چپتر 969: برد-برد
0اینکه سیستم تا این حد همکاری میکرد، برای لکس کاملاًیکیشدن غیرمنتظره بود و حسابی گیجش کرد. اما مشکل اینجا بودروح که با وجودِ همکاریِ سیستم، لکس هیچچیزِ جدیدی یاد نگرفت.
پس نهتنها لکس باید برای سؤالاتش نوعی جریمه میداد، بلکه هیچدستکم جوابِ واقعیای هم نمیگرفت. تنها اطمینانی که داشت سیستم قصدِ صدمهزدن بهجذابیتِ او را ندارد، حرفِ خودِ سیستم بود. فعلاً باید با همین میساخت.
با این حال، مهمترین چیز برایش این بود کهامکان مطمئن شود سیستم با روحش یکی نمیشود، و از اینصدای به بعد در نحوهٔ ادارهٔ مهمانخانه حقِ نظر دادن دارد.
او در رد کردنِ این یکیشدن سرسخت بود، چون روحش در واقع همان خودش بود. اگر سیستمی با قدرتی درکناپذیرکار که خودش هم روح داشت، با او یکی میشد و به بخشی از وجودش درمیآمد، لکس اصلاً نمیدانست که درمصون آینده باز هم لکس خواهد بود یا به سیستم تبدیل میشود. یا شاید هم به موجودی کاملاً جدید بدل میشد.
از آنجا که نمیدانست سیستم تا چه حد با خواستهها وسرسخت تقاضاهایش راه میآید، هدفِ اصلیاش را لابهلای بسیاری از نگرانیهای دیگرش گنجاند.وجودش شاید این احتیاطی غیرضروری بود، اما او جانش را بسیار جدی میگرفت.
«همین الان بهت گفتم که رد کردنِنمیکنه یکیشدن یعنی کنترلِ کمتری روی سیستم خواهی داشت.نداشت حالا دقیقاً کنترلِ بیشتری میخوای. اینجوری کار نمیکنه.»
لکس پوزخند زد. این شاید مهمترین مذاکراتِ زندگیاش بود، دستکم در آیندهٔ نزدیک.غافلگیری امکان نداشت به سیستم آسان بگیرد. حالا که از غافلگیری درآمده بود، خودشباهام را جمعوجور کرده بود تا در برابرِ جذابیتِ صدای معصومانهٔ سیستم مصون باشد.
«داری دربارهٔ قوانین باهام حرف میزنی، ولی کاملاً مطمئنم که برداشتنِ آدمی بدونِ هیچ تزکیهای و بعد آوردنِ نیمهسرورهای دائو بهعنوانِ اولین مهمانش هم بخشیدستکم از قوانین نیست. اگه سیستم به کسی که هیچ تزکیهای نداره اولویت میده که اتفاقاً بهشدت هم مشکوکه، پس مأموریتها و دامنهٔ سیستم هم باید درآدمی حدِ سطحِ قدرتِ اون شخص بمونه. میفهمم چون آسیبدیدهای چارهای نداشتی، ولی تا جایی که به من مربوط میشه، اون هم نقضِ خیلی شدیدِ قوانین بود.»
سیستم مدتی جواب نداد و درخششِ آن شدیدتر شد.کردنِ لکس نمیدانست این چه معنایی دارد، اما اگر مجبور بوددرکناپذیر حدس بزند، میگفت سیستم احساسِ معذب بودن یا خجالت میکند.
سیستم بالاخره جواب داد: «این یه جادهٔ دوطرفهست. تو با چالشهای بزرگِ زیادی روبهرو شدی، اما قابلیتهایی همغافلگیری که گرفتی بههموننسبت خیلی پیشرفتهتر از چیزهایی بودن که میتونستی تو سطحِ خودت بگیری. اگه مهمانخانه عادی شروع بهآدمی کار میکرد، هیچ قابلیتِ انتقالِ آنیای نداشت و بهعنوانِ یه مهمانخانهٔ معمولی تو دنیای خودت کارش رو شروع میکرد.»
«دادنِ قابلیتهای تصادفی به من جبرانِ خسارت نیست، بماند که اصلاً قصدت هم این نبود. مهمانخانه بدونِ اون قابلیت عملاً نمیتونست کار کنه. من کهقوانین حرفِ غیرمنطقیای نمیزنم. خودت میبینی که عملکردم تا الان عالی بوده. اگه بذاری چندتا تغییر بدم، برای مهمانخانه بهتر میشه. تو هم فرصت پیدا میکنیمأموریتها سریعتر ترمیم بشی. تازه بماند که اگه واقعاً به من وصلی، هرچی من قویتر بشم، برای تو هم بهتره. پس این یه وضعیتِ برد-برده، مگه نه؟»
«لکس، اگه همهچیز دستِ من بود، کارها رو خیلی متفاوت انجام میدادم. اما نیست. همونطور که برای تو قوانینیاینجوری هست، برای من هم هست. هر کسی باید نقشِ خودش رو بازی کنه، مگه نه؟ بیا این کار روصدای بکنیم: تمامِ تغییراتی رو که میخوای اِعمال کنی به من بگو، و من بهت میگم از پسِ کدومشون برمیام.»
لکس بیدرنگ جواب نداد. کارهای زیادی در ذهن داشت که اگر میتوانستچون کارکردِ سیستم را کنترل کند، انجام میداد. اما با وجودِ اینکه چیزهای زیادیاصلاً میدانست، از این هم آگاه بود که چقدر دربارهٔ کلِّ جهان بیخبر است.
تنها میتوانست خطراتی را که از آنها آگاه بودمذاکراتِ پیشبینی کند و برایشان نقشه بکشد، اما وقتی حتی ازدرآمده وجودِ خطراتِ خاصی خبر نداشت، چطور میتوانست برایشان آماده شود؟
تا جایی که به تزکیهٔ شخصیاش مربوط میشد، میتوانست از کاساندرا، یا حتی پلوایلین بپرسد.جمعوجور اما بهخاطرِ شخصیتی که بهعنوانِ مهمانخانهدار از خود ساخته بود، تقریباً هیچکس نبود که بتواند ازبرداشتنِ او کمک بخواهد. تقریباً، چون هنوز یک نفر بود که از هویتش بهعنوانِ مهمانخانهدار خبر داشت.
برگشت و به مری نگاه کرد که فقط بیصدا ازیعنی گوشهای تماشا میکرد. نقشِ مری در تمامِ این ماجراها چهکار بود؟ بر اساسِ تمامِ اطلاعاتی که داشت، میتوانست حدسی بزند.
«قبل از اینکه بهمهمانخانه اون چیزا برسیم، اوندارد چی؟ اون کجای این ماجراست؟»
«اوه، این یکی از سادهترین سؤالاتیه که پرسیدی. برای این یکی هم هیچ جریمهای در کار نیست. موجودی کهدرآمده تو اسمش رو مری گذاشتی، در واقع بقایای روحِ میزبانِ قبلیِ منه، قبل از اینکه به مهمانخانهٔ نیمهشب تبدیل بشم.تزکیهای خلاصهاش اینه که با دشمنی روبهرو شد که نتونست شکستش بده و در نهایت مرد، و من هم نابود شدم.
«اما، از راههایی که کاملاً درکشون نمیکنم، خودش رو به بخشی از سیستم تبدیل کرد، با این حال هنوز روحش رو حفظ کرده، ودربارهٔ یهجورایی از مرگِ واقعی جونِ سالم به در برده. هرچه سیستم بیشتر ترمیم بشه، مری هم بیشتر بهبود پیدا میکنه. اما نگران نباش، اونبهشدت دیگه نمیتونه میزبان باشه، و هیچ کنترلی هم روی سیستم نداره. در واقع، اصلاً نمیتونه کاری بکنه که قوانینِ سیستم رو زیر پا بذاره.»
«راهی هستغیرضروری که بتونم ازجدی سیستم آزادش کنم؟»
«کاملاً غیرممکنه. من نمیدونم چطور تونست اون کار رو بکنه، و خودش هم نمیتونه بهت بگه چیکار کرده چوندرکناپذیر این کار باعثِ فاش شدنِ سازوکارِ درونیِ سیستم میشه. قوانین بهش اجازه نمیدن چنین رازهایی رو فاش کنه. پس،تقاضاهایش فقط در صورتی که خودت به درکی از سیستمها برسی، میتونی تازه به راهی برای جدا کردنش فکر کنی.»
لکس چانهاش را مالید و به قدمِ بعدیاش فکر کرد. از شنیدنِ حقیقت دربارهٔامکان مری چندان جا نخورده بود. در واقع، تا حدودی انتظارش را داشت. حالا فقط بایددربارهٔ به این فکر میکرد که چطور میتواند از این موضوع به نفعِ خودش استفاده کند.