---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1557: شروعِ کار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1557: شروعِ کار

0

سؤالی برای لکس پیش آمده بود که هم فلسفی بود و‌استفاده​ هم کاملاً واقعی. اگر شیئی جان می‌گرفت، حالا دیگر یک شخص‌وقت​ بود یا هنوز می‌شد مثل یک شیء با آن رفتار کرد؟

وقتی به سفینهٔ فضاییِ عظیمی که از کتولو گرفته بود خیره شد، با خود فکر کرد که آیا‌وقت​ هنوز هم می‌تواند با آن مثل یک سفینه رفتار کند، یا حالا دیگر یکی از کارمندانِ مهمان‌خانه محسوب می‌شد؟‌اصلاً​ همان سفینه‌ای که جان گرفته و ترس از ارتفاع پیدا کرده بود، همان که مدت‌ها نقشِ مهدکودک را داشت.

با توجه به نیازهایش، اگر می‌توانست این سفینه را یک میخانه در نظر بگیرد، همه‌چیز عالی می‌شد.‌واقعاً​ هدفِ اصلیِ این سفینه حفظِ حیات بود. فناوری‌های پیشرفتهٔ شفا داشت که اگر با قابلیت‌های سیستم ترکیب‌روزی​ می‌شدند، برای کمک به گروهی از مزدوران تا شفا پیدا کنند و از نبرد بهبود یابند، بی‌نقص بود.

سفینه همچنین فوق‌العاده محکم بود و اگر به آن‌ها‌می‌کردی​ حمله می‌شد، می‌توانست ضرباتِ سنگینی را تحمل کند. با توجه‌طرفی​ به فرصتِ کم، این گزینه برای یک میخانه بی‌نقص بود.

اما افسوس، وقتی از مری پرسید تا مطمئن‌تبدیل​ شود می‌تواند سفینه را یک میخانه در نظر‌می‌کردی​ بگیرد، مری گفت که چنین چیزی ممکن نیست.

مری گفت: «شرطِ تأسیسِ یه میخانهٔ جدید اینه که باید با دستِ خودت بسازیش و‌الان​ بعد برای بررسی بفرستیش به سیستم. اگه تو بررسی قبول بشه، تبدیل میشه به یه‌فرار​ میخانهٔ جدید که میشه ازش استفاده کرد. تقریباً همون کاریه که باید با میخانهٔ خانه‌درختی می‌کردی.»

لکس گفت: «آره، ولی الان مشکل اینه که واقعاً وقت ندارم یه جدیدش رو بسازم، از طرفی دلم هم نمی‌خواد از قدیمی‌ها استفاده‌دلم​ کنم. منظورم اینه که اون اتاق فرار پایین تو میخانهٔ خانه‌درختی فوق‌العاده محبوبه. مردم از روزی که راه افتاده اصلاً ازش بیرون نیومدن. خیلی‌اول​ نامردیه که یهو از میخانه بندازیمشون بیرون و میخانه رو غیب کنیم. حداقل باید اول فرصت پیدا کنن معمای اتاق فرار رو حل کنن.»

مری گفت: «فکر کنم همین که می‌تونی اعتیادِ‌خانه‌درختی​ مهمان‌هات به اتاق فرار رو تو اولویت بذاری، یعنی‌جدیدش​ اون‌قدرها هم که وانمود می‌کنی نگرانِ این قضیه نیستی.»

لکس نگاهی به او انداخت، اما جوابی نداد. در حقیقت، این روزها تنها چیزی‌کاریه​ که واقعاً ذهنش را درگیر می‌کرد مسائلِ مربوط به دائو بود، چرا که در‌نمی‌خواد​ برابرشان تقریباً هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد جز اینکه در نقشِ مهمان‌خانه‌دار بلوف بزند.

هر چیزِ دیگری دست‌کم گزینه‌های فراوانی برای واکنش نشان دادن پیشِ رویش می‌گذاشت.‌آره​ پس تا حدی حق با مری بود. او آن‌چنان هم نگران نبود، چون‌کنم​ از همین حالا چند ایده برای کارهایی که می‌توانست انجام دهد در سر داشت.

فقط امیدوار بود دشمنانی که قرار است با آن‌ها روبه‌رو شود،‌خانه‌درختی​ جاودانه‌های زمینی یا نهایتاً جاودانه‌های آسمانی باشند. اگر ذره‌ای از این قوی‌تر‌دلم​ بودند، هیچ شانسی برای جانِ سالم به‌در بردن از این مأموریت نداشت.

لکس بی‌درنگ با پل جونیور، زیراندازِ‌همون​ تزکیهٔ فعلی‌اش، ارتباط برقرار کرد و‌الان​ وظیفهٔ نسبتاً بی‌رحمانه‌ای به او محول کرد.

«ازت می‌خوام تا جایی که می‌تونی، فلس‌های روی تنت‌میشه​ رو کاملاً سالم جدا کنی. بیست دقیقه وقت داری.‌ولی​ چندتا کمک‌دست می‌فرستم تا تو این کار بهت کمک کنن.»

با وجود اینکه این درخواست کمی بی‌رحمانه بود، اما پل جونیور اصلاً به دل‌ولی​ نگرفت. روحی که در آن تن ساکن بود هنوز بیش از حد ضعیف بود،‌اون​ بنابراین هر کاری که می‌توانست تن را ضعیف‌تر کند، با کمالِ میل انجام می‌داد.

این موضوع به‌ویژه از آنجا ناشی می‌شد که محیطِ به‌شدت مغذیِ داخلِ مهمان‌خانه، در واقع داشت تن را‌وقت​ رفته‌رفته تقویت می‌کرد. حتی با وجودِ اینکه لکس در طولِ جلساتِ تزکیه‌اش بخشِ زیادی از قدرتِ آن را‌افتاده​ فعالانه جذب می‌کرد، این پیشرفت آن‌قدر نبود که به روح اجازه دهد کنترلِ تن را تمام‌وکمال به دست بگیرد.

پس با اینکه این درخواست بی‌رحمانه به نظر می‌رسید، در واقع کاری بود که‌واقعاً​ او از پیش به‌طورِ منظم انجام می‌داد. راستش را بخواهید، لکس همین حالا هم‌پایین​ ذخیرهٔ چشمگیری از پولک‌های اژدهای جاودانِ آسمانی داشت؛ مصالحِ ساختمانیِ بی‌نقص برای جدیدترین میخانه‌اش!

او یک میخانهٔ چوبی و‌اگه​ یک میخانهٔ خانه‌درختی داشت. حالا‌ازش​ می‌خواست یک میخانهٔ قلعه بسازد.

لکس بی‌آنکه وقتِ بیشتری تلف کند، بی‌درنگ بیش از بیست بدل از خودش احضار کرد و همه را برای انجامِ کارهای‌بسازم​ مختلف فرستاد. یکی روی نقشهٔ ساختمانِ قلعه کار می‌کرد، دیگری راهیِ کورهٔ ویواتیل در شهرِ کوتوله‌ها شد تا آن را برای‌یهو​ استفاده گرم کند، یکی رفت تا مقداری شیرِ کوهستان بیاورد و آن یکی رفت تا مشتی از آب‌های دریای آشوب جمع کند.

در طولِ این سال‌ها، شمارِ موادِ نادری که لکس داخلِ قلمروی‌خانه‌درختی​ نیمه‌شب پیدا کرده بود سر به فلک می‌کشید و حالا شروع‌طرفی​ به جمع‌آوریِ تک‌تکِ موادی کرد که به دوام یا سختی ربط داشتند.

این کار شاملِ پیدا کردنِ مقداری چوب از درخت سکویای‌آره​ تثبیت خلأ هم می‌شد تا با آن اسکلت‌بندیِ قلعه‌اش را بسازد.‌نمی‌خواد​ بی‌درنگ دست‌به‌کارِ ساختِ قلعه شد، که البته مشکلِ اصلیِ ماجرا نبود.

مسئله‌ای که واقعاً نگرانش می‌کرد این بود که چه کسی را برای مدیریتِ مهمان‌خانه‌کاریه​ همراهِ خودش ببرد. کمبودِ اطلاعات دربارهٔ سطحِ دشمن از این رو نگرانش می‌کرد که‌نمی‌خواد​ نمی‌خواست کارمندانش را در برابرِ دشمنی شکست‌ناپذیر قرار دهد، نه اینکه برای خودش بترسد.

در نهایت، به‌جای اینکه ماجرای مأموریتِ پیشِ رو را‌همون​ به کارمندان اطلاع دهد، فقط پیامی برایشان فرستاد و‌وقت​ گفت آماده بمانند، چون چه‌بسا مأموریتِ غیرمنتظره‌ای در راه باشد.

لکس کورسوی امیدی داشت که هر کس این مأموریتِ مشترک را تعیین کرده، مأموریتی‌ولی​ بیش از حدِ توان و سطحش به او ندهد. اما از آنجا که لکس‌اون​ اعتقادی به امید بستن نداشت، در عوض بیشتر روی بهبودِ طراحیِ قلعه تمرکز کرد.

لکس امیدوار بود با ساختِ یک میخانهٔ چشمگیر و یکپارچه‌سازیِ‌آره​ قدرتمندترین آرایه‌ها و قوانینی که از پسشان برمی‌آمد، ساختاری بسازد‌دلم​ که به آن‌ها اجازه دهد بالاتر از سطحِ خودشان مبارزه کنند.

اگر حقیقتی وجود داشت که بینِ فانی‌ها و جاودانه‌ها‌میشه​ به یک اندازه صدق می‌کرد، این بود که محاصره‌ها‌ولی​ همیشه سخت بودند و برتری همواره با مدافع بود.

درست وقتی لکس کار روی قلعه را‌استفاده​ آغاز کرد، لوتر به مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب بازگشت‌ولی​ و گزارشی از تمامِ اتفاقاتِ مأموریتش ارائه داد.

لکس از روی بخش‌های مربوط به آزار و اذیت و باج‌گیریِ او از سیارهٔ زنده‌الان​ سرسری گذشت. در عوض، روی دو نکتهٔ کلیدی تمرکز کرد. اول اینکه لوتر توانسته بود کالبدش‌پایین​ و در نتیجه آتشش را ارتقا دهد. دوم اینکه سرنخی از دوزخ‌ها به دست آورده بود.

همهٔ این‌ها خوب و عالی بود، اما خبرِ‌خانه‌درختی​ آتشِ جدیدِ لوتر باعث شد چشمانِ لکس برق‌ندارم​ بزند. می‌توانست از آن در قلعه‌اش استفاده کند.

ناولها | novelha.net