چپتر 1390: برگزیده (۲)
0هرچند منظورِ لکس از آن حرف جوابِ جدی نبود،خودِ اما بقیه را به فکر فرو برد. انگار بوروکراسیندید فارغ از کشور، سیاره یا نژاد، همهجا یک معضل بود.
لکس گفت: «از شوخی گذشته، میخانهٔ خانهدرختی مثلِ هیچجای دیگهای نیست.»نمیتونم او تصمیم گرفت از شوخیهای معرکهاش بگذرد. اگر کسانی که باازش آنها حرف میزد از همان اول متوجهِ شوخیهایش نمیشدند، دیگر خندهدار نبود.
«میخانهٔ خانهدرختی به مهمانخانهٔ نیمهشب وابسته است و به همین خاطر هر از گاهی از سیارهایلبخندی به سیارهٔ دیگر سفر میکنه. حتی خودِ من هم نمیتونم پیشبینی کنم کی خانهدرختی به سیارهایبالا دیگه میره، پس این فرصت رو از دست ندید و تا وقتی اینجاست ازش لذت ببرید.»
فریمن پرسید: «شما از یه سیارهٔ دیگهاید؟» و به دلایلی بیش از هر چیزِ دیگری از این حقیقت جا خورد.پذیرش «امپراتوری از این موضوع خوشش نمیاد. اونا دوست دارن رفتوآمد به سیاره رو سفتوسخت کنترل کنن. شاید بهتر باشه درخت روراهِ پنهان کنید و اینقدر واضح به نمایش نذاریدش. چنین گنجینهای باید محافظت بشه، نه اینکه در معرضِ خطراتِ آرا-کیس قرار بگیره.»
لکس لبخندیخاطر از سرِسیارهای تفریح زد.
«به شما اطمینان میدم که میخانهٔ خانهدرختی کاملاً امنه. فکر نمیکنم با هیچ امپراتوریای بهمیره مشکل بخوریم. بههرحال، اگه میخواید بیاید بالا، میتونید از قسمتِ پذیرش وارد بشید. اگه بخوایدبیش میتونید همین پایین توی باغ بمونید، اما فقط تا زمانی که مزاحمِ هیچ مهمانی نشید.»
از نظرِ فنی، لکس در حالِ حاضر هیچ مهمانی نداشت، اما بالاخره که پیداقرار میکرد. هرچند باغ راهِ فوقالعادهای برای جلبِ توجه و جذبِ رهگذران بود، اما میخواستبههرحال از همان ابتدا روشن کند که تحمل نمیکند کسی سروصدا و آشوب به پا کند.
با این حرف، به آنسوی باغ رفت و مشغولِ رسیدگی به گیاهانی شدبههرحال که هنوز در حالِ رشد بودند. نمیخواست مهمانهای احتمالیِ جدید را معذب کند،باغ چرا که میدید حضورش بهشدت باعثِ معذبشدنشان میشود، چون بیش از حد محتاط بودند.
یکی از الفها که هنوز حاضر نبود قدمحتی در باغ بگذارد، صدا زد: «بیا فریمن، باید فوراًدست بریم و خبرِ این اتفاق رو به شمن برسونیم.»
«چی بهشون بگیم؟ ما که هنوز تازه گشتن تو این مکان رو شروع کردیم. میخانهٔمیره خانهدرختی که جای خود داره، ما هنوز حتی باغ رو هم کامل نگشتیم. تازه، لمسکردنِ اینچیزِ چمنها حسِ خیلی خوبی داره. هنوز نمیخوام برم. انگار تو تمامِ عمرم، همین رو کم داشتم.»
«فریمن، تو که بچه نیستی. ما خطراتِ این مکان رو نمیشناسیم.خطراتِ از کجا مطمئنی که طلسم نشدی؟ باید بررسی کنیم ببینیم تحتتأثیرِامنه جادویی قرار گرفتی یا نه. شمن باید در این باره تصمیم بگیره.»
فریمن با بیمیلی به باغ نگاه کرد و اشتیاقی را که بدنش به آنهمه سرسبزی داشت حس کرد، اما درپذیرش نهایت برگشت. اینطور نبود که به اصالتِ خانهدرختی یا باغ شک داشته باشد. در عوض، میدانست که بقیه به میخانهمیکرد اعتماد نمیکنند مگر اینکه شمن تأیید کند که حالش خوب است. اگر به آن اعتماد نمیکردند، از آن محروم میشدند.
فقط و فقط بهخاطرِ همتیمیهایشسیارهٔ بود که سنگی روی اشتیاقِ قلبشپیشبینی گذاشت و راه افتاد تا برود.
چکمههایش را دوباره پوشید و در حینِ رفتن گفت: «چون شماها نیومدیدپیشبینی داخل، متوجه نمیشید. فکر کنم این همون بهشتِ توی پیشگوییه. "برگزیده ازببرید سایهٔ بهشت با ستمگران میجنگه و تغییری در رویهٔ دنیا به وجود میاره."»
بقیه با شنیدنِ خطی از پیشگوییشان بیقرار شدند واینکه بیاختیار یک بارِ دیگر به درخت نگاه کردند. آنهاتفریح نیز جاذبهاش را حس میکردند، اما از ترس مقاومت کردند.
بهجای نزدیک شدن به باغ،میدم دوباره سوارِ موشهای کورشان شدندامپراتوریای که رفتهرفته در خاک فرو میرفتند.
درست پیش از رفتن،سیارهای شبحِ مبهمی را در افقخودِ دیدند که بهسمتِ درخت میدوید.
تتسویا هم الفهای کویر راسیارهای دید، اما نادیدهشان گرفت وخودِ به دویدن بهسمتِ درخت ادامه داد.
تشنه و خستهنذاریدش بود و دیگرباید راهی برایش نمانده بود.
شکارش میکردند — همیشه شکارش میکردند. نمیدانست ایننمیکنم چه شانسی است که هرجا میرود برایش دشمن میتراشد،بالا اما این بار واقعاً به آخرِ خط رسیده بود.
دویدن بهسمتِ درخت در واقع فکرِ بسیار بدی بود، چون دیر یا زوددیگه همه برای بررسیاش میآمدند. آنجا دقیقاً برعکسِ جایی بود که میخواست باشد. اما امیدواردیگهاید بود نزدیکِ درخت میوهای ارزشمند پیدا کند که کمکش کند به شرایطِ اوجش برگردد.
اصلاً به فکرِ پیشرفت یا ارتقا نبود.سفر همین که خستگیاش در برود کافی بود.دیگه هرچه باشد، بهزودی مبارزهٔ بزرگی پیشِ رو داشت.
پانزده دقیقه بعد، تتسویا با سوختگیهای شدید سرانجام به باغ رسید. بهمحضِ اینکه بویقرار علفِ تازه، گلها و درختان به مشامش رسید، چیزی نمانده بود در هم بشکند. برایاگه او که اهلِ یک سیارهٔ کشاورزی بود، انتقال به سیارهای کویری عذابی مضاعف محسوب میشد.
فکرش را هم نمیکرد تا زمانی که آرا-کیس را ترک نکرده،مشکل بتواند دوباره از این لذتهای ساده بهرهمند شود، و تا زمانی کهبخواید امپراتوری بر آنجا حکومت میکرد، هرگز نمیتوانست آن مکان را ترک کند.
اما آن ضعفِ لحظهای بهسرعت گذشت. نمیتوانست به خودش اجازهٔ استراحتپیشبینی بدهد. در عوض، تا جایی که در توان داشت گاردش رالذت بالا برد و سپس با احتیاط در میانِ باغ به راه افتاد.
هرچند ظاهرِ امر نشان میداد این مکان یک بهشت است، بهخصوص در سیارهای مثلِ آرا-کیس، امااین او فریبِ ظاهر را نمیخورد. اینکه چنین درختِ عظیمی ناگهان از ناکجا ظاهر شود، یعنی باید رازِحقیقت عظیمی را در خود پنهان کرده باشد؛ بزرگتر از هر رازی که تا به حال دیده بود.
از چند فن برای بررسیِ خطراتِ منطقه استفاده کرد و وقتیخطراتِ نتوانست هیچ تهدیدِ آشکاری پیدا کند، با احتیاط تمامِ شبنمهای رویامنه علفها را جمع کرد و با یک جرعهٔ بزرگ سر کشید.
هرچند مقدارِ آبی که نوشیده بود تقریباً ناچیز به حساب میآمد، اما ناگهانبههرحال حس کرد موجی از انرژی در بدنش جریان یافت، عمیقترین زخمهایش را شفاباغ داد و به بازیابیاش کمک کرد. با این حال، تتسویا بهجای خوشحالی، وحشتزده شد.
اینجا دیگر چه جور جایی بودسفر که حتی رطوبتِ روی علفهایش سطحی آنقدردیگه بالا داشت که او را شفا دهد؟
تتسویا با احتیاط و با شک وسفر تردیدِ فراوان، انگار که دودل باشد، یکدیگه ساقهٔ علف را کند و گاز زد.