چپتر 694: چپتر ۶۹۴
0لکس یک بارِ دیگر پرسید: «میخوای چیکار کنم؟» تمامِ ماجراهایی که الکساندر تعریف کرده بود، بینهایت سنگین و بهشدت نگرانکننده بودند. از آنجا که هر دو رویقبالِ کاغذ شهروندِ امپراتوریِ یوتون محسوب میشدند، هرگونه اخلال در امپراتوری، بهویژه از سوی تروریستها، باید برای هر دوی آنها مایهٔ نگرانیِ شدیدی میبود. برای الکساندر که قطعاًببرد همینطور بود. اما برای لکس که داشت آماده میشد تا قلمروی آغاز را ترک کند، این ماجرا کموبیش فقط جنگِ دیگری بود که داشت از آن دوری میکرد.
زندگی در یک قلمروی کاملاً مجزا و مالکیتِ آن، او را از قیدوبندهای بسیاری رها میکرد. هرچند شاید بهخاطرِ فرار از جنگِ روی زمینارتباط و حالا هم بیعلاقگیاش به وضعیتِ رو به وخامتِ امپراتوری، میشد به او لقبِ بیمسئولیت داد، اما لکس در واقع فقط داشت هوای آدمهای خودشکنه را میداشت. لکس هیچ مسئولیتی در قبالِ زمین نداشت، اما قطعاً مسئولِ مهمانخانهٔ نیمهشب بود و به همین دلیل، مهمانخانه همیشه اولویتِ او محسوب میشد.
با این حال، قصد داشت تا جایی که از دستش برمیآمد به الکساندر کمک کند. دلیلش فقط این نبود که اگر رشدِ برقآسای الکساندر ادامه مییافت، لکسپایانِ هم در آینده میتوانست از این رابطه سود ببرد. دلیلِ دیگرش این بود که آدمهای زیادی باقی نمانده بودند که بتواند با همان هویتِ «لکس» آنها رااعتماد دوست بنامد و همچنان با آنها ارتباط و معاشرت داشته باشد. هرچند هویتهای متعددی داشت، اما هرگز فراموش نمیکرد که در پایانِ روز، هنوز هم همان لکس است.
الکساندر گفت: «برای انجامِ یه تحقیق به کمکت نیاز دارم. سرنخهایی دارم که چهبسا بتونه نقشهٔ جفری رو برملا کنه. مشکل اینجاست که تقریباً مطمئنم هویتم کموبیش لوسرنخهایی رفته، و نمیدونم چقدر میتونم به همتیمیهام اعتماد کنم، حتی اگه هویتِ اونا به طریقی لو نرفته باشه. حتی اگه بتونم بهشون اعتماد کنم، اونا واقعاً حرفم روباور باور ندارن، برای همین بعید میدونم حاضر باشن کمکی کنن. اما از طرفِ دیگه، تو برای تمامِ بازیگرای این ماجرا ناشناختهای، پس نباید برای تحقیقِ مخفیانه مشکلی داشته باشی.»
لکس جواب داد: «من غیر از چیزایی که تو تلویزیون دیدم، تجربهٔ چندانی توبیعلاقگیاش کارآگاهبازی ندارم، ولی هر کاری از دستم بربیاد میکنم. با این حال، فقط میخوام یادتمسئولِ بندازم که من هنوز درگیرِ مسائلِ خودمم. فقط میتونم یه مقدارِ محدودی برات وقت بذارم.»
الکساندر چهره در هم کشید. دلش میخواست از نظرِ اخلاقی لکس را زیرِ سؤال ببرد. آخر چه چیزی میتوانست از جلوگیریدوست از مرگ و خونریزیِ بیشتر مهمتر باشد؟ اما حق نداشت چنین سؤالی بپرسد. هر چه بود، لکس حاضر شده بود دستکمدارم در حالِ حاضر، بدونِ هیچ چشمداشتی به او کمک کند. نمیشد او را بهخاطرِ اولویت دادن به مسائلِ خودش سرزنش کرد.
الکساندر گفت: «گاهی اوقات بیتجربگی میتونه خوب باشه. اگه آموزشِ رسمیِ کارآگاهی دیده باشی، روشهات ممکنه خیلی راحتترارتباط شکبرانگیز بشه. در عوض، اگه مثل یه آماتور اینطرف و اونطرف سرک بکشی، حتی اگه گیر هم بیفتی کسیسرنخهایی جدیت نمیگیره. تو این مورد، دستکم گرفتهشدن یعنی احتمالِ اینکه هدفها پنهان بشن یا ردپاشون رو پاک کنن، کمتره.»
الکساندر طوری از این موضوع گذشت که انگار همین چند ثانیه پیش به لکس نگفته بود «آماتور»، و سپس صفحهای رااست روشن کرد که نقشهای پرجزئیات از محیطِ اطرافشان را نشان میداد. مرکزِ نقشه منطقهای را نشان میداد که تحتِ حاکمیتِ امپراتوریِچقدر یوتون بود و با رنگِ سبز مشخص شده بود. بقیهٔ نقشه به دو بخش تقسیم میشد که یا آبی بودند یا قرمز.
«مناطقِ آبی دستِ مالکانِ رسمیِ این منظومه است، در حالی که مناطقِ قرمز جاهایی رو نشونوخامتِ میده که شورشیها موفق شدن تصرف کنن. نذار رنگها یا لقبها گولت بزنن؛ هر دو طرفِهمین این درگیری به یه اندازه ظالم و بیرحم هستن، اما فعلاً این موضوع به ما ربطی نداره.
به نظر نمیاد تروریستها از طرفِ خاصی حمایت کنن و هر جاببرد که بتونن بیشترین آشوب رو به پا کنن، مستقل عمل میکنن. اماارتباط باور نمیکنم که بتونن بدونِ هیچجور پشتیبانیِ زمینی به همهٔ اینا برسن.
اولین هدفت اینجاست، تو اردوگاهِ پناهندگانی که شورشیها برپا کردن. یکی از رهبرانِ اردوگاه، که در عینِهمچنان حال نقشِ یه قلعهٔ نظامی رو هم داره، آدمِ بهشدت مشکوکیه. اون کاملاً «تصادفی» از چندین حملهٔکمکت تروریستی سودِ زیادی برده؛ حملاتی که به یه طریقی، کمکِ بزرگی به عملیاتهای مخفیانهاش تو همون زمان کردن.
تمامِ اطلاعاتِ مربوط به شورشیها و همینطور مالکانِ اسمیِارتباط این منظومه رو بهت میدم تا درکِ بهتری ازپایانِ این درگیری پیدا کنی. چیزی که باید حواست بهش باشه...»
آن دو ساعتهای زیادی را در اتاق سپری کردند و الکساندر، لکس راحالا بهطورِ کامل در جریانِ وضعیت قرار داد. اگر در حینِ تحقیق اتفاقِ غیرمنتظرهایمسئولیتی میافتاد، لکس برای گرفتنِ بهترین تصمیم، به درکِ جامعی از تمامِ مسائل نیاز داشت.
در اتاقی شوم و تاریک اما خالی، پنج پیکر روی زمین نشسته و روی تپهای ازباقی شرارههای درخشان خم شده بودند. اتاق سرد نبود و شرارهها گرمایی ساطع نمیکردند، برای همین ایننمیکرد صحنه غیرعادی بود. سکوتِ اتاق کرکننده بود و هالهای از خفقان آن را پر کرده بود.
هر پنج مرد نگاهشان را به زغالِ درخشانِ نارنجی دوخته بودند، انگار نگاه کردن به آن، تنهاهمچنان راهِ نجاتشان در آن اتاقِ بیصدا بود. چشم برداشتن که جای خود داشت، حتی جرئت نمیکردند نفسکمکت بکشند، گویی بالا و پایین رفتنِ سینههایشان، تعادلِ دقیقی را که برقرار شده بود، به هم میزد.
همهچیز در آن اتاق کاملاً بیحرکت بود. همهچیز، بهجز زمان. هیچ کاریباشد از دستشان برنمیآمد تا جلوی حرکتِ بیرحمانهٔ زمان را بگیرند و بهتحقیق این ترتیب، حتی بدونِ هیچ محرکِ خارجی، آرامشِ اتاق سرانجام در هم شکست.
آهی عمیق و طنینانداز اتاق را پر کرد، چرا که جوتون مارکوسزمین سفور دیگر نمیتوانست واقعیتِ تلخی را که با آن روبهرو بودند، نادیدهمیداشت بگیرد. همهٔ برادرها این را میدانستند، اما هیچکدام نمیخواستند با آن روبهرو شوند.
وخامتِ واقعیِ آشوبی که در امپراتوریشان گسترش مییافت، چیزی بود که فقط آنها، از بالاترین جایگاه،باقی میتوانستند ببینند. یک معیارِ ساده که از طریقِ آن میشد وخامتِ اوضاع را سنجید، بازدهِ اقتصادیِنمیکرد امپراتوریشان بود. در مجموع، تواناییِ امپراتوری برای تولیدِ ثروت از منابعِ عظیمش، ۱٪ کاهش یافته بود.
این ۱٪ را نمیشد دستکم گرفت، چرا که منابعِ بیش از ۲۰ کهکشان را در بر میگرفت. خودِ جوتونمعاشرت نمیتوانست مساحتی را که این همه کهکشان در بر میگرفتند طی کند، چه برسد به فاصلهٔ بینِ خودِ کهکشانها،چهبسا حتی اگر یک میلیون سالِ دیگر هم عمر میکرد. چنین چیزی تنها با استفاده از فنون و فناوری امکانپذیر بود.
مهمتر از آن، بهعنوان یکی از محبوبترین کارگزارانِ هنالی، آنها برای تأسیس و ادارهٔ امپراتوری بهشدت بهنمیکرد کمکِ هنالی متکی بودند. با اینکه خودشان هرگز در این زمینه واردِ عمل نمیشدند، منابعی که درکنه اختیار داشتند میتوانست کلِ قلمرو را اداره کند، چه برسد به چند کهکشان، بنابراین نباید مشکلی پیش میآمد.
حالا که مشکلی پیش آمده بود، نشانهٔ مسئلهٔ بسیار بزرگتری بود. با اینکه جوتون صلاحیتِ اظهارنظر دربارهٔ فعالیتهای هنالی را نداشت، اماآدمهای بهعنوان یک انسان و یک امپراتور، باید تمامِ احتمالات را در نظر میگرفت و به فکرِ منافعِ مردمش میبود. مشکلی در ادارهٔ امپراتوریاگر که بهشدت به کمکهای لجستیکی و فناوریِ هنالی متکی بود، بهاحتمالِ زیاد به این معنا بود که خودِ هنالی مشکلی پیدا کرده است.
اینکه آیا آنها از این موضوع خبر داشتند یا نه،رابطه و اینکه آیا داشتند کاری برایش میکردند یا نه، همگیهویتِ چیزهایی بودند که آنها در جایگاهی نبودند که بتوانند حدس بزنند.
«حالا که هیچکس نمیخواد بگه، من میگم. خاندانِ ما از تلاطمِ یک قلمروی پرآشوب جونِ سالم به در برده،معاشرت پس یکی دیگه مشکلی نیست. کاری که الان باید بکنیم اینه که تصمیم بگیریم اگه اوضاع تو آینده بدترچهبسا شد، چهجوری پیش بریم. ویلیام، بدم میاد تو این موقعیت قرارت بدم، اما برای این کار به تو متکی هستیم.»
ویلیام که دقیقاً شبیهِ لکس بود،دوست بیاختیار آهی کشید. در نهایت، نمیتوانستباشد از زیرِ بارِ مسئولیتهایش فرار کند.
«اگه ازم میخواید از تمامِ ظرفیتِ گلید آنیما استفادهشاید کنم، اول باید بیماریم رو درمان کنیم. خیلی وقتهبیمسئولیت گذشته، ولی هنوز تو این زمینه هیچ پیشرفتی نکردیم.»
«یه لیست از اقلامی که لازم داری تهیه کن. میبینم مهمانخانهٔ نیمهشب یا فروشگاهِ بینهایت میتونن تو پیدابتواند کردنِ این اقلام بهمون کمک کنن یا نه. اگه نتونستن، چارهای ندارم جز اینکه اونا رو از هنالیاست بگیرم. با اینکه گرفتنِ همچین اقلامِ باارزشی باعث میشه تا آیندهٔ قابلپیشبینی درگیرِ مأموریتهای بیشتری بشم، اما چارهای نیست.»
انگار از قبل آماده بود، ویلیام لیستِ بلندی پر از نامِ اقلامِ بینهایت کمیاب را به دستِ جوتونارتباط داد. خونِ یک ایزدِ آسمانی، علفِ پتولانت که فقط روی سطحِ چند ستارهٔ عظیم میرویید، و بلورِ مطلق،دارم نوعی یخ که از «صفرِ مطلق»ِ فرضی هم سردتر بود، تنها چند مورد از اقلامِ این لیست بودند.
ویلیام درحالیکه بیشتر با خودش حرف میزدبنامد تا بقیه، گفت: «تا اون موقع، حداقل شروعهرگز میکنم از یه نسخهٔ ضعیفترِ تواناییم استفاده کنم...»
بیدرنگ، واردِ حالتی بسیار شبیهِ حالتِبسیاری فلوِ لکس شد، اما تا حدودیزمین متفاوت، و شروع به زمزمه کرد.
«باید روابطمون رو با نیروهای شورشی قطع کنیم، اجازه بدیم اوناییهمان که خودشون رو درست با ما همسو نمیکنن تلفاتِ سنگینی بدن،هرگز و تو مناطقی که واگذار میکنیم، آتشِ دزدانِ دریایی رو شعلهورتر کنیم...»
درست به همین سادگی، با هرمتعددی کلمهای که به زبان میآورد، جانِهنوز صدها میلیارد موجود محکوم به نابودی میشد...