چپتر 1388: بهشت (۲)
0گرمای سوزانِ آراکیس زمین را به یک اجاقِ واقعی تبدیل کرده بود و هر چیزی را که با آن تماس پیدا میکردتغییرِ میسوزاند یا میپخت. دستکم آنجا که ماسهها زمین را پوشانده بودند، حشرات میتوانستند خود را در میانِ تپههای شنی دفن کنند، اماحالِ در زمینهای سفت و نفوذناپذیرِ این صحرای برهوت، این حشرات فقط میتوانستند درونِ شکافهای زمین پنهان شوند و تنها شبها بیرون بیایند.
با توجه به اینکه چرخهٔ روز در این سیاره صد ساعت طول میکشید،پذیرای پنهان ماندن درونِ چند شکاف زمانِ درازی بود. اما خاکِ اطرافِ خانهدرختی دیگرحلقهٔ سوزان نبود، حتی اگر سایه تنها چند دقیقه بود که روی آن افتاده بود.
بادهای سوزان و طاقتفرسا بهمحضِ ورود به زیرِ درخترسید ناگهان خنک و دلپذیر میشدند، انگار آرایهای دورِ درختعلفِ وجود داشت که جلوی ورودِ گرمای جوشان را میگرفت.
در واقع، فقط گرما نبود که بیرون میماند. خاکِ سفت شروع به نرم شدن کرد و حاصلخیز شد. با اینکه مدتهاواقعیِ بود چیزی در اینجا رشد نکرده بود، در طولِ قرنها موجوداتِ بیشماری روی این زمینها مرده و پودر شده بودند ودلیلِ خاک را حاصلخیز کرده بودند. حالا که بالاخره شرایط مهیا شده بود، زمین آماده بود تا بارِ دیگر پذیرای حیات باشد.
لکس که نوکِ درخت نشسته بود نیز متوجهِ این تغییرِ نامحسوسمهیا شد و فکری به ذهنش رسید. از درونِ حلقهٔ فضاییاش، چندتغییرِ دسته علف را که از قلمروی نیمهشب کنده بود بیرون آورد.
علفِ آن قلمرو یک گنجینه بود و میتوانست بهمعنای واقعیِ کلمه جانِ یک انسانِ در حالِ مرگ را نجات دهد، یا یک فانی را به یک تزکیهگر تبدیل کند.علف به یاد آورد که در زمین تزکیهگری بود که از یک فانی به یک تزکیهگرِ نوزادِ روح تبدیل شده بود. علفِ او هم کارِ مشابهی میکرد، اما نه دقیقاًهمان به همان شکل. دلیلِ اینکه یک تزکیهگر را تا عالمِ نوزادِ روح بالا نمیبرد این بود که پتانسیلِ خورنده را برای تزکیهٔ بیشتر حفظ میکرد، و حتی افزایش میداد.
البته این علف نمیتوانست در این دنیای ۱ ستاره تکثیر شود، اما لکس هم چنین قصدیکنده نداشت. در عوض، وقتی آن چند دسته علف را درست در پای درخت و چسبیده به تنهکند کاشت، انتظار داشت گونهٔ ضعیفتری از آن رشد کند و خاکِ حالا نرمشدهٔ زیرِ درخت را بپوشاند.
از آنجا که درخت همین حالا هم برای اینفضاییاش دنیا غریبه بود، دلیلی نداشت خودش را محدود کند.گنجینه او محوطهٔ زیرِ درخت را به یک بهشت تبدیل میکرد.
در واقع، درست جلوی چشمانِ لکس، علف شروع به تجزیه شدن کرد، چون انرژی و خاکِباشد این مکان توانِ تغذیهاش را نداشت. با این حال، وقتی علف پودر شد و به همهجانیمهشب پخش شد، علفِ جدیدی در محوطهٔ وسیعتری شروع به رشد کرد، اما حتی آن هم تجزیه شد.
همانطور که این روند مدام در محوطههایی هر لحظه وسیعتر و با گونههایپذیرای سادهتری از علف تکرار میشد، لکس به این فکر کرد که چه چیزهایحلقهٔ دیگری میتواند بکارد. پس از کمی تأمل، تصمیم گرفت چند درختِ میوه بکارد.
او چند دانه میوه از زمین، و یک درختِ میوهٔ بومیِ قلمروی نیمهشب به نامِ بومبو کاشت که ظاهری شبیه کیوی، امابهمعنای بافت و طعمی شبیه ژله داشت. این میوه بسیار مقوی و بینهایت خوشمزه بود و لکس عاشقش بود. در واقع، همانجا تصمیمدلیلِ گرفت بومبو را به یک میوهٔ جهانی تبدیل کند، البته اگر تا الان نشده بود. هیچکس نباید از خوشمزگیِ بومبو محروم میماند.
تصمیم گرفت چند بوته گل هم اینطرف و آنطرففضاییاش بکارد. اما فرقی نمیکرد چه میکاشت؛ همهچیز پودر میشد ومیتوانست بعد دوباره بهشکلِ نسخهای سادهتر و ضعیفتر از خودش میرویید.
اگر کسی نمیدانست قضیه از چه قرار است،حالا این روند واقعاً کمی دلهرهآور به نظر میرسید، امالکس لکس حدس میزد که اوضاع خیلی زود آرام میگیرد.
لکس چیزی را هم که هر خانهدرختی بیشتر از همهچیز به آن نیاز داشت اضافه کرد:لکس یک تاب. اول میخواست یک تابِ لاستیکی درست کند، اما تصمیم گرفت حالتِ طبیعیاش را حفظکنده کند و بهجایش تختهچوبی گذاشت که از شاخهای در ارتفاعِ دویست و پنجاه فوتی آویزان بود.
اوضاع واقعاً داشت روبهراه میشد، و این جای خوشحالی داشت،حلقهٔ چون اولین دسته از مهمانها در حاشیهٔ خانهدرختی ظاهر شدندگنجینه تا سر در بیاورند این دیگر چه جور جایی است.
لکس در ابتدا انتظار داشت تتسویا اولین مهمانش باشد. امادسته گروهی که یکپارچه سفیدپوش بودند و حتی صورتهایشان را هم پوشاندهواقعیِ بودند، سوار بر موجوداتِ غولآسای موشکورمانندی از زیرِ زمین بیرون آمدند.
با این حال، چون هنوز به خانهدرختی نزدیک نشده بودند، لکس به پیشوازشان نرفت.پذیرای تصمیم گرفته بود هرچه زیرِ سایبانِ درخت است محدودهٔ خانهدرختی باشد، اما نه خودشفضاییاش پا از آن فراتر میگذاشت و نه به چیزی بیرون از آن کاری داشت.
یکی از اولین قوانینِ ادارهٔ کسبوکاریخاک مثلِ میخانه یا مهمانخانه این بود کهپذیرای بیطرف بمانی و درگیرِ سیاستهای محلی نشوی.
البته، اگر آنها قدمِ پیشتغییرِ میگذاشتند و ارتباط برقرار میکردند، اوفضاییاش هم با کمالِ میل جواب میداد.
گروهِ سفیدپوش همانطور که رسیدگیِ لکس به باغچه را تماشا میکردند، با هم پچپچ میکردند. اولشعلفِ از اینکه همهچیز مدام میمرد حسابی جا خورده بودند، اما این روند رفتهرفته متوقف شد ویاد علفها جوانه زدند. سرانجام درختانِ میوه شروع به رشد کردند و بعد هم نوبتِ گلها رسید.
با وجودِ غریب بودنِمرده همهچیز، گروهِ ناظران بیاختیارحالا این صحنه را زیبا میدیدند.
با اینکه نمیدانستند دقیقاً دارند بهخاک چه چیزی نگاه میکنند، کششی بهبارِ آن حس میکردند که برایشان غیرقابلتوضیح بود.
یکی از اعضای گروه قدمی به جلو برداشت،ذهنش نقابش را پایین کشید و وقتی به لبهٔ چمنزارآورد رسید، نفسِ عمیقی کشید تا عطرش را استشمام کند.
لکس از روی تعجب ابرویی بالا انداخت. اصلاً فکرش رادسته هم نمیکرد که یک سیارهٔ کویریِ کاملاً بیعلف، زادگاهِ الفها باشد.واقعیِ جای تعجب نداشت که اینقدر مجذوبِ درختها و علفزار شده بودند.
الف با دستانی لرزان به جلو دست دراز کرد و در حالی که سرانجام علفهای تازهرُسته را لمس میکرد، زمزمهنیز کرد: «این... این دیگه چیه؟» علفها کمی مرطوب و در لمس نرم بودند. حتی لایهٔ نازکی از انرژیِ روحی روی آنهاکلمه را پوشانده بود و با اینکه الف آن انرژی را جذب نکرد، اما تنها با حس کردنش، کاملاً جانِ تازهای گرفت.
با اینکه بومیانِ آرا-کیس هرگزشده نمیگذاشتند آبِ بدنشان هدر برود،مهیا اما الف بیاختیار قطرهاشکی ریخت.