چپتر 1116: لکس؟
0این حس از شخص یا مکانِ خاصی نشئت نمیگرفت. فقط رگهایسیاره از آن با محیطِ اطراف درآمیخته بود. مثلِ بویی غیرمنتظره ووجود ناخوشایند در مکانی بود که در حالتِ عادی زیبا و دلپذیر است.
لکس در چند سالِ گذشته، در حالی که تلاش میکرد قدرتها و تواناییهایش را صیقلقدرتی دهد، به چنین چیزهایی حساستر شده بود. از آنجا که میتوانست احساساتِ افراد را بهخوبی بخواند،هنالی حس کردنِ تأثیرِ افکار و احساساتشان بر محیطِ اطراف فقط یک قدمِ رو به جلو بود.
خلاصه اینکه، این نسخهٔ تزکیهگرانهٔ «سنجشِ حالوهوا» بود. برخی از افراد، با وجودِ اینکه ظاهری مهربان وکسی دوستانه به خود میگرفتند، افکارِ تاریکی دربارهٔ قدّیسهٔ ییلدیریم در سر میپروراندند. این موضوع چندان جای تعجببهره نداشت، چرا که او هر کسی را که میخواست کارِ غیرقانونی انجام دهد، بهشدت تحتِ نظر داشت.
بیشترِ مردم از امکاناتِ عالیِ فراهمشده و این تمدنِ واقعاً آرمانی بهرهمدت میبردند، اما برخی چیزهای دیگری میخواستند. برخی فقط از آزار دادنِ دیگرانهیچکس لذت میبردند. ناگفته نماند که آرمانشهر احتمالاً دشمنانِ خودش را هم داشت.
سالها طول کشید تا لکس بتواند شیئی از آنجا به دست بیاورد و در این مدت چیزهایی دربارهاش یاد گرفته بود. این آرمانشهرمردمِ درونِ امپراتوریِ یوتون قرار داشت، اما تقریباً هیچ اطلاعاتی دربارهاش در دست نبود. هیچکس نمیدانست چه قدرتی سیاره را کنترل میکند، البته افرادِکارهای زیادی هم دنبالش نبودند. هیچ واردات یا صادراتِ قابلتوجهی از این سیاره وجود نداشت و مردمِ آن حتی به درگاهِ هنالی دسترسی نداشتند.
اما برای اینکه بخشی از امپراتوری باشد و اینقدر خوب پنهان بماند، قطعاً قدرتِ بزرگیقدرتی آن را کنترل میکرد و بدونِ شک آنها هم دشمنانی داشتند. بنابراین جای تعجب نداشت کههنالی با وجودِ تمامِ کارهای خوبی که قدّیسه انجام داده بود، کسانی او را هدف قرار میدادند.
اما لکس عمیقاً شک داشت که دلیلِ هدف قرار گرفتنِ او، بیشتر ازجای نقشش در ایجادِ یک آرمانشهر، این باشد که میدانست چرا روحها در اینبیشترِ سیاره پرورش مییابند. چنین چیزی طمع را در دلِ هر کسی بیدار میکرد.
لکس شروع کرد به انتقالِ آنی در سراسرِ سیاره، و شهر به شهر دنبالِ نشانههایی ازدرونِ قدّیسه گشت. او کاخهای بیشماری برای سکونت داشت، اما همهٔ آنها خالی بودند. علاوه بر این، هیچکسدنبالش نمیدانست او ممکن است کجا باشد. او موفق شده بود محلِ حضورش را بهشدت مخفی نگه دارد.
اما اگر لکس میتوانست حتی رزین را در گوشههای پنهانِ قلمروی نیمهشب پیدا کند، پیداافرادِ کردنِ یک قدّیسه چالشِ چندان بزرگی نبود. فقط چند ساعت طول کشید تا ردی ازبخشی قدّیسه پیدا کند و پس از آن، پیدا کردنش فقط نیازمندِ چند انتقالِ آنیِ دیگر بود.
کاخِ سفیدِ عظیمی با منارههای بیشمار که سر به آسمان کشیده بودند، آنجا قرار داشت.قدرتی این کاخ در دامنهٔ کوهی ساخته شده بود و دریاچهٔ عمیقی درهٔ کنارِ آن را پرهنالی میکرد. کبوترها، اردکها و غازها همهجا دیده میشدند و سوسنهای وحشی تمامِ کوهستان را پوشانده بودند.
انگار این مکانِ خاص، مرکزِ پاکی بود. به نظر میرسید تمامِ آلودگیهای دنیا در نزدیکیِ کاخ شسته شدهاند. هوای اینجاغیرقانونی به نظر بیشتر... لکس کلمهای برای توصیفش نداشت، اما بهنوعی حتی از هوای مهمانخانه هم زلالتر و تازهتر بود. تنِ اودادنِ در این لحظه هیچگونه ناخالصیای نداشت، اما شک نداشت که اگر داشت، آمدن به این مکان آنها را از بین میبرد.
این منظره برای واقعی بودن بیش ازکشید حد زیبا بود؛ بیش از حد بینقص. انگارگرفته چنین چیزی فقط باید در نقاشیها وجود میداشت.
تنها نقص، اگر میشد اسمش را نقص گذاشت، سکون و بیحرکتیِ مطلقِ کاخ بود. در مقایسه با محیطِنبودند اطرافش که سرشار از زندگی بود، کاخ بیجان به نظر میرسید. هیچ نگهبان، کارمند یا ساکنی آنجا نبود.بماند او حسِّ روحیاش را گسترش داد تا قلعه را بررسی کند و سرانجام چند فردِ زنده پیدا کرد.
لکس اخم کرد. افرادی که پیدا کرده بود بهوضوح قاتلانی بودند که در کاخ دنبالِقدرتی قدّیسه میگشتند، با این حال هیچ اثری از او نبود. انگار کاخ واقعاً خالی بود،درگاهِ اما او نشانههای قدّیسه را تا این مکان دنبال کرده بود، پس باید در قلعه میبود.
حتی اگر خودش آنجا نبود، سرچشمهٔ هر چیزی که این سیاره را تا این حد پاک کرده بود، قطعاً همینجاغیرقانونی قرار داشت، اما آن را هم نمیتوانست پیدا کند. شاید در تالاری پنهان شده بود که حسِّ روحیاش نمیتوانست بهآزار آن نفوذ کند. اما دستیابی به چنین محافظت و پنهانکاریای که حتی او هم نتواند درونش را ببیند، کارِ آسانی نبود.
لکس فقط برای اطمینان، قدرتِ چشمِ چپش را فعال کرد و ازمدت آنچه دید حیرتزده شد. چیزِ بینهایت قدرتمندی در کاخ وجود داشت که بهطورِنمیدانست نامحسوس روی قوانینِ کلِ قلمرو تأثیر میگذاشت و آرامآرام آنها را تغییر میداد!
حالا که لکس قلمروی خودش را داشت، دقیقاً میدانست تأثیر گذاشتن بر قوانین چقدر دشوار است، چه رسد به قوانینِ بنیادینقابلتوجهی که یک قلمرو را میساختند. قلمروی نیمهشب کاملاً نوساز بود، برای همین انجامِ این کار در آنجا هنوز آسانتر بود، اما رسیدنداشتند به همین نتیجه در اینجا بهمراتب دشوارتر میشد. با این حال، این اتفاق بهوضوح در برابرِ چشمانش در حالِ رخ دادن بود.
ناگهان تازه داشت میفهمید چرا ورا او را به اینجاهیچ فرستاده است. هر چیزی که میتوانست بر قوانینِ قلمروی خاستگاهافرادِ تأثیر بگذارد، مطلقاً نباید به دستِ آدمهایی با انگیزههای پنهان میافتاد.
اما بیدرنگ واردِ عمل نشد. به کاخ آنی منتقل شد، اما در حالی که خودش هم میگشت، فقطمیخواست قاتلها را زیرِ نظر گرفت. تالارهای وسیع و بیلکهٔ کاخ واقعاً از هرگونه حضورِ زندهای خالی بود. دراما واقع، لکس یقین داشت اولین کسی است که پا به بسیاری از اتاقهایی میگذارد که در آنها قدم میزد.
از آنجا که نتوانست کسی را پیدا کند، لکس تصمیم گرفت بهسوی سرچشمهٔ پاکیِ این مکان برود.امپراتوریِ ردگیریِ آن بسیار آسانتر بود، چون هرچه در مسیرِ درست پیش میرفت، بهوضوح حس میکرد محیط دارد بهترواردات میشود. در نتیجه، میتوانست بفهمد که قاتلها هم دقیقاً همان هدف را در سر دارند و بسیار نزدیکترند.
چون نمیخواست موضوع را کش بدهد، مستقیماً پیشِهیچکس قاتلها آنی منتقل شد. سه قاتلِ انسان آنجا بودنددنبالش و یکی از آنها هم یک مارِ سفید بود.
ورودِ ناگهانیاش آنها راگرفته جا پراند، اما در حملهتقریباً به او هیچ تردیدی نکردند.
یکی از قاتلها فریاد زد: «یه بادیگارده! زود ازش رد شید!» اما بیفایده بود.تعجب آنها بیش از حد ضعیف بودند و او بیش از حد قوی. این دشمنان ارزشِعالیِ ناراکا را نداشتند، برای همین فقط کاردِ کره را بیرون کشید و همه را درید.
سه بدن روی زمین افتاد و مار از حرکتشیئی ایستاد. هنوز نمرده بودند، اما بیهوش بودند. لکس برگشت وقرار با دیدنِ شخصی که گمان میکرد قدّیسه باشد، جا خورد.
او در ننویی که بینِ دو ستون آویزان بود دراز کشیده بود و ازالبته بالکن به منظرهٔ بیرون نگاه میکرد. لکس در واقع نمیتوانست او را ببیند، چوننداشتند پشتِ سرش ایستاده بود و ننو جلوی دیدش را میگرفت. اما مسئله این نبود.
او درست همانجا در اتاق پیشِ لکس بود، اما لکس با حسِّ روحیاش اصلاً نمیتوانستقدرتی او را حس کند. حتی غرایزش در این موقعیت بهطرزِ عجیبی خاموش بود. با وجوددرگاهِ اینکه میتوانست ننو را ببیند، انگار او اصلاً آنجا نبود. اما مشخصاً آنجا حضور داشت.
حتماً تجهیزاتِ فوقالعاده خارقالعادهایمیگرفتند پوشیده بود که اینقدرقدّیسهٔ خوب پنهان مانده بود.
چیزِ عجیبِ دیگر این بود که مبارزه، هرچند کوتاه، درستدست پشتِ سرش اتفاق افتاده بود. قاتل حتی فریاد زده وتقریباً او را بادیگارد صدا کرده بود، اما او اصلاً تکان نخورد.
انگار مرده بود. یا شاید هم فقط خوابش خیلی سنگینقدرتی بود. اما از آنجا که رسیدن به چنین نتیجهای بیشصادراتِ از حد غیرقابلباور بود، لکس سعی کرد موقعیت را بسنجد.
با رسمیترین و مؤدبانهترین لحنی که از دستش برمیآمد، گفت: «بابتِ ورودِ سرزدهام عذر میخوام،قدرتی قدّیسه. وقتی حس کردم قاتلها دارن دست به کار میشن، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.درگاهِ من از طرفدارای پروپاقرصِ کارِ شما تو این سیاره هستم و مشتاقانه منتظرِ دیدارتون بودم.»
سرانجام حرکتی در ننو دیده شد و قدّیسهقدّیسهٔ جواب داد: «از کمکتون ممنونم، هرچند اونقدرها هم کهکسی فکر میکردید تو خطر نبودم. من همیشه محافظت میشم.»
قدّیسه صدای ظریفی داشت، اما لحنش بیش از هرشیئی چیز درمانده به نظر میرسید. انگار محافظت شدنش، بهجای اینکهقرار به او احساسِ امنیت بدهد، مایهٔ تأسفِ بزرگی برایش بود.
لکس خشکش زد. چشمانش گرد شد ونبود دهانش تقریباً باز ماند. اما ناگهان ردّیالبته از شک ذهنش را پر کرد. امکان نداشت...
«پس خوشحالم که جاتون امن بوده. اما من واقعاً هنوزهیچ هم کارهایی رو که تو این سیاره انجام دادید تحسین میکنم.زیادی تا حالا ندیدم کسِ دیگهای همچین محیطِ آروم و رضایتبخشی بسازه.»
سکوتِ طولانیای حاکم شد،میگرفتند اما در نهایت قدّیسهقدّیسهٔ خیلی ساده جواب داد: «ممنونم.»
بهت و حیرت در چشمانِ لکس نشست و ناگهان درست روبهروی قدّیسه آنیدربارهاش منتقل شد و سرانجام به چهرهٔ زیبای او خیره ماند. او بانوی جوانیقدرتی با زیباییِ بینقصی بود و همهچیزش هالهای از پاکی و سادگی ساطع میکرد.
لکس با شناختنِقرار کوچکترین خواهرش، بااطلاعاتی صدای بلند گفت: «مون!»
قدّیسه چشمانِ بستهاش راگرفته بهسرعت باز کرد و نگاهشتقریباً روی صورتِ لکس قفل شد.
«لکس؟»