چپتر 968: قوانینِ جدید
0مری و لکس هر دو به گوی چشم دوختند کهتظاهر میلرزید، نه، بهآرامی زمزمه میکرد. خیلی مهم بود که سیستم بهثانیه او جواب بدهد، چون دلش نمیخواست دست به اقداماتِ شدیدی بزند.
صدایی جوان و ناپخته بلند گفت:نمیدونم «نباید خودت رو با لاکپشتِ فرمانروای کهکشانیاعلانها مقایسه کنی.» تقریباً بامزه به نظر میرسید.
«این کار بیاحترامی به لاکپشته. باید افتخارملاحظات کنی که اینقدر بهت توجه میکنه، نهغرید اینکه سرِ احساسِ حقارتت قشقرق به پا کنی.»
با وجودِ تمامِ چیزهایی که از سر گذرانده بود، لکس نتوانست جلوی پریدنِ گوشهٔ لبش را بگیرد. تحتِ فشارِ شدیدی بود، در برابرِ سیستمی قرارخجالت گرفته بود که اینهمه دردسر برایش درست کرده بود، و حالا سیستم با بامزهترین صدای ممکن، داشت به او دستور میداد که دست از بدرفتاری بردارد.منتظرِ اینکه صدای سیستم بهجای لحنِ ازبالابهپایینی که تصور میکرد اینقدر صادقانه به نظر میرسید، بهنوعی اوضاع را بدتر میکرد. یا شاید هم بهتر. نمیتوانست تشخیص بدهد.
لکس تمرکزش را روی موضوع جمعکلی کرد و گفت: «پس بالاخره جواباون دادی.» نمیتوانست اجازه دهد حواسش پرت شود.
«من کمتر از ۲۰٪ کارکرد دارم و هیچ دهانی همبدم ندارم. نمیدونم چطور انتظار داری بهت جواب بدم. فرستادنِ ملاحظاتتظاهر و اعلانها همین الانش هم کلی از توجهم رو میگیره.»
لکس تقریباً غرید: «تظاهر نکن کهفرستادنِ اون ملاحظات رو برای من میفرستادی.توجهم فقط داشتی از مسخرهکردنِ من لذت میبردی.»
سیستم چند ثانیهملاحظات جواب نداد، انگارالانش خجالت کشیده باشد.
بالاخره پرسید: «دربارهٔ چی میخوای حرف بزنی؟ انرژیِ کافی برای ادامهدادنِ این کار رو ندارم.فقط حتی الان هم تنها دلیلی که میتونم اینطوری باهات ارتباط برقرار کنم، انرژیِ قلمروی جدیده.حرف راستی، این کار خیلی از قوانین رو میشکنه، پس منتظرِ مأموریتهای زیادی باش تا جبرانش کنی.»
«چرا من رو برای فرود اومدن انتخاب کردی؟ چند تا نیمهسرورِ دائو رویاعلانها زمین بودن، بماند که کلی تزکیهگرِ دیگه و خیلی قویتر هم وجود داشتن.داشتی حتی اگه فقط از دیدِ طیف هم نگاه کنیم، گزینههای بهتری از من بود.
«هدفِ سیستمها چیه؟ از کجا اومدن؟ چرا سیستمها میتونن همچین کارهای شگفتانگیزی بکنن، اماغرید هیچکس به اینکه من سیستم دارم شک نکرد؟ یعنی سرورانِ دائوی قادر و تواناانگار واقعاً از سیستمها خبر ندارن؟ بیا... بیا اول با همین چند تا سؤال شروع کنیم.»
سیستم پیش ازملاحظات آنکه جواب بدهد، دوبارهکلی چند ثانیه زمزمه کرد.
«چرا همهٔ سؤالاتت قوانین رو میشکنن؟ روشن بگم، میتونم بهتظاهر سؤالاتت جواب بدم. اما هرچی قوانینِ بیشتری رو بشکنم، زندگیت فلاکتبارترثانیه میشه. پس با دونستنِ این موضوع، مطمئنی که میخوای جواب بدم؟»
لکس تردید کرد. انتظار نداشت سیستم تا این حد همکاری کند. گرفتنِ هر جوابیهمین از مری تقریباً غیرممکن بود، اما شاید او نمیتوانست مثلِ سیستم قوانین را نادیدهلذت بگیرد. او واقعاً چه کسی بود؟ این هم یکی از سؤالاتی بود که میخواست بپرسد.
اما فعلاً روی مسئلهٔ پیشِ رو تمرکزملاحظات کرد. اگر برای امنیتِ خودش فقط میتوانست چندتظاهر سؤال بپرسد، پس باید در انتخابشان دقت میکرد.
دوباره پرسید: «چرا من رو انتخاب کردی؟»کلی پیش از این جوابی از مری برایبرای این سؤال گرفته بود، اما باورش نمیکرد.
«یه اسکنِ سریع از منظومه نشون داد که تو یکی از ۱۱ نامزدی هستی که بیشترین استعداد رو برای ایفای نقشِ میزباننداد دارن. نیمهسرورانِ دائو واجدِ شرایط نبودن، چون محدودیتهای خیلی زیادی داشتن. موقعِ گشتن دنبالِ میزبان، کسی که مسیرِ تزکیهاش رو شروع نکردهکنم باشه به کسی که شروع کرده ترجیح داده میشه. بنابراین، از بینِ اون ۱۱ نفر، فقط تو موندی و شدی انتخابِ پیشفرض.»
یازده نامزد؟ کی میتونستن باشن؟ نه وایسا، این مهم نبود.بدم استعداد برای ایفای نقشِ میزبان یعنی چی؟ اصلاً نقشِ میزبانتظاهر چیه؟ اینه که باعث بشه سیستم تا جای ممکن قدرتمند بشه؟
لکس این سؤالها و خیلی سؤالهای دیگرملاحظات را در سر داشت، اما پرسیدنشان بهایغرید خودش را داشت و باید گلچین میکرد.
بعد از کمیملاحظات سبکسنگین کردن پرسید:الانش «هدفِ… هدفِ سیستمها چیه؟»
«میتونم بهت بگم، ولی فایدهای نداره. در این صورت بذار به یه سؤالِ دیگهات جواب بدم. پرسیدی چرا آدمای قدرتمند از وجودِ سیستمها خبر ندارن.کشیده دلیلش اینه که اگه آدمِ اشتباهی جزئیاتی رو بفهمه که نباید بدونه، حافظهاش پاک میشه. اگه یه روز کسی رو دیدی که هم سیستم دارهمنتظرِ هم فراموشی، تقریباً همون بلا سرش اومده. اگه سؤالِ اشتباهی بپرسی، حافظهٔ تو هم پاک میشه، ولی در هر حال صورتحسابش میفته گردنت. بهتره مراقب باشی.»
سیستم مثل پسرکِ کوچکی حرف میزد که دارد قوانینِ خانهبدم را برای برادرِ کوچکترش توضیح میدهد. معصومیت و سادگیِ کلامشتظاهر وقتی از چیزهای تکاندهنده حرف میزد، هم سرگرمکننده بود هم هولناک.
پس یه نفر، یا یه چیزی اون بیروناعلانها داشت چپوراست حافظهها رو پاک میکرد، فارغ از اینکهاون سطحِ تزکیهٔ طرف چقدر باشه. اصلاً هم ترسناک نبود.
درحالیکه مطمئن نبود اصلاً اجازه دارد چه بپرسد، گفت: «چطور… چطورتظاهر میتونم مطمئن باشم که تو آینده بهم صدمه نمیزنی؟» اگر قرارثانیه بود یک لحظه بعد حافظهاش پاک شود، گرفتنِ جواب چه فایدهای داشت؟
«امم، من تقریباً بهت گره خوردم. اگه اتفاقی برات بیفته، منمنکن آسیب میبینم. واسه همین هیچ انگیزهای برای صدمه زدن بهت ندارم،نداد مگه اینکه تو یه مأموریت با جریمهٔ کاملاً مشخص شکست بخوری.»
لکس دندان به هم سایید. این حرفها اصلاًانتظار آنقدر که او امید داشت چیزی را روشنکلی نمیکرد. اما بهنوعی، باز هم پیشرفت به حساب میآمد.
«نمیخوام توچطور رو بهداری روحم پیوند بزنم.»
«همم، مشکلی نیست. ولی اینطوری روندِ ترمیمم کُند میشهمیگیره و تو هم اونقدری که دلت میخواد روی قابلیتهاممسخرهکردنِ کنترل پیدا نمیکنی. راستش رو بخوای، خودت ضرر میکنی.»
«عیبی نداره. ولی حرفِ کنترل که شد، یه چیزایی هست کهنکن میخوام در موردشون باهات حرف بزنم. از این به بعد، میخوامنداد شیوهٔ کارِ مهمانخانه رو عوض کنم. ما به قوانینِ جدیدی نیاز داریم.»