چپتر 818: کتیبهها
0با رفتنِ شاهدخت، لکس حالا میتوانست بهسراغِ پدرِرویش وارث برود. نیازی نبود دنبالش بگردد، چون ملازمیروحیِ از قبل آنجا ایستاده و منتظرِ آمدنِ لکس بود.
ملازم گفت: «آقای لکس؟ به منقرار دستور دادن هر وقت آماده بودید،محو شما رو به کتابخانهٔ مهمانها ببرم.»
لکس گفت: «راه بیفتید.» و اجازه داد ملازم او را در قصر پیش ببرد. همانطور کهگرفته از مسیرِ بیدلیل پیچیده میگذشت، لکس بیاختیار با خود فکر کرد که تا به حال به جاهایدید زیادی، از جمله هزارتوها و مخفیگاههای باستانی رفته است. انگار شکوهِ این مکان دیگر رویش تأثیری نداشت.
بله، همهچیز مجلل و پرزرقوبرق بود و انرژیِ روحیِ بینهایت خالصی ساطعستارهها میکرد و عطرِ دلپذیری داشت. یعنی همان استانداردِ همیشگی. البته نه اینکهوقتی قصر تماشایی نباشد. فقط دیگر مثلِ گذشته توجهِ لکس را جلب نمیکرد.
از باغِ سرپوشیده، از پشتِ آبشارِ آبِ روحی،رویش و از راهرویی که انگار ستارههای مینیاتوری درروحیِ آن نقشِ چراغ را داشتند گذشت، و از بالای...
یک لحظه، چی؟
لکس ایستاد و به بالا نگاه کرد. باورش نمیشد حواسش چه میگویند. نه، آنها چراغریسهقرار روی سقف نبودند؛ ستارههای واقعی بودند که کوچک شده و آنجا قرار گرفته بودند! ستارهها درکتابخانه کنارِ نوری ملایم و محو، انگار انرژیِ روحیِ بینهایت خالص اما لطیفی از خود ساطع میکردند.
خب، اعتراف میکردروی که این یکیواقعی دیگر جدید بود.
وقتی سرانجام به کتابخانه رسید، دید تنها کسی نیست که آنجا انتظار میکشد. کنارش همانانرژیِ کوتولهای بود که لکس پیشتر دیده بود؛ همان که از او احساسِ خطر میکرد. انگار ایننباشد کافی نبود، همراهِ کوتوله شخصی از نژادی ناشناس حضور داشت که او هم هالهای تهدیدآمیز داشت!
بهجز آن دو، چند نفرِ دیگر هم بودند، اما لکس به آنها توجهی نکرد. میلِ شدیدی دراعتراف خود حس کرد که جلو برود و بیدرنگ کوتوله را به مبارزه بطلبد. تنش داغ شد و قلبشخطر به تپش افتاد، اما درست پیش از آنکه این میل به او چیره شود، لکس نگاهش را دزدید.
در چشمِ راستش تصویرِ محوی از یک شمشیر نقش بسته بود، هرچند حالا داشت ناپدید میشد. لکسستارهها فهمیده بود واکنشش طبیعی نیست و بیدرنگ پی برد که دوباره تحتتأثیرِ شمشیر قرار گرفته است. انگارتنها یک حریفِ شایسته شمشیر را تحریک میکرد، اما نه آنقدر که لکس کنترلش را از دست بدهد.
رفت و در گوشهای جا گرفت، چشمانش را بست و به مراقبهستارهها نشست. از اینکه چیزی میتوانست روی ذهنش تأثیر بگذارد خوشش نمیآمد، اما چونسرانجام فعلاً کاری از دستش برنمیآمد، آن را به چشمِ تمرینی برای ذهنش میدید.
افرادِ حاضر در کتابخانه یکییکی صدا زده میشدند و هرکدام به اتاقِهمهچیز جداگانهای هدایت میشدند. انگار آنجا سالنِ انتظارِ کسانی بود که وقتِ ملاقات داشتند،همان هرچند لکس شک داشت همهٔ آنها قرار باشد با جاودانهٔ کیهانی دیدار کنند.
ماجرا هرچه که بود، ربطی به لکس نداشت. تمامِ تمرکزش را روی حفظِ آرامشِ ذهنش گذاشته بود، تا اینکه خدمتکاری آمد و او را به داخلکسی راهنمایی کرد. وقتی لکس از اتاق بیرون رفت، کوتوله بالاخره به مسیری که او رفته بود نگاه کرد. مطمئن بود لکس قصد داشته او را بهجلو چالش بکشد، چرا که هالهٔ بسیار درندهای را حس کرده بود که او را هدف گرفته و بعد خودبهخود عقب کشیده بود. نه اینکه ترسیده باشد.
وقتی لکس بالاخره پیشِ پدرِ وارث برده شد، با دیدنِ اینکهواقعی جاودانه درونِ یک آرایه چهارزانو نشسته بود، جا خورد. آرایهٔ کوچکتریخالص هم جلوی جاودانه قرار داشت که ظاهراً برای لکس آماده شده بود.
این آرایهها نهتنها بهشدت پیچیده و گرانقیمت به نظرشده میرسیدند، بلکه لکس میتوانست تشخیص دهد که چند شیءِاما روحی هم در اتاق فعال است، هرچند کاربردشان را نمیفهمید.
جاودانِ کیهانی بدونِ اینکه چشمانش را باز کند گفت: «بشین.» و فقط دستش راپرزرقوبرق بالا آورد تا اشاره کند لکس باید درونِ آرایهٔ آمادهشده بنشیند. «قبل از شروعالبته چندتا سؤال ازت دارم. امیدوارم درک کنی که قصدِ فضولی ندارم، اما این اطلاعات لازمه.»
لکس همانطور که مینشست گفت: «بفرمایید، بپرسید.» انگار... این نقشها خیلی مهمترمحو از چیزی بودند که فکر میکرد. با خودش گفته بود پاک کردنِدید این نقشها برای کسی به این قدرتمندی کارِ سادهای است. انگار اشتباه میکرد.
«اول اینکه، میدونینمیشد چه کسی این نقشهاچراغریسه رو روی بدنت گذاشته؟»
لکس اعتراف کرد: «نمیتونم با اطمینانواقعی بگم. ولی اگه مجبور باشم حدسستارهها بزنم، میگم کارِ یکی از والدینم بوده.»
جاودانه پرسید: «عالمِ تزکیهٔ والدینت رو میدونی؟» اما بعد متوجهِ چیزیبله شد و به لکس فرصتِ جواب دادن نداد. «صبر کن، تودلپذیری یک انسانی. اگه شک داری که کارِ والدینت بوده، نکنه یوتون پدرته؟»
«اِه، نه، نیست. هرچند بهاحتمالِ زیاد باهاش فامیل هستم.کنارِ برادرش جدِّ خاندانِ منه. در موردِ عالمِ تزکیهٔ والدینمیکی هم، مطمئن نیستم. ما... رابطهٔ پیچیدهای با هم داریم.»
جاودانه بیاختیار چشمانش را بازمیگویند کرد و به لکس خیره شد؛واقعی افکارِ ناشناختهٔ بیشماری از ذهنش میگذشت.
«انگار نژادِ انسان بیشتر از چیزی که خبر داشتم دارهقرار پیشرفت میکنه. با توجه به جوابت، برداشت میکنم که هیچمیکردند جزئیاتی از کسانی که این نقش رو روت گذاشتن نمیدونی، درسته؟»
«درسته. من اصلاً از وجودِاین این نقشها خبر نداشتم، تا اینکهبله ارشد زوری در موردشون بهم گفت.»
جاودانه لحظهای به فکرکوچک فرو رفت و بعدستارهها دوباره به حرف آمد.
«دلیلِ اینکه اینهمه سؤال میپرسم اینه که هرچی بیشتر بدونم، کار راحتتر میشه. اینکه این نقشها به چه زبانی هستن، چه منطقی پشتشونه ولطیفی چطور اونجا قرار گرفتن، حتی برای من هم یک رازه. این نقشها بینهایت هوشمندانهان، چون طوری قرار داده شدن که به بخشی از خودِشخصی بدنت تبدیل شدن، درست همونطور که قلب و مغزت بخشی از تو هستن. پاک کردنشون... بدونِ اینکه بهت آسیبی برسه، اصلاً کارِ سادهای نیست.»