چپتر 833: خویشتنداری
0روی کنگرههای دیوار، شماری از سربازانِ نگهبان با اضطراب صحنه را تماشا میکردند. همه طوری با اوضاع برخورد میکردندهوش که انگار لوتر بهتنهایی میتوانست جلوی کلِ هجومِ ساکنانِ خلأ را بگیرد، اما یک نفر چطور میتوانست چنین کاریکرد کند؟ حتی اگر شکستناپذیر بود و بیرحمانه میکشت، تنها کاری که موجودات باید میکردند این بود که دورش بزنند.
شاید میتوانست موجوداتی را که درسختترین تیررسش بودند متوقف کند، اما اینپرتاب چطور به توقفِ کلِ هجوم ختم میشد؟
با این حال، دقیقاً همین اتفاق داشت میافتاد. حرارتِ شعلههای لوتر باعث میشد ساکنانِ خلأ حتیحملاتِ پیش از برخورد با او مسیرشان را کج کنند، چه رسد به وقتی که به میانشانسرش میدوید. آنهایی که نزدیکش بودند سعی میکردند عقبنشینی کنند و آنهایی که دورتر بودند میکوشیدند دورش بزنند.
نیازی به هوش نداشتند، فقط حسِّ محافظت از خود کافی بود تا از او دوری کنند. اما موجوداتِ بیفکرمیکوشیدند چه کاری میتوانستند بکنند که لوتر از پیش به آن فکر نکرده باشد؟ وقتی محاصره شد، لوتر انرژیِ بیشتریبیشتری هدایت کرد، اما مراقب بود که آن را صرفِ تقویتِ شعلههایش نکند. در عوض، شعلههای بیشتر و بیشتری احضار کرد.
شعلههای بنفش، که انگار برای جشنگرفتنِ قتلعامِ قریبالوقوع میرقصیدند، از تنِ لوتر بیرون ریختند و روی زمین پخش شدند. موجودات جیغ و زوزه کشیدند وکافی آنهایی که میتوانستند پرواز کنند، به هوا برخاستند. آنهایی که نزدیکِ لوتر بودند سعی کردند با چنگال و نیش و حملاتِ انرژی که میتوانست سختترین فلزاتقریبالوقوع را هم بشکافد، به او حمله کنند. آنهایی که دور بودند حملاتِ دوربرد پرتاب کردند، یا حتی موجوداتِ نزدیکشان را برداشتند و بهسمتِ لوتر پرت کردند.
حملات مثلِ باران بر سرش میریخت، گویی در میانِ طوفان ایستاده بود، با اینبرداشتند حال حواسِ لوتر حتی یک ثانیه هم پرت نشد. گذشته از این، برای شکافتنِنشد لباسش باید دستکم به سطح نوظهور میرسیدند و همهشان با آن سطح فاصلهٔ زیادی داشتند.
فرشِ شعلهها آنقدر گسترده شد تا کلِ ارتش را پوشاند و سپس به آسمان فوران کرد! مانند آتشفشانی که بیش از حددور سرکوب شده باشد، شعلهها به آسمان پرتاب شدند و کلِ چشمانداز را به رنگِ بنفش درآوردند. بادهای تند به تندبادی بدل شدند کهسطح با فرارِ هوای داغ به ارتفاعاتِ بالاتر، شکلِ گردباد به خود گرفت، اما شعلهها با حرص هوای سردِ اطرافشان را به درون میکشیدند!
در قلعه، سربازانی که تماشا میکردند سلاحهایشان را انداختندکنند و به شعلههایی خیره شدند که به گردبادی بدلدورتر میشد و کلِ افق را با رنگِ بنفشِ بدخواهانهاش میپوشاند.
زانوهایشان به لرزه افتاد و ذهنشان از کار ایستاد، و نگاهشان روی بلایی خیره ماند که نه طبیعت، بلکه یک انسان به بار آورده بود. شعلهها، کهموجوداتِ بهغلط آتش ققنوس نامیده میشدند، هر چیزی را که در دسترسشان بود میسوزاندند و حتی تهدید میکردند که علیه خالقشان برگردند. اما لوتر تنها همانجا در مرکزِ طوفانریختند ایستاد و منتظر ماند تا آخرین نفر از ساکنانِ خلأ بمیرد. قامتِ او، حتی از دور، اهریمنیتر از اهریمنهای واقعی و دیوصفتتر از دیوهای واقعی به نظر میرسید.
الفها و مینوتورها سرشار از حیرت و احترام تماشا میکردند. سرانجام، برایپرتاب نخستین بار، امید به زنده ماندن در دلشان جوانه زد. تنها اعضایطوفان گردان نیمهشب بودند که با دیدنِ این منظره خم به ابرو نیاوردند.
چطور ممکن بود ندانند وقتی لوتر جلوی خودش را نمیگرفت و در کنارِ شعلههایشچنگال از قدرتِ تبارش هم استفاده میکرد، ویرانیِ بهبارآمده حتی عظیمتر میشد. با اینکه در عالمِحملات بنیان بود، تنها کسانی که در لایههای بالاییِ عالمِ هستهٔ زرین بودند میتوانستند حریفش شوند.
در حالِ حاضر، صرفاً کمی عجله داشت تا کارِکنند دشمنان را یکسره کند. شاید منتظرِ تهدیدهای بیشتری بود، یامیکوشیدند شاید میخواست این پیام را برساند که طعمهٔ آسانی نیستند.
در هر حال، اینباعث سطح از قدرت دیگررسد نمیتوانست گردان را مبهوت کند.
در سوی دیگرِ قلعه، زی آرامآرام بهسمتِ ساکنانِ خلأ که از آنپرتاب جبهه حمله میکردند قدم برمیداشت. او برخلافِ لوتر بهتنهایی نمیجنگید و مینوتورهای بیشماریایستاده در کنارِ شماری از سربازانِ متفرقه که به آنها پیوسته بودند، همراهیاش میکردند.
اما در حالی که بقیه لبریز از هیجان و ترس، و کینه وکردند عطشِ خون بهسمتِ ساکنانِ خلأ یورش میبردند، زی آرام قدم برمیداشت. حالا کهبرداشتند فنونِ فضایی دیگر در دسترس نبودند، داشت به فنونِ جدیدی برای استفاده فکر میکرد.
هیچ بلندگویی هم نداشت، در نتیجه تمامِ حرکاتش که به صدا متکی بودندمیدوید نیز منتفی میشد. از طرفی، چندان هم دلش نمیخواست به تبارش اتکا کند.خود این کار بیش از حد خستهکننده بود. پس چه راهی برایش باقی میماند؟
زی با انگشتِ اشاره، میانی و شستِ خود کراواتِ سیاهش را گرفت و دستش راعقبنشینی در امتدادِ آن پایین کشید. پارچهٔ نرم و انعطافپذیری را که کراوات از آن دوخته شدهفکر بود، لمس کرد. دوخت، بافت و تواناییهای گوناگونی را که درونش گنجانده شده بود، احساس کرد.
زی بیآنکه قدمهایش را کند کند، کراواتش را درآورد، گرهاش را باز کرد و آن راپرت صاف نگه داشت. لبهٔ پایینیِ کراوات را میانِ انگشتِ اشاره و میانیاش گذاشت و سپس آرامآرام شروعسطح به پیچیدنِ آن دورِ بندِ انگشتانش کرد. سه دور آن را پیچید و گذاشت بقیهاش آویزان بماند.
حتی در چنین موقعیتی، کراواتش یک چروک همکشیدند نداشت و کاملاً صاف و بینقص آویزان بود،حملاتِ بیآنکه هیچ تایی ظاهرِ بیعیبونقصش را خدشهدار کند.
سر بلند کرد و یکی از ساکنانِ خلأ را در همان نزدیکی دید کهآنهایی با قدی نزدیک به ۱۳ فوت (۳٫۹ متر) بهطرزِ غیرعادی بزرگ بود. ظاهری انساننمادوری داشت و با اینکه هیچ زرهی به تن نداشت، اما خودِ بدنش شبیهِ زره بود.
موجود یکتنه در حالِ نبرد بامسیرشان چند سربازِ دیگر بود و حتیآنهایی به نظر میرسید که دارد پیروز میشود.
ناگهان با احساسِ تهدیدی محو، مکث کرد، اما تا سر بلند کرد دیگر خیلی دیر شده بود. زی در هوا مقابلشمیریخت ظاهر شد و با دستِ راست مشتی به او کوبید. موجود با وجودِ جثهٔ عظیمش مانندِ گلولهای که از توپ شلیکآنقدر شده باشد در هوا پرتاب شد، اما هنوز مسافتی طی نکرده بود که نیرویی مقاومتناپذیر او را در جا میخکوب کرد.
کراواتِ زی دورِ گردنِ موجود پیچیده بود. نیروی این توقفِ ناگهانی نزدیک بود سرش را از تن جدا کند،فلزات اما استقامتِ موجود مانع از این اتفاق شد - البته فقط در همان لحظهٔ اول. پیش از آنکه موجود، یاثانیه هر کسِ دیگری، بتواند بفهمد چه رخ داده است، کراوات ناگهان از هر تیغهای تیزتر شد و سرش را برید.
پیش از آنکه جسدحرارتِ روی زمین بیفتد، زیمسیرشان از آنجا رفته بود.