چپتر 1505: چپتر ۱۵۰۵
0لکس با شکوتردید گفت: «اینهمه دردسر کشیدید فقطاوه برای اینکه من رو واردِ یه ائتلافِ ضدِ اتحادیهبشه کنید؟ اصلاً به نظر نمیاد ارزشش رو داشته باشه.»
لیکاندروت گفت: «با دیدگاهِ فعلیت شاید الان اینطور به نظر بیاد. اما صدها، هزاران،تعیین یا حتی میلیونها سالِ بعد، ملحقشدنت چقدر تأثیر میذاره؟ حتی اگه هر قرن فقطپتانسیلت یه مأموریت انجام بدی، در طولِ یه دورهٔ طولانی، تأثیرِ پیوستنت به ائتلاف چشمگیر میشه.»
«مهمتر از اون، این کار بهت اجازه میده با کسایی که علیه اتحادیه کار میکنن آشنا بشی و همکاری کنی، شهرتت رو بسازی وتصمیمی بیشتر شناخته بشی. ببین، هدف از آوردنت به ائتلاف این نیست که ما کمبودِ نیرو داریم. بلکه برای اینه که درکِ عمیقتری از اتحادیهکنه پیدا کنی تا وقتی قلمروت ارتقا پیدا کرد و آماده بودی یا خواستی حملهٔ بزرگتری بهشون بکنی، دانش و ابزارِ لازم رو داشته باشی.»
لکس گفت: «داریدتکان به آیندهٔ خیلیجنگیه دوری فکر میکنید.»
لیکاندروت دستش را تکان داد و گفت: «اوه، اصلاً اینطور نیست. این جنگیه که عصرهاست ادامه داره و باید تو همین عصر تموم بشه. از اونجا که خطِتعادلی زمانی از قبل تعیین شده، هم ما و هم اتحادیه تو همین مسیر فکر میکنیم. هر تصمیمی که میگیریم، تعادلی بینِ دستاوردهای فوری و بلندمدت ایجاد میکنه. توبدتر تا همینجا هم پتانسیلت رو نشون دادی، پس دلیلی برای سرمایهگذاری روی آیندهت وجود نداره - درست همونطور که اتحادیه هم قطعاً سعی میکنه آیندهت رو نابود کنه.»
لکس آه کشید. معلوم بود که اتحادیه سعی میکند او را بکشد. بدتر ازتعیین آن، آنها داشتند روی یک خطِ زمانیِ میلیارد ساله برنامهریزی میکردند؛ بازهٔ زمانیِ چنانپتانسیلت عظیمی که او حتی نمیتوانست تصورش کند، چه برسد به اینکه برایش برنامهریزی کند.
همین حالا هم، درخواستش از بخشِ برنامهریزیِ مهمانخانه برای تدوینِ یک برنامهٔ ۱۰۰ ساله و یک برنامهٔ ۵۰۰ ساله برایتعیین توسعهٔ مهمانخانه، فشارِ زیادی به تواناییهای برنامهریزیِ خودش و کارمندانش میآورد. فکر کردن به اینکه کسی در نقشهای پیچیده وآیندهت هزارساله در حالِ طراحیِ نابودیِ اوست، آنقدر از او دور به نظر میرسید که نمیتوانست آن را تهدیدی واقعی حس کند.
مهمتر از آن، باید جداً به این فکر میکرد که با این ائتلاف چه کند. پیوستن به آن مزایای بیشماری به همراهمیکنیم داشت، اما در عینِ حال جایگاهش را بهعنوانِ دشمنِ اتحادیه تثبیت میکرد. همچنین باید بازتابِ این کار را روی مهمانخانه در نظرقطعاً میگرفت؛ چرا که هرچند او در مقامِ لکس ویلیامز لزوماً نمایندهٔ کلِ مهمانخانه نبود، اما نمیشد او را از آن جدا دانست.
«از پیشنهادتون ممنونم، اما تا همینجا هم خیلی تند رفتم. قرار بر اینه کههمین مهمانخانه یه سازمانِ بیطرف باشه، و کارهای من این موضوع رو زیرِ سؤال برده.تعادلی نمیتونم بهخاطرِ خودخواهیِ خودم، بیشتر از این مهمانخانه رو تو موقعیتِ دشواری قرار بدم.»
لیکاندروت لبخند زد و کمی به جلوعصر خم شد، انگار از اینکه لکس بهتعیین این موضوع اشاره کرده بود خوشحال بود.
«لکس، اشکالی ندارهدستش یه سؤالِ نسبتاًاوه خصوصی ازت بپرسم؟»
لکس گفت: «بفرمایید.تکان اگه خیلی خصوصی باشه،عصرهاست خیلی راحت جواب نمیدم.»
«چون تا حالا اونجا نبودم، با مهمانخانهٔ نیمهشب و طرزِ کارش خیلیداره آشنا نیستم. شما واقعاً چقدر از کارهای مهمانخانه خبر دارید؟ میدونم مهمانخانه ادعامیکنیم میکنه یه سازمانِ بیطرفه، ولی واقعاً فکر میکنید کارهاش شبیه یه سازمانِ بیطرفه؟»
«مهمانخانهدار دربارهٔ این چیزا خیلی روراسته. مهمانخانه فقط میخواد مستقل کار کنهزمانی و قاطیِ مسائلِ دیگه نشه. فقط با کسایی برخورد میکنه که مهمانخانه روایجاد تهدید کنن یا قوانینش رو بشکنن. چطور؟ فکر میکنید طرفِ کسی رو گرفته؟»
«نه دقیقاً، ولی... راستش بیطرف بودن تو حرف آسونتر از عمله. حتی استراحتگاه سرافیم هم کاملاًاونجا بیطرف نیست. تلاش برای رسیدن به بیطرفیِ واقعی، خودش چالشبرانگیزه. وقتی داشتم از طرفِ شما سرِمیکنه قضیهٔ پرداختِ نیلوفرِ رؤیای لبریز بحث میکردم، یه شایعهٔ خاص شنیدم، هرچند نمیدونم راسته یا نه.»
لکس پرسید: «شایعهای درداد موردِ کسی که میخواد بیطرفیِداره مهمانخانه رو به چالش بکشه؟»
هرچند ظاهرش را تا حدِ زیادی آرامقبل نگه داشت، اما تماموکمال هوشیار شد. این ازبینِ آن دست مسائلی نبود که بتواند نادیدهاش بگیرد.
«شایعهای هست که مهمانخانه به یه مجرمِ بدنام پناه داده. جزئیاتش رو نمیدونم و باورتون بشه یا نه، تمامِ تلاشم رو کردم تاعمیقتری هویتِ اون مجرم رو بفهمم، ولی بیفایده بود. اما فارغ از اینکه این شایعه راست باشه یا نه، همین که داره پخش میشهدستش یعنی دیر یا زود، یه نفر میاد دنبالش. اون موقع، تعهدِ مهمانخانه به بیطرفی محک میخوره، و همینطور تواناییشون برای حفظِ این بیطرفی.»
«یه مجرمِ بدنام؟ مطمئنم مهمانهای زیادی داریم که یه جایی سابقهٔ خلافشناخته دارن. جلوگیری از یه همچین چیزی عملاً غیرممکنه. مطمئنم حتی استراحتگاه همپیدا خیلی وقتها میزبانِ مهمانهایی میشه که از نظرِ بعضیها مجرم به حساب میان.»
«آره، ولی منظورم یه خلافکارِ خردهپا نیست که تو یکی دو تا قلمرو تحتتعقیب باشه. وقتی میگم مجرمِ بدنام، منظورم تو سطحِ جهانه. بهش فکر کنید،تصمیمی لکس. من رفتم پیشِ کی تا بپرسم میتونید نیلوفر رو بخرید یا نه؟ از سرورانِ دائوی استراحتگاه پرسیدم. اونا بودن که داشتن در موردِ این شایعه حرفبود میزدن، و همین که گذاشتن من هم بشنوم یعنی این قضیه رو همه میدونن. مجرمی که توجهِ یه سرورِ دائو رو جلب کنه، یه خلافکارِ پیشپاافتاده نیست.»
لکس بهسرعت فهرستِ مهمانانِ داخلِ مهمانخانهاش را در ذهن مرور کرد و تقریباً همان لحظه، به یادِ مهمانِبلندمدت خاصی افتاد که یک خروار امپی برای خرج کردن به او داده بود. مری از او خواسته بود نامکشید و القابِ آن مهمان را از حافظهاش پاک کند، چرا که حتی دانستنش هم بیش از حد خطرناک بود.
با این حال فراموش نکرده بود که نهتنها ریپلی، حسابرسِ بانک ورسالیس، با فهمیدنِهدف حضورِ آن مهمان زهرهترک شده بود، بلکه مری هم واکنشِ شدیدی به او نشان دادهآماده بود. مهمتر از همه اینکه، به دلیلی عجیب، سیستم بههیچوجه نمیتوانست او را ردیابی کند.