چپتر 1414: کارما ۲
0مامان پری گفت: «همچنین یادت باشه که فعلاً فقط دارم به مفاهیمِ سطحیِ کارما اشاره میکنم، همونایی کهانگار میشه راحت با کلمات توضیحشون داد و تو میتونی بفهمی. کارکردهای عمیقتر و رازآلودترِ کارما رو نمیشه با کلماتمسائل منتقل کرد و فقط باید شخصاً درکشون کنی و به کار بگیری. هیچکسِ دیگهای نمیتونه بهشون دسترسی داشته باشه.»
«همهٔ اینا رو میگم تا بفهمی که تو، مردِ جوان، پا تو آبهای خطرناکیسطحش گذاشتی. جمع کردنِ مقدارِ زیادی کارما چیزی نیست که بشه عمداً انجامش داد، چونارتباطه هر کسی معمولاً فقط دقیقاً همون مقدار کارمایی رو داره که با سطحش همخوانی داره.»
«مثلاً، یه جاودانه دقیقاً همون مقداری رو داره که یه جاودانه میتونه تحمل کنه، و یه سرورِ دائو مقداریدلایلی رو داره که برازندهٔ جایگاهشه. اما، جاودانهای که با یه سرورِ دائو در ارتباطه، بهتبعِ اون ظرفیتِ کارمای بزرگتری برایدلایلیه تحمل کردن پیدا میکنه، در نتیجه هیچوقت نمیتونن عمداً از قدرت یا نفوذِ خودشون برای جمع کردنِ کارما استفاده کنن.»
«دلیلش اینه که آدم کارما رو هضم هم میکنه، و اینجاست که مفهومِ کارمای خوب یا بدتحمل وسط میاد. نوعِ کارمایی که هضم میکنی مستقیم و غیرمستقیم روت تأثیر میذاره، و برای همینه کهمیکنه مردم فکر میکنن با انجامِ کارهای خوب، خوبی بهشون برمیگرده، هرچند که واقعاً همچین چیزی تضمینشده نیست.»
«اما تو، بنا به دلایلی، بهخاطرِ روبهرو شدن با سخمت مقدارِ عظیمی کارما به دست آوردی—تقریباً انگار کهانگار مهمانخانهدار هیچ محافظتِ مستقیمی ازت نکرده بود. احتمالاً این یکی دیگه از دلایلیه که بهت اجازه میده خودتدخالتِ بدونِ دخالتِ اون مسائل رو حل کنی، تا بتونی هم از مزایا و هم از کارماش بهرهمند بشی.»
«راستی، تعدادِ زیادی از سرورانِ دائو دارن سعی میکنن بفهمن مهمانخانهدار چطور تونسته این کارِ کوچیک رو انجام بده و بذاره تو اینطوریدائو کارما جمع کنی. این کار ممکنه تو کلِ جهان بینظیر باشه. اما خب، این مشکلِ تو نیست. چیزی که باید نگرانت کنه اینه کهاینه مقدارِ عظیمی کارمای مثبت تو تنت داری، اونقدر زیاد که حتی اگه دیگه یه ذره کارما هم جمع نکنی، هضم کردنش قرنها طول میکشه.»
«مشکل اینجاست که... این کارما رو کسِ دیگهای هم میتونه بیرون بکشه و برای هزارجورواقعاً هدفِ مختلف ازش استفاده کنه. همچین چیزی طبیعتاً بهت آسیب میزنه، و حتی اگه اینمحافظتِ کار رو هم نکنه، قطعاً تو رو از کارمایی که بهسختی به دست آوردی محروم میکنه.»
«از طرفِ دیگه، افرادِ بیشمارِ دیگهای هم اون بیرون هستن، مثلِ خودم، که دلشون میخواد شخصاً وقتِ بیشتری روسرورِ باهات بگذرونن. هرچی بیشتر همچین کارمای مثبتی رو هضم کنی، شانسِ بیشتری میاری و اطرافیانت هم میتونن ازش سودقدرت ببرن. حالا یه بخشِ کوچیک از اینکه در حالِ حاضر خودت چه لقمهٔ لذیذ و وسوسهکنندهای هستی رو درک میکنی.»
لکس لرزید و با نگاهی عجیب به مامان پری چشم دوخت، اما اوشدن کارِ غیرعادیای نکرد، برای همین لکس در دل نفسِ راحتی کشید. طبقِ یکاحتمالاً قانونِ شخصی، او از آدمهایی که او را لقمهٔ لذیذ میخواندند، دوری میکرد.
لکس پرسید: «پس برای درست کردنِ این وضعیت چیکاردقیقاً میتونم بکنم؟ یه نفر بهم گفت که عدمِ تعادلِمقداری کارما دارم و اگه درستش کنم، مشکلاتم برطرف میشه.»
«آه بله، اون هم هست. اون مشکلِ خیلی بغرنجیه، کاملاً جدا از اینهمه کارمای خوبی که داری. چون از جزئیاتِ شخصیِ تو خبر ندارم نمیتونم زیادآوردی—تقریباً درموردش نظر بدم، ولی میتونم یه حدسهایی بزنم. اگه عدمِ تعادلِ کارمات خیلی شدید باشه، در یه حدِ غیرعادی — سطحی که آدمها در حالتِ عادیراستی حتی اگه بخوان هم نمیتونن بهش برسن — اونوقت بهخاطرِ قدرتِ کوبندهٔ کارما، اون بخشی از وجودت که کارما کم داره، بهزور از صحنهٔ هستی پاک میشه.
«اما برای رفعِ این مشکل چند راهِ مختلف هست؛ آسونترینش اینهسطحش که فقط کارمات رو متعادل کنی، یا سطحِ تزکیهت رو بالا ببری.اما هرچی سطحِ تزکیهت بالاتر باشه، کمتر تحتِتأثیرِ این عدمِ تعادل قرار میگیری.
«درموردِ کوهِ کارمای خوبی که روی سرت تلنبار شده هم چند راهِ چاره داری. آسونترین راهش اینهآوردی—تقریباً که فقط یه بچه بیاری. بچهت بخشی از کارمات رو به ارث میبره و درموردِ شخصِ تو،خودت مقدارِ زیادی از کارمای اضافهای رو که با خودت اینطرف و اونطرف میکشی هم جذب میکنه. در نتیجه...»
لکس با قاطعیتبشه گفت: «من بچه نمیارم.کسی دیگه چیکار میتونم بکنم؟»
مامان پری گفت: «وا، چقدر خسیس. خب، میتونی سرعتِ هضمِ کارمات رو بالا ببری. آسونترین راه برای این کار اینه که خودت رو قویتر کنی، روابطِ شخصیِ قوی و واقعی بسازی، یا سطحِ تزکیهتبود رو بالا ببری. اینها سرراستترین و آسونترین راهها برای هضمِ کارمای خودت هستن. البته، اگه بخوای دست به کارِ افراطیتری بزنی، میتونی کارمای اضافیِ خودت رو ببُری و یه گیاهِ کارما بکاری، به اینجهان امید که کاملاً رشد کنه و میوه بده. اگه این اتفاق بیفته، هرکسی اون میوه رو بخوره تمامِ کارمای انباشتهشدهٔ تو و حتی بیشتر از اون رو به دست میاره و خیلی راحت هضمش میکنه.»
لکس پرسید: «باشه، منکسی با گیاهها میانهم خوبه. ازکارمایی پسش برمیام. ولی عیبش چیه؟»
«چیزِ خاصی نیست، فقط تا وقتی اون بخشی رو که بریدیبهخاطرِ دوباره جذب نکنی، کارمات حسابی به هم میریزه؛ که خب بیشتر ازازت چند سال زمان میبره. ضمناً، تو تمامِ این مدت بدشانسیِ وحشتناکی میاری.»
لکس در حالی که به گزینههایش فکر میکرد، چانهاش را مالید.مقدار بخت و اقبالِ خودش در حالتِ عادی هم برای بدبختی آوردن نیازیدائو به کمک نداشت، پس بریدنِ کارما اصلاً گزینهٔ خوبی به نظر نمیرسید.
از طرفی الان نمیتوانست سطحِ تزکیهاش را هم بالا ببرد،انجامِ چون میخواست زمانِ بیشتری را صرفِ هضمِ عالمش و عادت کردنروبهرو به قدرتهایش کند. پس فقط یک گزینهٔ آسان برایش باقی میماند.
«مامان پری، نظرت چیه چند نفر از فرزندانِ قومِ تصویرت رو بههمخوانی مهمانخانهٔ نیمهشب بفرستی؟ اینکه شما نمیتونی قلمروی خاستگاه رو ترک کنی، دلیلجاودانهای نمیشه که اونها هم اینجا گیر بیفتن. خودم میتونم راهنمای شخصیشون باشم.»
مامان پری خندید،خوبی انگار که این ایدههمچین به هیجانش آورده بود.
«پسرجان، بچه آوردن هنوز هم راهِ آسونتریه.کسی ولی حالا که میخوای با من ارتباطسطحش برقرار کنی، باید بیشتر از اینها تلاش کنی.»