چپتر 700: ادوارد پتینفادر
0جولینِ بهتزده بههمراه جاسمینِ عاشقپیشه، بهمحضِ پایانِ جلسه از میخانه بیرون رفتند؛ هر دو با طرز فکرهایی کاملاً متفاوت. جاسمین دوباره از شدتِ هیجانفکر در پوستِ خود نمیگنجید. پیشتر، وقتی فهمیده بود که باید عروسی را کوچکتر برگزار کنند، کمی توی ذوقش خورده بود. البته که خودِ مراسمکامل بهاندازهٔ ازدواج اهمیت نداشت، اما کدامیک از خواهر و برادرهایش عروسیِ مجلل و باشکوهی نداشتند؟ واقعاً میشد او را بابتِ توقعاتِ بالایش سرزنش کرد.
اما جولین از سوی دیگر، با دوراهیهای اخلاقی دستوپنجه نرم میکرد. دقیقتر، با توجه به اوضاعِ کنونی، تربیت و آموزشهایش به اوابتداییترین دیکته میکرد که بیشترین منافعِ سیاسی را در نظر بگیرد. با توجه به فضای کنونیِ دنیا، بزرگترین منفعتی که میتوانستند ببرند اینبسپارد بود که در جنگ علیه ارتشِ جاودانِ کریون دخالت نکنند. اگر در این جنگ شرکت میکردند، ممکن بود کلِ خاندانش نابود شود.
با این حال، نمیتوانست خودش را راضی کند که خاندانش را هم بهکلی از جنگ بیرون بکشد. قرنها شستوشوی مغزیِ شاه کورنلیوس باعث شده بودخودخواهانه هر شهروندی جنگیدن برای بقای نژادشان در برابرِ کریونها را ابتداییترین وظیفهٔ انسانیِ خود بداند. او که میانِ میلِ خودخواهانه به بقا و وظیفهاش درهرچند قبالِ نژادِ خود گیر افتاده بود، نمیتوانست درستوحسابی فکر کند. در نهایت تصمیم گرفت با شوهرش مشورت کند و همهچیز را به تصمیمِ او بسپارد.
جِس، دخترِ جولین که رابطِ میانِ میخانه و خاندانشان بود، در راهِباعث بازگشت آنها را همراهی میکرد. هرچند بعید بود چیزی بداند، جولین بهبداند این نتیجه رسید که بهتر است از او هم کامل پرسوجو کند.
داخلِ میخانه، جوزف و پوارتی پیشِ لکس ماندند و بهابتداییترین بحثشان ادامه دادند. از آنجا که پوارتی دوباره به خاندانِ نوئلگیر برگشته بود، دلیلی نداشت این رازها را از او پنهان کنند.
در حالتِ عادی جوزف این رازها را به کسی نمیگفت، چرا که خاندانِ او در استخراج و برداشتِ این منابعبرابرِ بهنمایندگی از خاندانِ سلطنتی عمل میکرد. اما لکس بهعنوانِ کسی که مهمانخانهٔ نیمهشب را پشتِ خود داشت، بعید بود کمترینشوهرش علاقهای به منابعِ آنها داشته باشد. افزون بر این، آنها رابطهٔ عمیقِ میانِ ایجیسِ ولیعهد و لکس را به یاد داشتند.
در کمالِ ناامیدیِ لکس، بهجز جوهرِ بلورِ آبیشاه که نیلوفرِ روی کمرش و خودش آن رانژادشان جذب کرده بودند، هیچچیزِ دیگری ارزشِ چندانی نداشت.
اما از قرارِ معلوم، بهانهای که لکس تراشیده بود کاملاًشاه اعتبار داشت. برخی از منابعی که در اعماقِ بابیلون پنهان شدهابتداییترین بودند بهشدت ناپایدار بودند و آرایههای متعددی از آنها محافظت میکردند.
اگر حادثهای رخ میداد...جنگیدن کلِ بابیلون در خطرِ نابودیکریونها بر اثرِ انفجار قرار داشت.
با پایانِ گفتگو، خاندانِ نوئل رفتند. نقشهٔ لکس برای استفادهمغزیِ از منابعِ آنها بهعنوانِ برگِ برندهٔ پنهان شکست خورده بود،برابرِ اما در این ملاقات مسیرِ دیگری برای پیگیری به ذهنش رسید.
لکس با لحنی که بیشتر کنجکاو بود تا بازجویانه، پرسید: «خب، دقیقاً برام بگو چطور شد که آخرش یه دعوتنامه برای ‹نمایندهٔ هیولاها› فرستادی؟» نمیدانست از شاهکارهای ریک تحتتأثیر قرار گرفته یا تعجبفکر کرده است؛ صادقانه بگویم، حسش ترکیبی از هر دو بود. حالا که فکرش را میکرد، باید دعوت از هیولاها را هم در نظر میگرفت، اما از آنجا که ذاتاً خوی تهاجمی داشتند، اصلاًادامه به آنها فکر هم نکرده بود. با این حال، حقیقت این بود که آنها هم شهروندانِ نژادِ بلور بودند. نابودیِ قلمرو به همان اندازه که روی بقیه تأثیر میگذاشت، دامنِ آنها را هم میگرفت.
«ما فکر میکردیم اون هیولای ماهی که احضار شد خیلی احمقه، واسه همین راحت با اون پولکی کهنژادشان بهم دادی کنترل میشه. اما از قرارِ معلوم، اونقدرها هم که به نظر میرسید خنگ نبود. با اینکه هنوزتصمیم موبهمو از دستوراتم اطاعت میکرد و هیچوقت سعی نکرد بهم صدمه بزنه، ولی تو راه مسیرش رو کج کرد.
«طبیعتاً چون داشتیم از میونِ لایههای فضا سفر میکردیم، تا وقتی به مقصد نرسیدیم اصلاً متوجهِ تغییرِ مسیر نشدم. اون موقع هم دیگه برای هر کاری خیلی دیر شده بود. با یهبسپارد هیولای غولپیکر روبهرو شدم که مستقیم تو ذهنم حرف میزد. ازم پرسید پولک رو از کجا آوردم، و اینکه آیا صاحبش اون رو به من داده یا نه. چیزی برای پنهان کردن نداشتم،پنهان واسه همین طبیعتاً بهش گفتم که پولک رو شما بهم دادید، و هدفم رسوندنِ دعوتنامه به خاندانهای سلطنتیِ چندتا کشوره. چون هیولاعه خیلی قدرتمند بود، یکی از دعوتنامهها رو هم بهش نشون دادم.
«بعد از اینکه بهش گفتم پولک رو از شما گرفتم، هیولاعه خودش علاقهمند شده بود که بیاد میخانهبقای و شما رو ببینه، ولی وقتی دعوتنامه رو دید... خب، یهو خیلی مؤدب شد و پرسید اشکالی نداره اوننهایت هم حضور داشته باشه؟ طبیعتاً بهش گفتم که این موضوع دستِ من نیست و باید از خودِ شما بپرسه.»
«بعدش یهکم با هم حرف زدیم و معلوم شد علایقِ مشترکِ زیادی داریم.جنگیدن با هم دوستای خوبی شدیم، واسه همین چندتا نکته بهش گفتم که وقتیبقا میره عروسی باید چیکار کنه. احتمالاً یه روز قبل از شروعِ مراسم میرسه.»
لکس با صدایی که ناباوریاش را لو میداد، پرسید:مغزیِ «شما دوتا... علایقِ مشترک دارین؟» ریکِ همهکاره و یک هیولایبرابرِ نامیرا با قدرتی بیاندازه... چه وجهِ اشتراکی میتوانستند داشته باشند؟
ریک حرفش را طوری تأیید کرد که انگار منطقیترین چیزِ دنیا را گفته است و جواب داد: «بله. وقتی ادوارد پتینفادر، اون هیولا، به روشنبینی رسید، یعنی عقل و شعور پیدا کرد،بسپارد چندصد سالِ آزگار خودش رو جای یه نوجوونِ انسانی جا زد. هر چند سال یه بار میرفت تو یه شهر زندگی میکرد و میرفت آکادمیِ محلی تا بتونه دربارهٔ دنیا چیز یادرازها بگیره. از قضا، نوجوونای انسانی معمولاً کارای پارهوقت میگیرن، واسه همین ادوارد هم تو جاهای مختلف به عنوانِ کارگرِ همهکاره کار میکرده. تو این کار استاده و من خیلی چیزا ازش یاد گرفتم.»
لکس ماتومبهوت مانده بود و نمیدانست چه جوابیقرنها به ریک بدهد. اما ریک سکوتِ لکس را نشانهایبرای دانست برای اینکه بیشتر دربارهٔ این موضوع توضیح بدهد.
«ادوارد تو اون دورانی که خودش رو جای یه نوجوونِ انسانی جا زده بود، دوستای زیادی پیدا کرد و خیلی وقتا پاش بهمیانِ ماجراجوییهای عجیبی باز میشد. یه بار تو یه جنگِ قبیلهای بین دوتا از قبیلههایی که تو محدودهٔ ترلوپهای اون اطراف زندگی میکردن، شرکتراهِ کرد. جنگِ بینِ گرگها و خفاشها خیلی شدید بود، یا حداقل واسه اون انسانی که ادوارد داشت نقشش رو بازی میکرد اینجوری بود.
«یه بارِ دیگه، وانمود کرد عاشقِ یه دخترِ انسانی شده، اما وقتی یه نوجوونِ دیگه از آکادمیشون عشقش رو به همون دختر ابراز کرد، پاش به یه درامای نوجوونیوظیفهاش کشیده شد. بعداً کاشف به عمل اومد که اون یکی نوجوون هم مثلِ خودش یه هیولا بوده که داشته ادای آدما رو درمیآورده. واقعاً یه ترنِ هواییِ احساسی بود، چونکامل آخرسر معلوم شد دختره، دخترِ شاهِ انسانهاست. شاه همون اول اون دوتا هیولا رو شناخت و بهشون حمله کرد و باعث شد هر دوشون از ترس پا به فرار بذارن.
«یه بارم...»
لکس پرید وسطِ حرفِ ریک: «خیلی خب، خیلی خب، گرفتم. شما دوتاکورنلیوس دوستای خوبی هستین. خوشحالم که داری دایرهٔ ارتباطاتت رو گستردهتر میکنی.» حسانسانیِ میکرد فهرستِ این داستانهای باورنکردنی حسابی طولانی است، برای همین نمیخواست درگیرشان شود.
لکس بعد از مرخصکردنِ ریک، بیاختیار کمی پکر شد، چون در نهایت نتوانسته بود نیایبقای پرندگانِ سول و فریو را دعوت کند. هر چه باشد، ظاهراً بقیه همه دعوت شدهگیر بودند. بهجز آنها، تنها نژادِ بزرگِ دیگری که از این ماجرا بیخبر مانده بود، کریونها بودند.
اما کاری نمیشد کرد؛ او نمیخواست دوباره بهشستوشوی محدودهٔ نژادِ بلور برود. گذشته از این، فقطبرای چند روز باقی مانده بود و اصلاً وقتی نداشت.
در اعماقِ سرزمینهای تاریک و بایری که در کنترلِ کریونها بود، دژی غولآسا قرار داشتشهروندی که ظاهراً از یک سنگِ روحِ عظیم و یکپارچه ساخته شده بود! اما البته کهوظیفهاش این غیرممکن بود. چنین سنگِ روحِ عظیمی نمیتوانست در قلمرویی به جوانیِ قلمروی بلور شکل بگیرد.
در عوض، این شاهکار نتیجهٔ مهندسیِ مبتکرانهٔ کریونها بود. همهٔباعث ساکنانِ این سرزمینها ابزارها و روشهای آنها را بهشدت دستکموظیفهٔ میگرفتند، و همین موضوع کاملاً به نفعِ کریونها تمام میشد.
داخلِ کتابخانهای که قفسههایش از استخوان بود و کتابهایش از جمجمهٔ نژادهای مختلف تشکیل میشد که بلوری عجیبنژادشان در آنها کار گذاشته بودند، یک کریونِ لاغر و ریزنقش مشغولِ مطالعه بود. در میانِ کریونها، اندازه معمولاً باتصمیم قدرت تناسب داشت، اما به دلایلی به نظر میرسید این کریونِ کوچکتر این قانون را زیر پا گذاشته است.
پیکری انساننما و کلاهدارجنگیدن واردِ اتاق شد و گفت:کریونها «سرورم، فرمانی از خانه رسیده.»
کریون که واقعاًخودش کنجکاو شده بود،بهکلی پرسید: «اوه؟ چی میخوان؟»
«به شما دستور دادن کهقرنها چهار روزِ دیگه برید بهباعث میخانهٔ نیمهشب. هیچ اطلاعاتِ دیگهای ندادن.»
کریون سر تکان داد، انگار همان یکقرنها جمله کافی بود. پیکرِ انساننما هم بدونِشهروندی اینکه حرفِ دیگری بزند، از کتابخانه بیرون رفت.
بر فرازِ برجی که آسمان را میشکافت و از جوِ سیاره بسیار فراتر میرفت، دو پرندهٔجنگیدن غولآسا در لانهای از خالصترین بلورِ انرژی استراحت میکردند. ناگهان، انرژیِ ایزدی درونِ بدنشان به خروش آمدگیر و الهامی در قالبِ یک نام و یک زمان به آنها رسید: میخانهٔ نیمهشب، چهار روزِ دیگر.