش ببیند.
«توقع داری چه واکنشی نشون بدم؟ پیوندهای خانوادگی، یا خواهر و برادری، برای ما فقط یه مشت کلمهست. پدر و مادرِ ما قابلاعتمادترینموادِ آدمهای جهان نیستن، و بیشترِ وقتی که با هم گذروندیم الکی بوده... تو بیشتر از اینکه با خودِ من وقت بگذرونی، با کلونِ منافرادِ وقت گذروندی. من تا حالا کسی رو ندیدم که نخواد یهجوری ازم سوءاستفاده کنه. پس، برادر، بهم بگو تو چطوری میخوای ازم استفاده کنی؟»
لکس لبخند زد. آه، الیزا. چهآرایهٔ اخلاقی پیدا کرده بود. چقدر همخودش عالی. بچگیهایشان همیشه کمی بچهمثبت بود.
«منم از دیدنت خوشحالم، الیزا. خوشحالم که حالت خوبه. مون وقتیبهجای پیداش کردم اوضاعش چندان روبهراه نبود. یه دقیقه صبر کن تاسربازِ حسابِ اینا رو برسم. بعدش میتونیم یه تجدیدِ دیدارِ حسابی داشته باشیم.»
لکس چرخید و همانطور که بهسمتِ جاودانهٔ زمینیِ اوج میرفت، ناراکا را احضار کرد. با وجودِ اینکه لکس عالمِ پایینتری داشت، این جاودانه درناگهان مقایسه با کسانی که لکس در آزمونِ ابدیت بهراحتی میکشت، هیچ بود. به این معنی که در مقایسه با نخبگانِ کلِ قلمرو، این جاودانه پشیزیکلِ نمیارزید. هرچند لکس برای آن جاودانهها باید کمی به زحمت میافتاد، اما برای خُرد کردنِ باورِ این یکی و کشتنش به هیچ تلاشی نیاز نداشت.
پشتِ سرش، الیزا از فرصتی که هیچکسسربازِ حواسش به او نبود استفاده کرد تانمیتواند یک بارِ دیگر پا به فرار بگذارد.