چپتر 1196: برزخ
0حسِّ روحیِ لکس در اطرافِ گورستان، روی مسخشدهها و داخلِ تودهٔ واقعاًدهند بیپایانِ اجساد پخش شد. حسِّ روحیاش آنقدر پیش رفت تا سرانجام به زمینیشوند رسید که مثلِ یک تکهسنگِ یکپارچه سفت شده بود، و سپس عمیقتر شد.
همچنین در هوا بالا رفت، از میانِ ابرِ مسخشدهها گذشت و بالاتر از آن،کشورهای بهدنبالِ آسمانِ واقعی گشت. چشمِ چپش، بهویژه، بسیار بیشتر از هر زمانِ دیگری در اینموجوداتِ اواخر فعال شده بود تا قوانینِ حاکم بر تمامِ جنبههای این گورستان را بررسی کند.
میتوانست ردپای چیزی را که زمانی اینجا بود ببیند. میتوانست قوانینِ در حالِ فروپاشی رابهمعنای ببیند که معمولاً با جمعیتی پررونق و کشورهای بزرگ همراه بودند. میتوانست ببیند که چطورباعثِ در طولِ زمان فرسایش یافته و سرانجام جای خود را به ویرانیِ تاریکی داده بودند.
لکس که با ارتشِ موجوداتِ آتشِ اژدهای خود محافظت میشد، تمرکزشهستیاند را کاملاً به اطرافش تغییر داد و به درکِ کامل و دقیقیوسیعتر از گورستان رسید که با یک نگاهِ ساده دور از دسترس بود.
هدفش ساده بود. لکس چیزهای زیادی را تجربه کرده و با قدرتهای غیرقابلدرکی روبهرو شده بود، اما همچنان باوری راسخ داشت که نیروهای طبیعت از قویترین نیروهای هستیاند. بلایای طبیعیمخرب میتوانستند بهمعنای واقعیِ کلمه توپوگرافیِ قارهها را تغییر دهند. اگر در مقیاسی وسیعتر و جهانیتر به آنها نگاه میشد، بلایای طبیعی میتوانستند سیارات را نابود کنند و باعثِ انفجارِ ستارگانوزن شوند. بلایای طبیعی میتوانستند سیاهچالههایی را متولد کنند که در اوجِ قدرتِ مخرب بودند. بنابراین برای کشتنِ تمامِ مسخشدههای اینجا، میخواست شرایطِ لازم برای وقوعِ یک بلای طبیعی را فراهم کند.
لکس بهخاطرِ خاصیتِ طبیعیاش به آتشفشانها، طبیعتاً اول به آنفروپاشی فکر کرد. اما وقتی حسِّ روحیاش به اعماقِ زمین، تازمان آخرین حدِّ بُردِ حسِّ روحیاش رسید، نتوانست هیچ گدازهای پیدا کند.
با وجودِ وزن و فشارِ عظیمی که اعماقِ زیرزمینِ این مکانهستیاند باید تجربه میکرد، بهدلیلِ نفوذِ عمیقِ انرژیِ یین، نمیتوانست به گدازهمقیاسی تبدیل شود. در واقع، هرچه عمیقتر میرفت، سردتر به نظر میرسید.
غمانگیز بود، اما پایانِ کار نبود. میتوانست از فراوانیِ انرژیِ یین در این مکان استفاده کند تا نوعِ جدیدی از بلایای طبیعیمقیاسی را به وجود بیاورد. هرچند، طبقِ تعریف، اینکه خودش باعثِ این فاجعه شود آن را به یک بلای مصنوعی تبدیل میکرد، اماشرایطِ اصلِ مطلب این بود که بهجای اینکه خودش دستبهکار شود، از منابعِ فراوانِ موجود در اینجا برای تأمینِ انرژیِ این بلا استفاده کند.
ازآنجاکه انرژیِ یانگ میتوانست یین را تغذیه کند، پس در شرایطِقارهها مناسب، عکسِ آن هم میتوانست صادق باشد. فقط باید خودش زمینهباعثِ را فراهم میکرد تا این اتفاق بهطورِ طبیعی و ارگانیک بیفتد.
پس از رسیدن به درکِ عمیق و کاملی از الگوهای گورستان، این کار نسبتاً آسانبزرگ بود. مثلِ راه انداختنِ آتشسوزی در جنگل بود. اگر هوا خشک بود، هیزمِ کافی وجود داشتاژدهای و باد دقیقاً در جهتِ مناسب میوزید، یک کبریتِ نیمهخاموش هم میتوانست آغازگرِ ویرانیِ فاجعهباری باشد.
با بالا رفتنِ بدنِ لکس، بادهای شدیدی در گورستان وزیدن گرفت وبلایای ناگهان هالهٔ خطری که از بدنش ساطع میشد، بهشدت افزایش یافت. درجهانیتر واقع، فقط مسخشدهها نبودند که آن را حس کردند؛ شرکتکنندگان هم حسش کردند.
اما نکتهٔ عجیب این بود که او خیلی وقتطبیعت پیش دست از حمله کشیده بود. در عوض، داشتتوپوگرافیِ یک آرایه میساخت. عجیب اینکه آرایه حتی غولآسا هم نبود.
حروف تقریباً در سطحِ میکروسکوپی رسم میشدند تا بتواند با خیالِ راحتدهند آرایه را دورِ خودش بسازد، اما بااینحال خطوطِ نازکی از انرژیِ روحی درشوند اطرافش نمایان شد که چیزی شبیه به یک هزارتوی بیپایان را شکل میداد.
با این وجود،میتوانست خطوطِ آن هزارتوزمانی همان حروف بودند.
جالب بود، چون با وجودِ اندازهٔ آرایه، تنها یک هدف داشت و آن هممیتوانستند مجبور کردنِ یین به تغذیهٔ یانگ در آتشِ اژدهایش بود، بهجای اینکه با آن بجنگد.کنند اما پیچیدگیِ آرایه از هر آرایهای که تا پیش از آن ساخته بود فراتر میرفت.
بزرگترین مشکل این بود که لکس حس میکرد در زمینهٔ حروفِ آرایه دایرهواژگانِطبیعی ضعیفی دارد. بهجز همان چند حرفِ اصلی که در ابتدا یاد گرفته بود وسیارات چند موردی که خودش در سالهای گذشته شناسایی کرده بود، هیچ حرفِ دیگری نمیشناخت.
باید دانشش را تکمیل میکرد، اما هیچ منبعِ درکلمه دسترسی وجود نداشت که با پایگاهِ دانشِ فعلیاش همپوشانینگاه نداشته باشد. بنابراین مجبور بود با آرایههای پیچیدهتر سر کند.
اما لکس ایدههای ساختارشکنانهای دربارهٔ آرایهها داشت؛ ایدههایی که اگرفروپاشی به نتیجه میرسیدند، میتوانستند قدرتش را بهشدت بهبود ببخشند. امازمان حتی برای شروعِ آزمایشِ آنها، باید به یک جاودانه تبدیل میشد.
وقتی این اتفاق میافتاد و اعتمادبهنفسِ کافی برای جانبهدر بردن از بلایای واقعاً فاجعهبارمیتوانستند را به دست میآورد، لکس میخواست برود و ابرنواخترها و سیاهچالهها را رصد کندنابود تا ببیند آیا میتواند هیچ حرفی در داخل یا اطرافشان پیدا کند یا نه.
سرانجام، بدنِ لکس درست در میانِ زمین و پردهٔ سیاهِ پلیدیها در آسمان شناور شد و آرایهٔ دورش همچنان قویتر میشد.اگر هر کسی که غرایزِ قوی یا تواناییهای محافظت از خود داشت، کمکم حس کرد اوضاع بهشدت خراب است، چرا که ازمسخشدههای لکس هالهای شبیهِ خطری مرگبار ساطع میشد. پلیدیها نیز آن را حس کردند و از هر طرف به او یورش بردند.
حتی پلیدیهای جاودانه که تا الان خودشان را عقب نگه داشته بودند، با تمامِ درندگی حمله کردند. برای اولینسیارات بار، هیولاهای آتشِ اژدها به عقب رانده شدند. آنها تاکتیکشان را از حمله به پلیدیها صرفاً به محافظت ازوقوعِ لکس تغییر دادند، اما حتی در آن حالت هم شعاعِ حلقهای که دورِ لکس تشکیل داده بودند مدام کوچکتر میشد.
اما با گذشتِ هر ثانیه، پلیدیهای بیشتری حمله میکردند، تا جاییمعمولاً که شرکتکنندگانِ دیگر حریفی برای مبارزه نداشتند. همهٔ آنها به لکس نگاهجای کردند که داشت تکتکِ پلیدیهای درونِ محدوده را به سمتِ خود میکشید.
در واقع چند لحظه بعد، لکس دیگر حتی دیده نمیشد. گویِ سیاهبلایای و عظیمی در هوا شناور شد، چرا که پلیدیها او را کاملاًجهانیتر محاصره کرده بودند و مدام فشار بر دفاعِ او را بیشتر میکردند.
آتشِ اژدها مهیب بود، اما نیروی عظیمِ پلیدیهایی که خود را به میانِ شعلهها میانداختند، سرانجام شروع به خاموش کردنِدهند آنها کرد. آنها مدام نزدیکتر شدند تا اینکه در نهایت شکلِ آتشِ اژدها از موجودات به کرهای تغییر یافت که صرفاًکشتنِ دورِ لکس را گرفته بود. ثانیهها به دقیقه و دقیقهها به ساعت تبدیل شدند. هر لحظه به بیدفاع شدن نزدیکتر میشد.
با این حال، پلیدیها بهجای حسِ پیروزی، هالهٔ بزرگتری از استیصال از خود بروزمقیاسی میدادند. همه با گیجی و دلهره به اطراف نگاه میکردند. برخی حتی به فکرِاوجِ پیوستن به پلیدیها افتادند، چرا که هالهٔ درونِ آن کره بیش از حد خطرناک بود.
اما دیگر خیلی دیر شده بود. آنها برای تصمیمگیریحالِ بیش از حد معطل کردند. هالهٔ درونِ کره به اوجطولِ رسید و سپس لکس چشمِ راستِ بستهاش را باز کرد.
تنها یک نشان روی مردمکش نقش بستهداشت بود و در مقایسه با بقیه، نشانِمیتوانستند نسبتاً سادهای بود. نشانِ آتشِ اژدها بود.
آرایهٔ دورش با رسیدن به تکامل ناگهان به وزوز افتاد وهستیاند انرژیِ جهانِ اطراف به درونش هجوم آورد تا آرایه را پر کند؛وسیعتر درست مثلِ هوایی که برای پر کردنِ خلأ به داخل کشیده میشود.
آرایه ناگهان ناپدید شد و به هالهٔ طلاییرنگی تبدیل شد کهقارهها لکس را احاطه کرد. او بیدرنگ آتشِ اژدهای دورش را خاموش کردانفجارِ و برای لحظهای کوتاه خود را در برابرِ موجِ پلیدیها بیدفاع گذاشت.
سپس پرتویی از آتشِ سرخ از چشمش شلیک شد که کاملاً با هالهٔ طلایی پوشیده شده بود. پلیدیها خود را به میانِ شعلهها انداختندخود تا مثلِ دفعاتِ قبل آن را خاموش کنند. اما همین که بدنشان به هالهٔ طلایی خورد، مکث کردند. وقتی سرانجام به شعلهها رسیدند، بهجای اینکهتجربه مثلِ طوفانی که آتشِ کوچکی را خاموش میکند آن را از بین ببرند، به آن خوراک رساندند؛ انگار کسی روی آتشِ باز سوخت ریخته باشد.
در کسری از ثانیه، آنقدر سریع کهداشت حتی لکس هم نمیتوانست دنبالش کند، شعله دربهمعنای میانِ تمامِ پلیدیهای درونِ کرهٔ اطرافش پخش شد.
لکس ناگهان فنِ کورهٔ آسمان را فعال کرد و خودش را درونِبلایای آن حبس کرد. زمانبندیاش عالی بود، چرا که کره ناگهان با چنانجهانیتر قدرتِ سهمگینی منفجر شد که کاملاً فراتر از عالمِ قدرتِ خودِ لکس بود.
جایی که پیشتر لکس بهسختی میتوانست فضا را ترک بیندازد، حالا ترکها تا صدهامقیاسی مایل دورتر از او پخش شدند. جایی که پیشتر پردهٔ سیاهِ پلیدیها کلِ منطقه راقدرتِ پوشانده بود، حالا پردهای از آتشِ اژدها، پوشیده در هالهای طلاییرنگ، بر فرازِ گورستان میسوخت.
تکتکِ شرکتکنندگان با هم ناسزا گفتندزمانی و همگی شروع به عقبنشینی وجمعیتی فرار کردند، اما کجا میتوانستند فرار کنند؟
بارانی از آتشِ اژدهای طلایی و مایع از ابرهایطبیعت آسمان باریدن گرفت و گورستان را به بزرگترین مردهسوزخانهایتوپوگرافیِ تبدیل کرد که تا به حال وجود داشته است.
تمامِ امیدها از بین رفته بود. شرکتکنندگان نمیتوانستند فرار کنند.قویترین درست وقتی که اولین قطره از آتشِ اژدها میخواست روی اولیناگر نفرشان بیفتد، ناگهان تغییر مسیر داد و در کنارشان فرود آمد.
لکس از سوراخِ عظیمی در فضا که به خلأ راهتوپوگرافیِ داشت و درست در جای کرهٔ اولیه بود بیرون آمد، درکنند حالی که حتی یک چروکِ اضافه هم روی لباسهایش نیفتاده بود.
او چشمِ راستش را فعال نگه داشت و آگاهانه تمامِ شرکتکنندگان را در امانکشورهای نگه میداشت. با چشمِ چپش فاجعهٔ نوپایی را تماشا میکرد که بهسرعت در سراسرِارتشِ گورستان پخش میشد. در صورتی که به مشکلِ غیرمنتظرهای برمیخوردند، باید واردِ عمل میشد.
اما هیچچیز نمیتوانست جلوی پخش شدنِ این آتش را بگیرد. تقریباً خندهدار بود. وقتی لکسبهمعنای به اینجا آمد، اولین برداشتش از گورستان شبیهِ دوزخ بود، برای همین کلِ آنجا را بهانفجارِ آتش کشید و به برزخ تبدیلش کرد. آیا این کار او را به دیو تبدیل میکرد؟