چپتر 774: وسواس
0عرق و خونِ لکس خیلی وقت پیش تبخیر شده بود و هیچ ردی از خودعواملِ به جا نگذاشته بود. کتوشلوارش خارقالعاده بود، بنابراین لکههای عرق را هم نشان نمیداد. علاوهبراین،درد تمامِ پشتِ لکس پوشیده بود، در نتیجه هیچچیز از وضعیتِ اسفبارش در ضبطِ بارلی معلوم نبود.
حالا دیگر حتی نیازی نداشت برای پاک کردنِ عرق از صورتش انرژی هدر بدهد، چون عرق مستقیماً روی پوستش تبخیر میشد. ناخالصیهای تیرهای که از تنش بیرون میزدندبدود هم تبخیر میشدند. اما عجیب اینجا بود که چون تنها حالا که لکس بسیار قویتر شده بود ناخالصی به حساب میآمدند، پس از تبخیر بوی گند یا زنندهایدویدن پخش نمیکردند، بلکه در واقع بویی تازه و آرامبخش داشتند. هر چه نباشد، تنش بارها به کمکِ نیلوفر پالایش شده بود، بنابراین حالا حتی چرکِ تنش هم ارزشمند بود.
همهٔ اینها دست به دستِ هم دادند تا بینظیرترینبوی صحنه را برای ضبطِ بارلی بسازند، تا جایی کهآرامبخش حتی خودِ کوتوله هم هنوز متوجهِ آن نشده بود.
با قدم برداشتنِ لکس، انگار زمان معنایش را از دست داد. در یک لحظه، بیآنکه لکس متوجه شود، سختیِمختلفی کارش از کاملاً غیرممکن، به فقط تقریباً غیرممکن تبدیل شد. این کاهشِ چشمگیر در سختی بهخاطرِ عواملِ مختلفی بود،بیشترش اما وقتی همه با هم ترکیب شدند، به لکس اجازه دادند تا بالاخره انرژیاش را جمع کند و نرمنرم بدود.
وجببهوجبِ وجودش درد میکرد، اما لبخندی روی صورتِ لکس بود چون سرعتِ بیشترش بالاخره به اومختلفی اجازه داد تا کمی باد را روی صورتش حس کند. هرچند خودِ باد سوزان بود، مثلِلبخندی هوایی که از کورهای روشن بیرون میزند، اما باز هم برای لکس یک پیشرفت محسوب میشد.
این حسِّ خوشایند انگیزهٔ لکس را بیشتر کرد و طولی نکشید که به دویدن افتاد. راستش را بخواهید، اینطورهمه نبود که عبور از آن منطقه آسانتر شده باشد که حالا میدوید، بلکه داشت بیشتر به خودش فشار میآورد.باد هر چه نباشد، میدانست اگر میخواهد به چیزی که در سر دارد برسد، سختیِ کار قرار است خیلی بدتر شود.
هرچند انگار ابدیت طولبسیار کشید، بهخصوص برای لکس،میآمدند اما سرانجام به اژدها رسید!
با نزدیک شدن به صورتِ اژدها، درحالیکه نفسنفس میزد و سینهاش بالا و پایین میرفت، سرعتش را کم کرد. حالا دیگر نمیتوانست برایشدند نگاه کردن به اژدها به چشمانش تکیه کند، حتی چشمِ چپش، چون فشار آنقدر زیاد بود که حس میکرد اگر این کار راروشن بکند کور میشود. مجبور بود از حسِّ روحیاش استفاده کند و وقتی آن هم با فلسهای اژدها تماس پیدا کرد، دچارِ سوختگیِ خفیفی شد.
مجبور بود صورتش را بالا بگیرد تا بتواند درست به اژدها نگاه کند. فقط برای رسیدن بهوقتی لبِ پایینش، لکس باید دهها فوت بالا میرفت. تشخیصِ اندازهٔ دقیقِ اژدها سخت بود، چون ابهتِ اژدهاسرعتِ درکِ او را به هم میریخت. حتی از این فاصلهٔ نزدیک هم نمیتوانست بگوید دقیقاً چقدر بزرگ است.
وقتی برای تحسینِ آن صرف نکرد، چون سختترین کار هنوز پیشِ رویش بود. کاری که تا الان کرده بود...همه فقط دستگرمی بود. دستش را جلو برد و فلسِ اژدها را لمس کرد، پوستش از گرمای فلس جلزولوز کرد، اماهرچند دستش را عقب نکشید. صدای غرشِ مهیبی هم در ذهنش پیچید که نزدیک بود بیهوشش کند، اما خوشبختانه طول نکشید.
دستش را بالا برد تا به شیارِ بینِ انتهای یک فلس و آغازِ فلسِ دیگر رسید. فضاتازه بهزحمت برای گیر دادنِ نوکِ انگشتانش کافی بود، اما چارهای نبود. در همین لحظه بود که بهخاطرِ داشتنِجایی وزنی بیش از ۷۰۰ پوند به خودش لعنت فرستاد. میدانست دیر یا زود از این بابت پشیمان میشود.
اما وقتی برای افسوس خوردن نداشت، چون هرچه بیشتر لفتش میداد، پوستش بیشتر میسوخت؛ آن هم بهمعنای واقعیِعواملِ کلمه! خودش را بالا کشید... و دوباره روی زمین افتاد. کدام ۷۰۰ پوند؟ در آن لحظه انگار لکسصورتِ ۷۰٬۰۰۰ پوند وزن داشت! تازه، انداختنِ کلِ آن وزن فقط روی نوکِ انگشتانِ سوزانش اصلاً کارِ آسانی نبود.
لکس که از اوضاع ناراضی بود، هوا را با فشار از بینی بیرونسختی داد. سپس نوکِ تکتکِ انگشتانش را لیسید تا کمی مرطوب شوند و دوبارهنرمنرم شروع کرد. این بار نیفتاد و آهسته و پیوسته شروع به بالا رفتن کرد.
درست وقتی داشت بیوقفه جلو میرفت و چیزی نمانده بود بهاین لبِ پایینِ اژدها برسد، تاجِ روی سرش ترک خورد و کششِاجازه روح، هرچند اندک، دوباره شروع به تأثیر گذاشتن روی او کرد.
اما لکس حالا مثلِ جانوری یکدنده شده بود؛ پس نه دست از بالا رفتن کشید و نه تزکیهاش را متوقفنباشد کرد، حتی اگر افکارش جای دیگری پر کشیده بود. تنها نکتهٔ مثبتِ اوضاع این بود که گنجینهای که به وسواسِ اژدهاقدم آلوده شده بود، کمی از خودِ اژدها فاصله داشت و به همین دلیل، او با بدترین حالتِ کششِ روح روبهرو نبود.
نیلوفرِ روی پشتِ لکس با هالهٔ اژدها کمی تحریکغیرممکن شد، اما بهخاطرِ درمانِ آن زهرِ عجیب برای سیستمِعواملِ لکس بیش از حد خسته بود و بیدار نشد.
قلعهٔ بالای سرِ لکس لرزید و خاک از سقف فرو ریخت، اما او اصلاً متوجه نشد. فقط به بالا رفتن ادامه داد، لبِانرژیاش پایین و سپس قسمتِ بالا را رد کرد. فقط کمی دیگر مانده بود تا به پوزه برسد؛ جایی که دستکم در مقایسه با قبل،محسوب بقیهٔ مسیرش را آسان میکرد. اما در همان لحظه، تاجِ روی سرش ترکِ دیگری برداشت و لکس باز هم بیشتر در افکارش غرق شد.
نکتهٔ عجیب این بود که هرچه لکس عمیقترفقط در افکارش غرق میشد، سریعتر بالا میرفت؛ انگارعواملِ داشت بهطور غریزی دردِ فراوانِ بدنش را نادیده میگرفت.
بهشکلی باورنکردنی، لکس توانست خودش را به پوزه برساند و در حالی کهنمیکردند فرمِ بدنش کاملاً بینقص بود، روی آن ایستاد. فنِ تزکیهاش با سرعتی حتی بیشترهمهٔ به گردش در آمد و حالا دیگر تأثیراتش روی بدنِ او کاملاً مشهود بود.
لکس زیاد مکث نکرد و در حالی که تاج ترکهای بیشتری برمیداشت، بهاین راهش ادامه داد. عجیب این بود که او باید تحتِتأثیرِ کششِ روح مسیرشانرژیاش را کج میکرد و بهسمتِ گنجینه میرفت، اما لکس اصلاً مسیرش را تغییر نداد.
لکس در حینِ مبارزه با هالهٔ اژدها، وسواسِتقریباً خاصِ خودش را پیدا کرده بود و حالامختلفی وسواسِ او داشت مستقیماً با وسواسِ اژدها مقابله میکرد.
سرانجام به پیشانی رسید.