چپتر 1497: زنبورهای جاودانه
0جک چشمانش را بست و به تزکیه نشست. مدتها پیش به کشفِ بسیار مهمی رسیده بود.خیلیا هر دو تنِ او بر هم تأثیر میگذاشتند و وضعیتِ تزکیهشان نیز همینطور بود. برای مثال،باشه اگر یکی از تنهایش در برابر آتش مصون میشد، تنِ دیگر نیز رفتهرفته ویژگیِ مشابهی پیدا میکرد.
احتمالاً هرگز به پای تنِ اصلی نمیرسید، اما رسیدن به دستکم ۵۰٪ ازنمیکنم تأثیرات در طولِ زمان ممکن بود. به همین دلیل بود که لکس همیشه ازبرداشت افزایشِ قدرتش استقبال میکرد، چرا که تنِ پریِ او در ابتدا بهشدت شکننده بود.
حالا پس از مدتها خیلی بهتر شده بود، اما هنوز با استانداردِ مدنظرش فاصله داشت. به همین ترتیب، اگرهمه جک در تزکیهاش پیشرفتی میکرد، لکس نیز با وجود داشتنِ پایهٔ تزکیهٔ بالاتر از آن بهرهمند میشد. پس اگرمیذارمش واقعاً میتوانست از شکنجهشدن زیرِ بوی زنندهٔ دستی که احتمالاً هرگز شسته نشده بود سودی ببرد، چارهای جز پذیرفتنش نداشت.
جک در تزکیهاش غرق شد و سرانجام از آنتماشا شکنجه مهلتی یافت، در حالی که لکس بارِ دیگراصلاً در استراحتگاه سرافیم پرسه میزد و دافیِ نرگس راهنماییاش میکرد.
لکس با تردیدی آشکار گفت:ببین «هی رفیق، مطمئنی این کار اشکالینمیکنم نداره؟ تماشاکردنش حسِ عجیبی بهم میده.»
«ببین، اگه نمیخوای تماشا کنی، مجبورت نمیکنم. اما ایننمیخوای کاملاً طبیعیه. همه این کار رو میکنن و خیلیا اصلاًاصلاً میان استراحتگاه فقط واسه اینکه فرصتِ تماشاکردنش رو پیدا کنن.»
«ببین، نمیخوام بد برداشت کنی، اما من واقعاًبهم نمیتونم خودم رو بر اساسِ کاری که بقیهنمیکنم میکنن بسنجم. این فقط یه حسِ عجیبی بهم میده.»
«باشه، باشه. میذارمش پای یه تفاوتِ فرهنگی که درکش نمیکنی. میدونی چیه؟ فقط تاطبیعیه دمِ ورودی دنبالم بیا، ببین چه حسی به اونجا داری. اگه خوشت نیومد، مجبور نیستیاساسِ تماشا کنی. تازه، من که بهت نمیگم خودتم شرکت کنی، پس اصلاً مجبور نیستی بمونی.»
لکس دنبالش رفت، اما هر کسیاگه او را میدید بهراحتی میفهمید کهکاملاً اصلاً از این وضعیت دلِ خوشی ندارد.
به مقابلِ چادری عظیم و پرزرقوبرق رسیدند که او راتماشا به یادِ سیرکهای توی کارتونها میانداخت. جلویشان صفِ درازی ازمیان مهمانها ایستاده بود که ریزریز میخندیدند و بیصبرانه واردِ چادر میشدند.
لکس زیرِ لب زمزمه کرد: «این کار خیلی غلطه.» اما با این حال وارد شد. همانطور که انتظار داشت،همه فضای داخلِ چادر بسیار بزرگتر از نمای بیرونیاش بود. در واقع اصلاً شباهتی به چادر نداشت و بیشتر انگارمیذارمش واردِ قلمروی دیگری شده بود. دلیلش هم این بود که اینجا، به معنای واقعیِ کلمه، قلمروی دیگری محسوب میشد.
صدای وزوزِ ملایمی فضا را پر کرده بود، هرچند منبعش در نگاهِنمیکنم اول مشخص نبود. البته لکس از قبل میدانست این صدا از کجاکنن میآید. دقیقاً به همین دلیل بود که نمیخواست پایش را اینجا بگذارد.
این صدا را زنبورها تولید میکردند. زنبورهایی غولآسا، پشمالو و از نوعِکاملاً تزکیهگر که در واقع جاودانه بودند، هرچند شعورِ آنها شباهتی به دیگر جاودانههابرداشت نداشت. در عمل، هوش و خودآگاهیِ آنها تفاوتی با زنبورهای روی زمین نداشت.
دافی با هیجان گفت: «اوه، همینمیده الان شروع شد! منتظرِ من نمون، اگهنمیکنم میخوای برگردی هم مشکلی نیست. بعداً میبینمت.»
دافی هیجانزدهتر از آن بود کهحسِ منتظرِ لکس بماند و جستزنان بهسویِنمیخوای کشتزارهای باز و پهناورِ روبهرویشان رفت.
وقتی زنبورها حضورِ دافی را حس کردند، از جنگلیتماشا در دوردست بیرون آمدند و با خونسردی بهسمتش راهاصلاً افتادند. لکس غرق در شک و تردید شده بود.
همان زیستشناسیِ دبیرستان کافی بود تا بداند گیاهان ازکنی طریقِ باد و با کمکِ حشرات یکدیگر را گردهافشانی میکنند.فقط در نوجوانی هم جوکهای زیادی دربارهٔ جفتگیریِ گیاهان ساخته بود.
اما حالا، وقتی سعی میکرد تصمیم بگیرد این کار دقیقاً چه حکمی دارد، حس میکرد به روانش تجاوزخیلیا میشود. یکی از خدماتی که استراحتگاه ارائه میداد، در واقع نسخهٔ تزکیهگریِ باغوحشِ حیواناتِ اهلی بود. تفاوتش اینتفاوتِ بود که بهجای بزغالهها و تولهسگهای کوچک و اینجور چیزها، زنبورهای بامزه و بغلی داشتند که همه عاشقشان بودند.
البته تولیدِ نوعِ خاصی از عسل هم انگیزهٔ بزرگی برای دیدنِ این زنبورها بود؛کنی عسلی که عملاً معجونِ زندگی به حساب میآمد، میتوانست بیشترِ جاودانههای زمینی را ازکنن آستانهٔ مرگ برگرداند و حتی به جاودانههای آسمانی اجازه میداد از زخمهای سنگین بهبود یابند.
با این حال، لکس نمیتوانست با این قضیهنمیخوای کنار بیاید که زنبورها همچنین... گردهها را... از یکخیلیا گیاهِ ایزدی به گیاهِ ایزدیِ دیگر منتقل میکردند و...
دیگر قابلتحمل نبود! لکس فوراً چشمانش را بستتماشا و درست پیش از آنکه دافی اولین زنبورش رااصلاً بغل کند، با انتقالِ آنی از چادر بیرون رفت.
جایی آن بیرون در جهان، بچهای داشت دربارهٔ گردهافشانی یاد میگرفت ومجبورت به آن میخندید. اما اینجا، در استراحتگاهِ سرافیم، لکس داشت از ترومایفرصتِ اینکه نزدیک بود گردهافشانیِ دوستش را با کمکِ زنبورها تماشا کند، بهبود مییافت.
در واقع، یکی از دلایلِ حالِ خرابش همان بو بود. با اینکهنمیخوای لکس نمیتوانست بویی را که جک حس میکرد بشنود، اما چون هر دوواسه تن یک روحِ مشترک داشتند، او هم پسلرزههای بوییدنِ آن را حس میکرد.
یا شاید هم آن حالتِ تهوعببین فقط بهخاطرِ قضیهٔ زنبورها بود. هنوزنمیکنم نمیشد در این باره نظرِ قطعی داد.
لکس برای اینکه حواسِ خودش را پرت کند، در استراحتگاهمجبورت پرسه زد و از مناظرِ باشکوهش لذت برد — منظورش مناظرِاینکه استراحتگاه بود، نه فرشتههای جذابی که یک بارِ دیگر دیده بود.
اما این بار، آنها داشتند با گروهِ دیگری از فرشتهها دیدار میکردند که قطعاً زندانیِ سیاسی نبودند.میکنن در واقع، لکس روی مچِ یکی از آنها ساعتی را دید که بسیار شبیهِ ساعتی بود که یکمیذارمش بار دستِ ژیزل دیده بود. ساعتِ ایدن که در آن معبدِ زمان کمکِ زیادی به او کرده بود.
وقتی افکارِ بیشماری از ذهنش گذشت، لکس چشمانش را ریز کرد و سپس تصمیمکنی گرفت برود و با آنها دیدار کند. بههرحال، او علاقهٔ زیادی به شرکتِ ایدنکنن داشت و این فقط بهخاطرِ ژیزل نبود. خواهرش، بِل، هم با آن سروکار داشت.