چپتر 944: مونتاژِ تمرینی (۱)
0کاساندرا با چهرهای کهچون دوباره کاملاً خنثی شدههرچه بود، پرسید: «تفریحت رو کردی؟»
اگر خودِ لکس ندیده بود که او جلوی مهمانخانهدار چقدر مضطرب وخندید احساساتی شده بود، چهبسا باور میکرد که واقعاً همینطور است. حالا میدانست کهبامزهای چند تزکیهکنندهٔ هستهٔ طلایی اصلاً برای اینکه واکنشی از او بگیرند کافی نیستند.
لکس گفت: «فقط داشتم بهش میگفتم که خودش و بقیه باید منتظرِدلیلی چه جور تمرینی باشن،» اما بعد مکث کرد، چرخید تا در چشمانِ کاساندراانجامِ نگاه کند و ادامه داد: «و با چه چیزهایی قرار نیست روبهرو بشن.»
کاساندرا بیاختیار خندید. لکس داشت سعی میکرد توافقشان را بیصدا به اوشدتِ یادآوری کند، اما حالا که تصورِ کاساندرا از او عوض شده بود، تنهاتسلطش چیزی که میدید بچهٔ کوچولوی بامزهای بود که داشت به او نگاه میکرد.
«خب، خوشحالم که بهشون گفتی باید منتظرِ چی باشن. ولی فکر کنم الان وقتشه که روی مسائلِ دیگهای تمرکزآموزش کنیم. مهمانخانهدار بهم اطلاع داد که باید برای برگردوندنِ همه به مهمانخانه کمکت کنم. فقط میتونم حدس بزنم کهکوتاهتر منظورش این بوده که باید برای این کار آموزشت بدم. پس بیا بریم. قراره شدتِ تمرینت رو بیشتر کنم.»
به دلیلی، لرزه بر تنِ لکس افتاد. عجیب بود، چون خودِ لکس قصد داشت ازتوافقشان او کمک بخواهد. هرچه تسلطش بر فضا بیشتر میشد، انجامِ مأموریتش هم آسانتر میشد. پسفکر چرا بهجای خوشحالی، از اینکه کاساندرا میخواست به او آموزش بدهد ناگهان احساسِ هراس کرد؟
لکس این واکنشِ عجیب را پس زد، با لوتر خداحافظی کرد و بهلرزه دنبالِ کاساندرا به سمتِ گویی رفت که پارک کرده بودند. مسیرِ برگشت بهنوعی حتیآسانتر کوتاهتر هم بود، چرا که لکس غرق در برنامهریزی برای آیندهٔ نزدیکش شده بود.
حتی وقتی به مقصد رسیدند، لکس همانطور که در ذهنش زمانبندیِ کارهای مختلف را بررسی میکرد، بیصدا بهافتاد دنبالِ کاساندرا رفت. وقتی کاساندرا سرانجام او را از عالمِ خیال بیرون کشید، لکس یکه خورد؛ پشتِ میزیبدهد نشسته بود و چیزی که بهطرزِ مشکوکی شبیهِ کروسان بود، همراه با یک فنجان هاتچاکلت جلویش قرار داشت.
کاساندرا درحالیکه به او خیره شده بود، پرسید: «خب،تسلطش دقیقاً چهجوری میخوای به مهمانخانه برگردی؟» باید میدانست تمرینشمیخواست را چگونه طراحی کند و روی چه چیزی تمرکز کند.
لکس لبخند زد. بدیهی بود که قصد نداشت جزئیاتِ دقیق را به اشتراک بگذارد،سعی چرا که از نظرِ فنی یک نقصِ امنیتی محسوب میشد. در واقع، آنقدر نقصِگفتی جدیای بود که قصد داشت بعداً گزینههایی را برای رفعِ آن در نظر بگیرد.
«در اصل، میخوام ما رو به اونجا تلهپورت کنم. واسه همین باید تو چند ماهِ آینده تسلطمچون رو روی فضا بیشتر کنم و تلهپورتِ دوربرد رو یاد بگیرم. تازه باید این کار رو در حالیاحساسِ انجام بدم که چند هزار نفر رو هم با خودم میبرم. نظرت چیه؟ باید آسون باشه، مگه نه؟»
سؤالش لبریز از طعنه بود، چون لکس بهخوبیبدم از عظمتِ این کار آگاه بود، چه برسدلرزه به اینکه اصلاً واقعاً ممکن بود یا نه.
اما کاساندرا واکنشی را که او انتظاربخواهد داشت نشان نداد. فقط به او لبخندآسانتر زد، درحالیکه چشمانش پر از شیطنت بود.
«بله، اصلاً نباید سخت باشه.»
لکس دوباره لرزید و این بار به شک افتاد که یکبیشتر جای کار میلنگد. اما اینکه شک کرده بود یا نه، هیچتسلطش اهمیتی نداشت. نمیتوانست از تمرینی که در پی میآمد شانه خالی کند.
کاساندرا کار را ساده شروع کرد و او را در مایعیقراره غرق کرد که ویژگیهای فضاییِ بسیار عجیبی داشت. این فقط یککمک اصطلاح نبود، چون برای این تمرین لکس واقعاً باید غرق میشد.
کشیدنِ این مایع به داخلِ ریههایش کارِ اعصابخردکن، گیجکننده و دلهرهآوری بود کهمأموریتش باید با ارادهٔ خودش انجام میداد. همچنین باید مقداری از آن را قورتخداحافظی میداد تا به معدهاش برود، اما این یکی بدون هیچ مشکلی انجام شد.
این مایع در شرایطِ مختلف رفتارهای عجیبی از خود نشان میداد و لکس باید تکتکِ آنها را تجربه میکرد. مایع چنان بر فضا اثر میگذاشت که خود را ازولی جنبهٔ «مکان» برای وجود داشتن در فضا جدا میکرد. به زبانِ ساده، مایع بهطورِ تصادفی آنی منتقل میشد و مسافتی که میتوانست طی کند از نظرِ تئوری بینهایت بود.تمرینت حتی میتوانست میانِ قلمروها جابهجا شود. لکس با غوطهور شدنِ کامل و پر شدن از این مایع، آن انتقالِ آنی را طوری تجربه میکرد که انگار خودش همان مایع است.
اما پس از شش ساعت انتقالِ آنی در سراسرِ معبد آنبیشتر هم در حالتِ غرقشدگی، کاساندرا به لکس اطلاع داد که اینتسلطش تازه دستگرمی بوده است. تمرینشان رسماً تازه بعد از آن شروع میشد.
کاساندرا روی هیچ جنبهٔ دیگری از فضا تمرکز نکرد و تمامِ تمرکزش را فقطبیشتر روی انتقالِ آنی گذاشت. میانِ پرت شدن در فضا و عبورِ فشاری از کرمچالههایی کهمأموریتش خودش میساخت و از بیرون مهار میشدند، لکس بهکلی حسابِ زمان را از دست داد.
نه روزی در کار بود و نه شبی، نه صبحانهایفضا و نه شامی. هر وقت مقدارِ مشخصی انرژی مصرف میکرد غذاناگهان میخورد، و هر وقت عملکردش بیش از ۲٪ افت میکرد میخوابید.
دقیقهها و ساعتها از هم قابلتشخیص نبودند، طوری که لکس اصلاً نمیدانست چقدرداشت زمان میگذرد. سرانجام، وقتی لکس حس کرد لابد چند ماه گذشته است، ازخوشحالم مری پرسید چقدر وقت گذشته. مری به او گفت تنها شش روز گذشته است.
همانجا بود که کاساندرا به او گفتبریم سفرِ فضایی چطور درک از زمان را بهافتاد هم میریزد. در اصل، همهچیز را قاتیپاتی میکرد.
پس از دو هفتهٔ اول، لکس بالاخره خودش را جمعوجور کرد. دیگر برایش مهم نبود که در فضای جوشان پخته شود، در فضای درهرچه حالِ اعوجاج کشیده شود، یا به درونِ دروازهای هل داده شود که فقط ورودی داشت و خروجی نداشت. میتوانست بر سختیها غلبه کند. اصلاًکرده روزی که لکس چشمکزن را امتحان کرد و فهمید بُردش سه برابر شده، با تمامِ وجود خودش را در جلساتِ تمرینیِ دیوانهوارِ کاساندرا غرق کرد.
پس از یک ماه، لکس دیگر از تهوعِ ناتوانکنندهٔ روح که در صورتِ عبور از یک آرایهٔخوشحالی انتقالِ آنیِ ضعیف به آن دچار میشد، رنج نمیبرد. بر موانعِ متعددِ دیگری هم غلبه کرده بودمسیرِ و تسلطش بر فضا چنان با سرعت افزایش مییافت که در درکِ قابلیتهای جدیدِ خودش هم مشکل داشت.
با آغازِ ماهِ دوم، کاساندرا به او گفتنیست حالا که بالاخره در برابرِ مشکلاتِ پایهٔ فضاییبیصدا بیحس شده است، میتوانند تمرینِ واقعیاش را شروع کنند.