چپتر 941: چیزی نبود که انتظار داشتم
0سواری با گوی طولانی نبود و بهخاطرِ مناظرِ باورنکردنی و مسحورکنندهٔ مسیر، حتیشده کوتاهتر هم به نظر میرسید. تجربهای جادویی بود و لکس مشتاقانه منتظرِ چالشِ ساختنِتمیز فضایی داخلِ مهمانخانهاش بود تا ساکنانِ خلأ هم بتوانند برای تعطیلات به آنجا بیایند.
با توجه به اینکه قرار بود مهمانخانه به همهٔ افرادِ جهان خدمات بدهد، انتظارخودش میرفت مهمانانی داشته باشد که برای زندگی به محیطهای خاصی نیاز دارند. اما ایناست کار باید برای آینده میماند، زمانی که لکس دیگر مدام گرفتارِ بحرانِ وجودی نبود.
لکس پیشِ خودش تصور کرد در گذشته که معبد روالِ عادیِ کارش رامعبد داشت، منظرهٔ بیرون بسیار متفاوت بوده است. احتمالاً آن زمان معبد در خلأپنهان پنهان نبود. با خود فکر کرد که آن موقع چه شکلی بوده است.
غرق شدن در چنین افکارِ عادی و روزمرهای، دستکم برای یک بار، تنوعِ لذتبخشیبیدار بود. بنابراین وقتی گوی سرانجام به داخلِ معبد برگشت و به مقصد رسید، حسابیمحیطِ سرحال بود. اینکه بعد از اینهمه مدت دوباره آدمهای دیگر را میدید هم عالی بود.
گوی در نهایت به تالاری رسید که همهٔ کارکنان در آن بودند. لکس در میانِ همهمهٔ ملایمِاولیه گفتوگوهای بیشمارشان از گوی پیاده شد. هیچکس لکس را نشناخت، چون خب، آخرین باری که او رادریافت دیده بودند، نوزاد نبود. آنها فقط فرض را بر این گذاشتند که او هم بخشی از معبد است.
تا آن موقع، هزاران آواتار بیدار شده بودند و علاوهگرفتارِ بر اینکه صفهایی برای ارزیابیِ اولیه تشکیل داده بودند، توضیحاتِعادیِ مختصری هم دربارهٔ اینکه کجا هستند به همه داده بودند.
محیطِ تمیز، برخوردِ حرفهایِ آواتارها و همچنین خدماتِ عالیای که دریافت میکردند، خیلی زودروالِ سوءتفاهمی ناگفته را به وجود آورد که بینِ همهٔ کارکنان پخش شد. آنها بهطورفکر طبیعی فرض کردند که این معبد را شخصِ مهمانخانهدار بهطور ویژه برایشان آماده کرده است.
منطقی هم بود. مهمانخانهدار از مدتها پیش، حتی قبل از وقوعِ تهاجمِ بزرگ به مهمانخانه، داشتعلاوه آنها را برای این جابهجاییِ نهایی آماده میکرد. اضافهشدنِ تیمِ امنیتی، نگهبانان، گردان و در نهایت حتیهمچنین آن ۳۰۰ کارمند، همگی نشانههایی بودند از اینکه مهمانخانهدار دارد برای آموزش دادن به آنها آماده میشود.
کاملاً منطقی بود، و نه فقط به این خاطر که بهآواتار تواناییِ رزمیِ بالاتری نیاز داشتند. بسیاری از مهمانانشان فوقالعاده قدرتمند بودنددربارهٔ و آنها بهخاطرِ ضعفِ فعلیشان حتی نمیتوانستند نیازهایشان را برآورده کنند.
همچنین تا حدی احساسِ بیکفایتی میکردند، چون مهمانخانه مدام از گروهِ مزدورانِ «هراسِپیشِ غارتگر» نگهبان استخدام میکرد. نه اینکه با این گروه مشکلی داشته باشند، فقطمتفاوت از اینکه مهمانخانهدار اینطور مثلِ بچهها تر و خشکشان میکرد، احساسِ گناه میکردند.
بنابراین، وجودِ تأسیساتی که مشخصاً برای آموزش و تقویتِ آنها — و فقط آنها — طراحیکارش شده باشد، منطقی به نظر میرسید و کاملاً در حدِ تواناییهای شخصِ قدرتمندی مثلِ مهمانخانهدار بود.شدن اینکه آواتارها جزئیاتِ مبهمی از پیشینهٔ معبد به آنها میدادند هم فقط به این سوءتفاهم دامن میزد.
در هر حال، وقتی به آنها میگفتند که یک موجودِ قدرتمندبخشی و مرموز این معبد را برای آموزش و ارتقای نژادِ انسان طراحیمختصری کرده است، اصلاً باعث نمیشد که آن را به مهمانخانهدار ربط ندهند.
به این ترتیب، هماهنگیِ عجیبی میانِ همهٔ آواتارهاگذاشتند و کارکنان شکل گرفت و آنها نهایتِ احترامارزیابیِ را برای آن «موجودِ مرموز و قدرتمند» قائل شدند.
علاوه بر این، بهعنوانِ کارکنانِ سازمانی بزرگ با خدمات وگرفتارِ قوانینی باورنکردنی، میتوانستند بهخوبی درک کنند که آواتارها چه چیزی راکارش تجربه میکنند، و برای همین خیلی زود با هم دوست شدند.
لکس با اینکه از این سوءتفاهم بیخبر بود، با دیدنِ فضای دلپذیری که بهروالِ وجود آمده بود و رابطهٔ صمیمانهای که بینِ کارکنان و آواتارها شکل میگرفت، سرفکر تکان داد. کاملاً منطقی بود؛ کارکنانِ مهمانخانه مؤدبترین و اجتماعیترین آدمهای آن حوالی بودند.
کاساندرا هم با دیدنِ اینکه روندِ آموزش چقدرفقط مؤثر آغاز شده بود، سر تکان داد. از بهترینصفهایی مربیانِ جهان چیزی کمتر از این هم انتظار نداشت.
آن دو در نهایت با پرسوجو لوتر را پیدا کردند. او در گوشهای ایستادهعلاوه بود و به همه که آرامآرام مراحلِ گزینش را طی میکردند، چشم دوخته بود.برخوردِ وقتی دید آن نوزاد و زن دارند نزدیک میشوند، نگاهش روی نوزاد ثابت ماند.
لوتر گفت: «پس لئو تویی، هان؟ باید بگمدیگر این چیزی نبود که تصور میکردم بدونِ اونکرد عینکِ کلارک کنت و... بدونِ اون نقابِ ترسناکت باشی.»
سعی کردزمانی خندهاش را پنهانگرفتارِ کند، اما نتوانست.
لکس درحالیکه بهطرفِ منشیِ خودش میرفت، توضیح داد: «رسماً لکسم. خودم رو لئوآواتار معرفی میکردم چون نمیخواستم کسی از زندگیِ قبلیم من رو بشناسه. راستی، این همهمه اتفاقِ تازهایه. موقعِ عملیاتِ نجات مجروح شدم و وقتی خوب شدم، خب، اینجوری شد.»
حالتِ سرگرمی بیدرنگ از چهرهٔآنها لوتر محو شد و جایشهزاران را به حالتی جدی داد.
«فرصت نشد ازتون تشکر کنم. شما جانِ همهٔ ما روگرفتارِ نجات دادید. اگه هر وقت به کمکم نیاز داشتید، فقطعادیِ لب تر کنید تا بیتوجه به سختیاش براتون انجامش بدم.»
لکس دست تکان داد و گفت: «حرفش روپیشِ هم نزن. من با همه توی مهمانخانه مثل خانوادهامداشت رفتار میکنم. خب، فکر کنم یه چیزی برامون آوردی.»
لوتر سر تکان داد، کارتِدیده ویزیتِ مهمانخانهدار را از جیبش بیرونبخشی آورد و دودستی به کاساندرا داد.
این بار حفظِ آن چهرهٔ بیاحساس برای کاساندرا کاملاً غیرممکن بود، چون حتی در حالتِ آواتار هم میتوانست هالهٔداده باورنکردنیِ ساطعشده از کارت را حس کند. به کارت دست زد و از آواتارش گرفته تا تنِ واقعیاش کهسوءتفاهمی جایی داخلِ معبد در خوابی عمیق فرو رفته بود، با لمسِ انرژیِ درونِ کارت غرق در هراس و بهت شد.
بهعنوانِ کسی که در اوجِ عالمِ جاودانِ کیهانی قرار داشت و حتی از یوتون همتصور بسیار قویتر بود، میتوانست شکوهِ خالصی را که در کارت چپانده شده بود حس کند. حتیپنهان آواتارش هم به عرقکردن افتاد، اما لکس و لوتر بهخاطرِ این موضوع او را دستکم نگرفتند.
«لکس، تو یهکم وقت بگذرون و با دوستاتپیشِ گپ بزن. جلسهام که تموم شد میام دنبالت.کارش هنوز خیلی چیزا هست که باید روشون کار کنی.»
حتی موقعِ حرفزدن هم چشمانِ کاساندرا روی کارت خیره مانده بود. اما بهمحضِآواتار اینکه حرفش تمام شد، آواتارش محو شد و کارت هم همراهش ناپدید شد.هستند اصلاً حاضر نبود این موضوع را عقب بیندازد. بیش از حد مهم بود.
با رفتنِ او، لکس با لوتر تنها ماند. برای لحظهای کمی احساسِ معذببودنشده کرد. تا به حال بهندرت با هویتِ واقعیاش با کارکنانِ مهمانخانه دمخور شده بود،تمیز اما این حس زیاد طول نکشید. واقعاً آدمی نبود که درگیرِ اینجور چیزها شود.
«بچهها وقتی برگشتن حالشون چطور بود؟ مشکلیزمانی پیش نیومد؟ من... شنیدهام خیلیا بعد ازخودش برگشتن از منطقهٔ جنگی دچارِ تروما میشن.»
لکس خودش جواب را میدانست. همه راوجودی از طریقِ سیستمش زیر نظر گرفته بود. اماعادیِ شنیدنِ جزئیات مستقیماً از زبانِ خودشان ضرری نداشت.
«برگشتنِ ناگهانی از میدونِ نبرد به یه محیطِ امن... نیاز به سازگاری داشت. اما هیچکدوم از اعضای گردانارزیابیِ مشکلِ جدی پیدا نکردن. یا بهتره بگم، قبل از اینکه فرصتی برای بروزِ مشکل پیش بیاد، دکتر بِستدریافت توانبخشیِ همه رو شخصاً به عهده گرفت. با وجودِ اینکه... عالمِ تزکیهاش خیلی پایینه، آدمِ کاملاً نترس و سمجیه.
«کاشف به عمل اومد که رفعِ استرسِ ناشی از اتاقِ وانِ آبگرم، خوراکیهای مختلفِ قنّادی و همینطور اصلاحِ موی هری خیلی قویتر از چیزیه که فکر میکردم. اینچیزا فقط استرسِ روزمرهتون رو از بیندریافت نمیبره. به معنای واقعیِ کلمه تمامِ نگرانیهایی رو که در طولِ زمان تلنبار شدن، از بین میبره. تازه مجبورم کرد چند هفته تو پاتوقِ گیمرها وقت بگذرونم و دو تا بازی به اسمِ ماینکرم۳۰۰ و کندیکراش بازی کنم. تجربهٔ متفاوتی بود. بقیه رو نمیدونم، اما چند ساعتِ تمام هم برام سخنرانی کرد که چطور دارم از تبارم بد استفاده میکنم و بهش فشار میارم. این مرد... ولکن نیست.»
لکس گفت: «آره، دیدمش.باید اونم باید با همیندیگر گروه رسیده باشه، مگه نه؟»
لوتر درحالیکه به جمعیتِ کوچکی در آن دوردست اشاره میکرد، گفت:کرد «آره، میتونید همونجا ببینیدش. داره با چند تا آواتارِ مختلف بحثبوده میکنه و مدعیه که برنامههای تمرینیاش بهتر و جامعتر از مالِ اونهاست.»
لکس بیاختیار خندید. چارلز بِست آدمِ بسیار جالبی بود و علایقِ بسیارهزاران متنوعی داشت که با شور و حرارتِ یکسانی همهٔ آنها را دنبال میکرد.کجا رازهای زیادی هم میدانست که هنگامِ تولدِ قلمروی جدید بسیار به کار میآمد.
لکس که چیزِ مهمی یادشآنها آمده بود، گفت: «راستی، باید یهآواتار چیزی هم برای من آورده باشی.»
لوتر سر تکان دادباید و کیسهٔ فضاییِ همراهشدیگر را به او داد.
لکس درحالیکه محتویاتِ کیسه را برانداز میکرد، گفت: «ممنون، واقعاً بهش نیاز داشتم.» داخلشروالِ فقط یک دست کتوشلوار بود که دقیقاً اندازهاش بود. اما مهمتر از اندازهٔ مناسبِفکر لباس، این واقعیت بود که تنها کارکردِ این کتوشلوار، چندبرابرکردنِ کنترلِ لکس روی فضا بود.
در چند ماهِ آینده، این تنها چیزی بود که قصد داشت تمرینهزاران کند. هرچه باشد، اگر میخواست با استفاده از یک راهِ دررو بهدربارهٔ مهمانخانه برگردد، باید کنترلش روی فضا را تا جای ممکن بالا میبرد.
او پیش از این در مهارتِ چشمکزن استاد شده بود. حالاآواتار فقط باید در انتقالِ آنی به وسعتِ تریلیونها سالِ نوری همراهدربارهٔ با صدها هزار کارگر به مهارت میرسید. نباید مشکلِ خاصی میبود.