چپتر 731: بدون عنوان
0آن زمان که هوشِ مصنوعی به مهمانخانه حمله کرده بود، لکس حملهٔ یک جاودانه را مستقیم به جان خریده وروحِ زنده مانده بود. تجربهای نبود که دلش بخواهد تکرارش کند، چون تکتکِ استخوانهای تنش تقریباً پودر شده بودند. گذشته از این،سست تنها دلیلِ زنده ماندنش این بود که ربات چیزی بنیادین را که دیگر جاودانهها داشتند کم داشت و همین ضعیفترش میکرد.
پس، با این که البته لکس بابتِ این اتفاق شایستهٔ تقدیر بود، میشد گفت که شانسِ زیادی هم در کار بوده.همزمان اگر ربات ذاتاً ضعیفتر نبود، اگر نیروی حمله از طریقِ پاهایش به زمین منتقل نمیشد، و اگر «دستِ نفوذناپذیر» بهنوعی کنترلِبکند روحِ ربات را در دست نمیگرفت، احتمالِ زیادی داشت که لکس بمیرد، یا دستکم خیلی بدتر از چیزی که بود مجروح شود.
به همین دلیل، لکس جرئت نمیکرد نقشهاش را برای رویاروییِ دوباره با یک جاودانه به زبان بیاورد، مبادا عزمش سست شود. اما برخلافِبمیرد دفعهٔ قبل، لکس قصد نداشت حمله را مستقیم به جان بخرد. نه، این بار لکس فقط میخواست حمله را بهسمتِ ارتشِ عظیمِ حشراتنداشت منحرف کند تا راهی برای فرارش به داخلِ آرایه باز شود. باید آسان میبود، نه؟ فقط باید دو کارِ غیرممکن را پشتسرهم انجام میداد.
لکس واردِ حالتِ فلو شد، هر فکرِ مزاحمی را دور ریخت و به خودش اجازه داددستِ روی کارِ پیشِ رو تمرکز کند. روی هر راهنمایی که غریزهاش ارائه میداد متمرکز شد و همزماننقشهاش شروع به استفاده از تمامِ برتریهای جدیدی کرد که با فنِ تزکیهٔ جدیدش به دست آورده بود.
از آرایهای آشنا استفاده کرد و آذرخشِ مصیبتهای جاودانه را فراخواند تا ورودش را اعلام کند و توجهِ یک جاودانه را جلب کند. اگر قراردستکم بود این کار را بکند، اصلاً نمیتوانست به خودش اجازه دهد که جا بزند یا کارها را نصفهونیمه انجام دهد. حتی ذرهای ضعف، چه در افکارشمیخواست و چه در هالهای که جمع کرده بود، میتوانست به شکستش ختم شود. بنابراین، باید طوری رفتار میکرد که انگار از قبل میدانست حتماً موفق میشود.
نه، نمیتوانست تظاهر کند.واردِ موفقیتش قطعی بود، فقط بایددور حالا آن را عملی میکرد.
تا وقتی لکس از آرایهاش استفاده نکرد، یا بهتر است گفت تا وقتی که همان آرایهنفوذناپذیر را بارها و بارها به کار نبرد، هیچ ابری در آسمان نبود. با این که آرایههایش حملاتیبرای در همان سطحِ همیشگی ارائه نمیدادند، اما اگر در کیفیت شکست میخورد، فقط کمیت را بالا میبرد.
آذرخش همچون قضاوتِ ایزدی بر زمین کوبیده شد و همهچیز را در مسیرش نابود کرد.نمیشد حشرات تارومار شدند و آنهایی که آنقدر خوششانس بودند که از اولین برخوردِ آذرخش جانِدلیل سالم به در ببرند، با برخوردِ دوم، یا سوم، و یا حتی چهارم از پا درآمدند.
پشتِ سرِ لکس، ژیزل با شمشیری در دست و چهرهای بیاحساس ایستاده بود. هیچ راهحلِ خوبی وجود نداشت، پسکنترلِ باید سراغِ راهحلی بد میرفتند. از آنجا که به نظر میرسید لکس اعتمادبهنفسِ خوبی دارد، ژیزل به او اجازهبیاورد داد پیشقدم شود. اما در خفا، گوی آبیِ کوچکی بیرون آورد و آن را در مشتِ دستِ آزادش فشرد.
وقتی آذرخش فرود آمد، وقتی زمین لرزید، وقتی حشرات زوزه کشیدند و حتیداد وقتی یک حشرهٔ جاودانه حمله کرد، او خم به ابرو نیاورد. اگر لکس نمیتوانستکرد از پسِ اوضاع بربیاید، خودش دستبهکار میشد. اما گویِ توی مشتش دستنخورده باقی ماند.
وقتی حمله بر سرشان فرود آمد، لکس با زمانبندیِ چنان بینقصی کهزمین انگار صد بار تمرینش کرده بود، دستِ راستش را دراز کرد ودستکم با نهایتِ دقت، حمله را بهسمتِ حشراتی که سرِ راهشان بودند منحرف کرد.
این کار را چنان روان انجام داد که انگار هیچ زحمتیطریقِ نکشیده است. با وجودِ نقابِ دیوسانی که حالتِ چهرهاش را میپوشاند،نمیگرفت کسی نمیفهمید اصلاً دردی میکشد یا نه، چرا که انگار نقاب میخندید.
لکس سرِ پا ماند، اما انگار کشتیِ زیرِذاتاً پایشان تنها از بودن در مجاورتِ حمله آسیبِ شدیدینفوذناپذیر دیده بود. سرعتش کم شد و سرانجام سقوط کرد.
لکس با صدایی که آرام به نظر میرسید گفت: «دنبالم بیا.» رویاجازه سینهٔ کشتی رفت و قدمِ دیگری به جلو برداشت. درست در همانتمامِ لحظهای که خودِ کشتی در هم شکست، بینقص روی زمین فرود آمد.
ژیزل هم با آرامش از کشتی بیرون آمده بود و پشتِپاهایش سرِ لکس راه میرفت. هرچند با سرعتی که داشتند، منظور ازاحتمالِ راهرفتن فقط تکاندادنِ راحتِ پاهایشان بود، نه مسافتی که طی میکردند.
در عرضِ چند ثانیه از فرشِ قرمزِ هولناکی که مسیرشان را مشخص میکردزمین گذشتند و به آرایه رسیدند. درست وقتی بوی این امید میآمد که بینیازخیلی به هیچ مبارزهای واردِ آرایه شوند، حملهٔ ویرانگری از داخلِ پایگاه شلیک شد.
بیدرنگ ماهیتِ آرایه تغییر کرد و بهجای سد کردنِضعیفتر راهِ حشرات، به آنها اجازهٔ ورود داد تا سربازان بتوانندکنترلِ در زمینی بجنگند که به نفعِ خودشان بود نه دشمن.
در میانِ غرشِ فریادِ نبردِ سربازان وفکرِ نالهٔ دریایی از حشرات، ژیزل میتوانست قسمروی بخورد که صدای آهِ لکس را شنیده است.
لکس بهآرامی دستِ راستش رابوده در جیبِ شلوارش فرو بردطریقِ و دستِ چپش را بالا آورد.
با بیخیالی، انگار که درکار حیاطِ پشتیِ خانهاش ایستاده باشد،نیروی پرسید: «ببینیم مبارزهٔ تنبهتنِ کی بهتره؟»
ژیزل چشمگفت چرخاند و شمشیرشکار را بالا برد.
پیش از آنکه اجرای بالهاش رافلو آغاز کند، گفت: «اگه زخمی شدی،اجازه فقط دنبالم بیا. لازم نیست خودنمایی کنی.»
حالا که آرایه تغییر کرده بود، چند هزار تن حشره رویپاهایش سرشان میریخت و دیگر وقتی برای حرف زدن نبود. با ایناحتمالِ حال، نمیدانست چرا میتوانست بهوضوح صدای خندهٔ ریزِ لکس را بشنود؟
زخمی؟ اوه، لکس قطعاً زخمی بود؛ دستِ راست، بازو، استخوانِ کتف و قفسهٔ سینهاش خردنمیشد شده بود. عضلاتِ آن نیمه از بدنش هم پارهپاره شده بود. اگر کسی در آن لحظهجرئت به پهلوی راستِ لکس انگشت میزد، میفهمید که بدنش بیشتر شبیه ژله است تا حالتِ عادیاش.
لکس با پیشبینیِ همین میزان آسیب بود که بهجای سمتِ چپ، حمله را با سمتِ راستش دفع کرد تاکنترلِ مبادا قلبش هم خرد شود. در آن لحظه خودِ جراحت مشکلِ لکس نبود، چرا که میتوانست تنش را تنها بامبادا استفاده از انرژیِ روحیِ خود کنترل کند. نه، مشکل آن دردِ جانکاهی بود که داشت حواسش را از کار میانداخت.
دلیلِ اینکه با آن آرامش از کشتی پایین آمده بود، دلیلِ اینکه با آن بیخیالی بهسمتِ آرایهٔ گنبدیغریزهاش رفت، و دلیلِ اینکه همهچیز را با چنان وقاری انجام میداد این نبود که میخواست جذاب به نظرفراخواند برسد، بلکه به این خاطر بود که هر تکانِ ناگهانی، موجی از درد را در تمامِ بدنش پخش میکرد.