چپتر 990: تهاجم ناگهانی
0هنوز معلوم نبود که آیا کمک گرفتن از چند بچه برای آرام کردنِ بچههای دیگر به آشوبِداد مطلق ختم میشود، یا تا حدی کمک میکند. خب، اگر اوضاع از کنترل خارج میشد، خودش شخصاً مداخلهتواناییهایشان میکرد. اما این یعنی یک بخشِ دیگر هم اضافه شده بود که باید حواسش را رویش جمع میکرد.
در این لحظه دیگر داشت به مرزِ تواناییاش در انجامِشروع همزمانِ چند کار میرسید. اما مقاومت کرد. این دوره برایشوند مهمانخانه حیاتی بود. الان اصلاً نمیتوانست هیچ اشتباهی مرتکب شود.
طیِ چند ساعتِ بعدی، لکس به رسیدگی به بحرانهای کوچک و بزرگی که مدام پیش میآمدندکردند ادامه داد. اما خوشبختانه، با گذشتِ زمان، کارمندانِ بیشتری یکییکی بیدار شدند. تا الان تقریباً همهٔلباس آنها به قلمرو هسته طلایی رسیده بودند، که قدرت و تواناییهایشان را بهشدت بالا برده بود.
این موضوع همچنین، بهطورِ خودکار، آنها را نزدیک به اوجِ کلِ قلمرو قرار میداد. ایننوزادانِ مسئله بهخودیِ خود امنیتشان را تا حدی تضمین میکرد. گذشته از آن، هرچند وقتِ زیادیبیشتر را برای تمرین در معبد نگذرانده بودند، دستکم مرورِ اصولِ اولیهٔ مبارزه را شروع کرده بودند.
این به لکس اطمینان میداد که میتوانندبعدی با هر چالشی که از طرفِ حیواناتِپیش تصادفیِ این قلمرو پیش میآید، روبهرو شوند.
وقتی شروع به آرام کردنِ نوزادانِ متعدد کردند و اوضاع تا حدودی تحتِ کنترل درآمد، لکس بالاخرهتصادفیِ حس کرد که حالا میتواند بیرون برود و گشتن در محدودهاش را شروع کند. کمی بیشتر ازمحدودهاش نه روز وقت داشت تا لباس میزبان را از دست بدهد. باید از فرصتش بهترین استفاده را میکرد.
لکس در اتاق مراقبهاش گفت: «جان، دلم میخواد به کمک کردن بهتشوند ادامه بدم.» در تمامِ این مدت، لکس داشت به جان کمک میکرد تاگشتن با روحِ درونِ اژدها که پلوایلین جونیور نام گرفته بود، ارتباط برقرار کند.
«اما یه مأموریتِ دیگه ازاطمینان مهمانخانهدار گرفتم. تنهایی از پسشتصادفیِ برمیای؟ من یه مدتی نیستم.»
«آره، نگران نباش. تا وقتی که زمانِ فرستادنِ فنرسیدگی به جونیور نرسه، دیگه به کمکت نیازی ندارم. الان فقطگذشتِ باید به مطالعه ادامه بدم تا فنم رو تموم کنم.»
لکس سر تکان داد و سپس ناپدید شد. آماده بود تاکرده جستوجویش را آغاز کند. حتی نقطهٔ شروعش را هم محدود ونوزادانِ مشخص کرده بود. اما همان موقع بود که مشکلی پیش آمد.
ورودیِ یکی از قلمروهای فرعی که هنوز مهمانهایش آن را کشفروبهرو نکرده بودند، با انفجاری عظیم باز شد. دهانهٔ کوچکی دورِ یکمیتواند دروازهٔ باز شکل گرفت که انگار در آستانهٔ فروپاشی بود و میلرزید.
لکس ابرویی بالا انداخت. این بسیار غیرعادی بود، چون قلمروهای فرعیمیآید باید بهشدت پایدار میبودند. تنها جوابِ ممکنی که به ذهنش میرسید اینمیتواند بود که کسی از آن طرف، ورودی را بهزور باز کرده است.
اما قلمروی فرعی هنوزشود کاوش نشده بود. چهلکس کسی میتوانست آن طرف باشد؟
جواب خیلی زود رسید. لشکریدستکم از موجوداتِ دوپای زرهپوش باشروع نظمی فوقالعاده از دروازه بیرون آمدند.
بیدرنگ پخش شدند و شروع به جستوجوی اطرافحیواناتِ کردند تا در حالی که تعدادِ بیشتری ازکردند همنوعانشان بیرون میآمدند، امنیتِ مکان را تأمین کنند.
لکس اخم کرد. با یک تهاجم روبهرو بود؟ اصلاً خوب نبود، حتی اگر هیچکدام از موجوداتی کهکردند بیرون میآمدند چندان قوی نبودند. همهٔ آنها در عالمِ پرورشِ چی بودند و چند نفری هم در عالمِدست بنیان. اما تعدادشان مدام بیشتر میشد و خیلی زود، پشتسرِ سربازها، ماشینآلات و ادواتِ جنگی هم پدیدار شدند.
خوشبختانه، این اتفاق در یکی از قلمروهای دور ازرسیدگی سکونتگاههایش رخ داده بود، بنابراین هیچ خسارتی به بارخوشبختانه نیامد، اما نمیتوانست از کنارِ چنین چیزی بهسادگی بگذرد.
درست همانطور که داشت فکر میکردمرورِ چطور بدونِ خونریزیِ غیرضروری اوضاع را مدیریتمیتوانند کند، چهرههای مهمتری از درگاه بیرون آمدند.
یکی از آنها با بیرون آمدن از درگاه گفت: «اینجا واقعاً یک بهشته. همونطور که حدسکردند میزدیم، این موهبتی از طرفِ امپراتورِ مقدسه. سرزمینهای بکر برای گسترشِ امپراتوری. و فکرش رو بکن،لباس اگه اون سیلابِ اخیرِ انرژیِ حیاتی نبود، همچین جایی کشفنشده باقی میموند. نظرِ شما چیه، دکتر نارین؟»
«خیلی زوده که اینجا رو بهشت اعلام کنیم. هنوز باید خطراتش روروبهرو بسنجیم. دست از این رفتار که انگار از قبل پیروز شدیم بردار وبرود ایمنسازیِ منطقه رو شروع کن. من قصد ندارم بهخاطرِ امنیتِ ضعیفِ شما بمیرم.»
«نگران نباش، دکتر. هیچ تهدیدیطیِ تو جهان نیست که بتونهبحرانهای در برابرِ قدرتِ امپراتوری مقاومت کنه.»
لکس با فهمیدنِ چیزی، دیگر گوش نداد. انرژیِ قلمروی جدید به تمامِ قلمروهای فرعی هم واردحیواناتِ شده بود. این نهتنها به این معنا بود که قلمروهای فرعی دستخوشِ تغییر میشوند، بلکه اگر تمدنیگشتن در آنها وجود داشت، کاملاً محتمل بود که آن تمدنها سعی کنند راهی برای فرار پیدا کنند.
ذهنش به سمتِ صدها هزار قلمروی فرعی رفتحیواناتِ که هنوز کاوش نشده بودند و سردردِ خفیفیکردند گرفت. این کار قرار بود حسابی خستهکننده باشد.
یک بارِ دیگر به ارتشِ تازهوارد نگاه کرد. تحتِ هیچ شرایطی با این قضیهوقتی کنار نمیآمد که یکمشت آدمِ غریبه محدودهاش را منفجر کنند و بخواهند امپراتوریشان راکند گسترش دهند. اما در عینِ حال، نمیخواست برای رسیدگی به آنها وقتش را تلف کند.
بعداً لوتر را با دستورالعملهایی میفرستاد تا به حسابشان برسد. درونِ قلمروی خودشان میتوانستند هر کاری بخواهندداد بکنند، اما این بیرون باید از قوانینِ او اطاعت میکردند. اگر با این موضوع مشکلی داشتند، لکس هیچتواناییهایشان ابایی از نشان دادنِ قدرتش نداشت. هرچه باشد، آنها بودند که اول با یک ارتش پیدایشان شده بود.
اما با وجودِ اینکه فعلاً بیخیالشان شد، با این حال مجبورکرده بود رفتنش را به تعویق بیندازد. باید بررسیِ تمامِ قلمروهای فرعی رامتعدد شروع میکرد، آن هم از قلمروهایی که ورودیشان در دژِ جاودانه بود.
نمیخواست با تهاجمِ غیرمنتظرهٔ دیگری روبهرو شود. از میانِ مشکلاتِ بسیاری که پیشبینیوقتی کرده بود، بیرون آمدنِ یک ارتش از قلمروهای فرعی جزوشان نبود. خوشبختانه، قلمروهایمحدودهاش فرعی معمولاً نمیتوانستند از موجوداتِ بسیار قوی پشتیبانی کنند، بنابراین مشکلِ چندان بزرگی نبود.
اما با انرژیِشروع قلمروی جدید، ممکن بودچالشی این قضیه تغییر کند.