---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1390: برگزیده (۲) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1390: برگزیده (۲)

0

هرچند منظورِ لکس از آن حرف جوابِ جدی نبود،‌خودِ​ اما بقیه را به فکر فرو برد. انگار بوروکراسی‌ندید​ فارغ از کشور، سیاره یا نژاد، همه‌جا یک معضل بود.

لکس گفت: «از شوخی گذشته، میخانهٔ خانه‌درختی مثلِ هیچ‌جای دیگه‌ای نیست.»‌نمی‌تونم​ او تصمیم گرفت از شوخی‌های معرکه‌اش بگذرد. اگر کسانی که با‌ازش​ آن‌ها حرف می‌زد از همان اول متوجهِ شوخی‌هایش نمی‌شدند، دیگر خنده‌دار نبود.

«میخانهٔ خانه‌درختی به مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب وابسته است و به همین خاطر هر از گاهی از سیاره‌ای‌لبخندی​ به سیارهٔ دیگر سفر می‌کنه. حتی خودِ من هم نمی‌تونم پیش‌بینی کنم کی خانه‌درختی به سیاره‌ای‌بالا​ دیگه می‌ره، پس این فرصت رو از دست ندید و تا وقتی اینجاست ازش لذت ببرید.»

فریمن پرسید: «شما از یه سیارهٔ دیگه‌اید؟» و به دلایلی بیش از هر چیزِ دیگری از این حقیقت جا خورد.‌پذیرش​ «امپراتوری از این موضوع خوشش نمیاد. اونا دوست دارن رفت‌وآمد به سیاره رو سفت‌وسخت کنترل کنن. شاید بهتر باشه درخت رو‌راهِ​ پنهان کنید و این‌قدر واضح به نمایش نذاریدش. چنین گنجینه‌ای باید محافظت بشه، نه اینکه در معرضِ خطراتِ آرا-کیس قرار بگیره.»

لکس لبخندی‌خاطر​ از سرِ‌سیاره‌ای​ تفریح زد.

«به شما اطمینان می‌دم که میخانهٔ خانه‌درختی کاملاً امنه. فکر نمی‌کنم با هیچ امپراتوری‌ای به‌می‌ره​ مشکل بخوریم. به‌هر‌حال، اگه می‌خواید بیاید بالا، می‌تونید از قسمتِ پذیرش وارد بشید. اگه بخواید‌بیش​ می‌تونید همین پایین توی باغ بمونید، اما فقط تا زمانی که مزاحمِ هیچ مهمانی نشید.»

از نظرِ فنی، لکس در حالِ حاضر هیچ مهمانی نداشت، اما بالاخره که پیدا‌قرار​ می‌کرد. هرچند باغ راهِ فوق‌العاده‌ای برای جلبِ توجه و جذبِ رهگذران بود، اما می‌خواست‌به‌هر‌حال​ از همان ابتدا روشن کند که تحمل نمی‌کند کسی سروصدا و آشوب به پا کند.

با این حرف، به آن‌سوی باغ رفت و مشغولِ رسیدگی به گیاهانی شد‌به‌هر‌حال​ که هنوز در حالِ رشد بودند. نمی‌خواست مهمان‌های احتمالیِ جدید را معذب کند،‌باغ​ چرا که می‌دید حضورش به‌شدت باعثِ معذب‌شدنشان می‌شود، چون بیش از حد محتاط بودند.

یکی از الف‌ها که هنوز حاضر نبود قدم‌حتی​ در باغ بگذارد، صدا زد: «بیا فریمن، باید فوراً‌دست​ بریم و خبرِ این اتفاق رو به شمن برسونیم.»

«چی بهشون بگیم؟ ما که هنوز تازه گشتن تو این مکان رو شروع کردیم. میخانهٔ‌می‌ره​ خانه‌درختی که جای خود داره، ما هنوز حتی باغ رو هم کامل نگشتیم. تازه، لمس‌کردنِ این‌چیزِ​ چمن‌ها حسِ خیلی خوبی داره. هنوز نمی‌خوام برم. انگار تو تمامِ عمرم، همین رو کم داشتم.»

«فریمن، تو که بچه نیستی. ما خطراتِ این مکان رو نمی‌شناسیم.‌خطراتِ​ از کجا مطمئنی که طلسم نشدی؟ باید بررسی کنیم ببینیم تحت‌تأثیرِ‌امنه​ جادویی قرار گرفتی یا نه. شمن باید در این باره تصمیم بگیره.»

فریمن با بی‌میلی به باغ نگاه کرد و اشتیاقی را که بدنش به آن‌همه سرسبزی داشت حس کرد، اما در‌پذیرش​ نهایت برگشت. این‌طور نبود که به اصالتِ خانه‌درختی یا باغ شک داشته باشد. در عوض، می‌دانست که بقیه به میخانه‌می‌کرد​ اعتماد نمی‌کنند مگر اینکه شمن تأیید کند که حالش خوب است. اگر به آن اعتماد نمی‌کردند، از آن محروم می‌شدند.

فقط و فقط به‌خاطرِ هم‌تیمی‌هایش‌سیارهٔ​ بود که سنگی روی اشتیاقِ قلبش‌پیش‌بینی​ گذاشت و راه افتاد تا برود.

چکمه‌هایش را دوباره پوشید و در حینِ رفتن گفت: «چون شماها نیومدید‌پیش‌بینی​ داخل، متوجه نمی‌شید. فکر کنم این همون بهشتِ توی پیشگوییه. "برگزیده از‌ببرید​ سایهٔ بهشت با ستمگران می‌جنگه و تغییری در رویهٔ دنیا به وجود میاره."»

بقیه با شنیدنِ خطی از پیشگویی‌شان بی‌قرار شدند و‌اینکه​ بی‌اختیار یک بارِ دیگر به درخت نگاه کردند. آن‌ها‌تفریح​ نیز جاذبه‌اش را حس می‌کردند، اما از ترس مقاومت کردند.

به‌جای نزدیک شدن به باغ،‌می‌دم​ دوباره سوارِ موش‌های کورشان شدند‌امپراتوری‌ای​ که رفته‌رفته در خاک فرو می‌رفتند.

درست پیش از رفتن،‌سیاره‌ای​ شبحِ مبهمی را در افق‌خودِ​ دیدند که به‌سمتِ درخت می‌دوید.

تتسویا هم الف‌های کویر را‌سیاره‌ای​ دید، اما نادیده‌شان گرفت و‌خودِ​ به دویدن به‌سمتِ درخت ادامه داد.

تشنه و خسته‌نذاریدش​ بود و دیگر‌باید​ راهی برایش نمانده بود.

شکارش می‌کردند — همیشه شکارش می‌کردند. نمی‌دانست این‌نمی‌کنم​ چه شانسی است که هرجا می‌رود برایش دشمن می‌تراشد،‌بالا​ اما این بار واقعاً به آخرِ خط رسیده بود.

دویدن به‌سمتِ درخت در واقع فکرِ بسیار بدی بود، چون دیر یا زود‌دیگه​ همه برای بررسی‌اش می‌آمدند. آنجا دقیقاً برعکسِ جایی بود که می‌خواست باشد. اما امیدوار‌دیگه‌اید​ بود نزدیکِ درخت میوه‌ای ارزشمند پیدا کند که کمکش کند به شرایطِ اوجش برگردد.

اصلاً به فکرِ پیشرفت یا ارتقا نبود.‌سفر​ همین که خستگی‌اش در برود کافی بود.‌دیگه​ هرچه باشد، به‌زودی مبارزهٔ بزرگی پیشِ رو داشت.

پانزده دقیقه بعد، تتسویا با سوختگی‌های شدید سرانجام به باغ رسید. به‌محضِ اینکه بوی‌قرار​ علفِ تازه، گل‌ها و درختان به مشامش رسید، چیزی نمانده بود در هم بشکند. برای‌اگه​ او که اهلِ یک سیارهٔ کشاورزی بود، انتقال به سیاره‌ای کویری عذابی مضاعف محسوب می‌شد.

فکرش را هم نمی‌کرد تا زمانی که آرا-کیس را ترک نکرده،‌مشکل​ بتواند دوباره از این لذت‌های ساده بهره‌مند شود، و تا زمانی که‌بخواید​ امپراتوری بر آنجا حکومت می‌کرد، هرگز نمی‌توانست آن مکان را ترک کند.

اما آن ضعفِ لحظه‌ای به‌سرعت گذشت. نمی‌توانست به خودش اجازهٔ استراحت‌پیش‌بینی​ بدهد. در عوض، تا جایی که در توان داشت گاردش را‌لذت​ بالا برد و سپس با احتیاط در میانِ باغ به راه افتاد.

هرچند ظاهرِ امر نشان می‌داد این مکان یک بهشت است، به‌خصوص در سیاره‌ای مثلِ آرا-کیس، اما‌این​ او فریبِ ظاهر را نمی‌خورد. اینکه چنین درختِ عظیمی ناگهان از ناکجا ظاهر شود، یعنی باید رازِ‌حقیقت​ عظیمی را در خود پنهان کرده باشد؛ بزرگ‌تر از هر رازی که تا به حال دیده بود.

از چند فن برای بررسیِ خطراتِ منطقه استفاده کرد و وقتی‌خطراتِ​ نتوانست هیچ تهدیدِ آشکاری پیدا کند، با احتیاط تمامِ شبنم‌های روی‌امنه​ علف‌ها را جمع کرد و با یک جرعهٔ بزرگ سر کشید.

هرچند مقدارِ آبی که نوشیده بود تقریباً ناچیز به حساب می‌آمد، اما ناگهان‌به‌هر‌حال​ حس کرد موجی از انرژی در بدنش جریان یافت، عمیق‌ترین زخم‌هایش را شفا‌باغ​ داد و به بازیابی‌اش کمک کرد. با این حال، تتسویا به‌جای خوشحالی، وحشت‌زده شد.

اینجا دیگر چه جور جایی بود‌سفر​ که حتی رطوبتِ روی علف‌هایش سطحی آن‌قدر‌دیگه​ بالا داشت که او را شفا دهد؟

تتسویا با احتیاط و با شک و‌سفر​ تردیدِ فراوان، انگار که دودل باشد، یک‌دیگه​ ساقهٔ علف را کند و گاز زد.

ناولها | novelha.net