چپتر 925: تخت
0دلیلی داشت که رع اینبار اینقدر مطمئن بود، حتی اگر لکس هنوز نمیتوانست آن را ببیند. با چشمِ چپش، ایزدِ سقوطکرده رابخشی زیر نظر گرفت و با اینکه چند نقطهضعف در او پیدا کرد، بیشترشان از تواناییِ فعلیاش خارج بودند. خلوص یک نقطهضعفِ آشکاردرست بود، اما در برابرِ رع به اندازهٔ زیردستانش جواب نمیداد. از قضا، به نظر میرسید انرژیِ ایزدیِ خالص هم یک نقطهضعف باشد.
گذشته از آن، لکس دنبالِ نقاطِ قوتِ او هم میگشت. مطمئن بود رع میداند زیردستانش هرگز امیدی به شکست دادنِ او ندارند، اماهیچکجای باز هم آنها را جلو فرستاده بود. شاید میخواست از لجنِ سیاهی که از تنشان بیرون میزد برای مسموم کردنش استفاده کند، یاانجام شاید آنها فقط بخشی از یک نقشهٔ بزرگتر بودند. اگر لکس میتوانست نقشهٔ ایزد را از پیش بفهمد، میتوانست با آن مقابله کند.
متأسفانه هیچچیزِ قابلتوجهی دستگیرش نشد. این فقط یک راهشاید برایش باقی میگذاشت: اینکه پیش از پیاده کردنِ هرکردنش حقهای که رع در سر داشت، او را شکست دهد.
درست وقتی این فکر از ذهنِ لکس گذشت، آرایهای که داشت میساخت کامل شد. پرتویبدهد شدیدی از نورِ سفید بهسمتِ رع شلیک شد. ایزد، با وجود درگیری با فنریر، آنقدرمنفجر هوشیاری داشت که جاخالی بدهد. حتی برگشت و چهرهای ازخودراضی به خود گرفت. اما بیفایده بود.
آن پرتو اصلاً حمله نبود. لحظهای که به گوشهٔ دیگرِ اتاق رسید، منفجر شد،بیرون اما نه با یک انفجارِ عظیم یا تکاندهنده. در عوض، کلِ محوطه را در درخششیمقابله سفید و تابان غرق کرد و هیچکجای آن مکان حتی یک سایه هم باقی نگذاشت.
نالهٔ زیردستان بیشتر شد و لکههای مختلفِ مادهٔ چسبناکِ سیاهی که میدانِرسید نبرد را پر کرده بود، شروع به تبخیر کرد. این اقدامِ پیشگیرانهٔمکان سادهای بود که لکس برای برگرداندنِ ورق به نفعِ خودش انجام داد.
پوزخندِ ازخودراضیِ رع به اخم تبدیل شد، اما انگار دیگر نمیخواست صبر کند. انگشتش رامیزد چرخاند و شروع کرد به هدایتِ جریانِ عظیمی از انرژیِ ایزدیِ فاسد. لکس هیچ تجربهای درهیچچیزِ مسدود کردنِ جریانِ این نوع انرژی نداشت، برای همین تصمیم گرفت همزمان فشار را بالا ببرد.
با شمشیری شعلهور و حملاتِ بیپایانِ روح از چشمانش، بهسمتِ رع یورش برد. با وجود اینکهبرگشت انتظار نداشت با این حملات آسیبِ زیادی، یا اصلاً هیچ آسیبی، به او برساند، طوری حملهعظیم میکرد که انگار ضربهٔ بعدی رع را از پای درمیآورد. فنریر هم از سرعتِ هجومش کم نکرد.
در واقع، این دو هماهنگیِ عجیبی با هم پیدا کرده بودند که در آن نهتنها دوشادوشِ هم حمله میکردند،استفاده بلکه زمان و موقعیتِ هر یورش کاملاً حسابشده بود. وقتی لکس از بالا میرفت، فنریر از پایین میآمد. وقتیباقی لکس از چپ میآمد، فنریر از راست میرسید. علاوه بر این، به نظر میرسید همدیگر را قویتر هم میکردند.
حملاتِ لکس خشمی سوزان بود، در حالی که حملاتِ فنریر با سرمایی مرگبارمنفجر آمیخته بود. شمشیرِ لکس پوشیده از نیت بود و چنگالهای فنریر میتوانست هرنگذاشت الوهیتی را بشکافد. نگاهِ لکس خودش یک حمله بود و غرشهای فنریر هم همینطور.
در تمامِ این مدت، لکس مدام در الوهیتِ رع اختلال ایجاد میکرد. کنترلِ دقیقِبیرون الوهیتِ فاسد بسیار سختتر بود، برای همین خودش را درگیرِ کنترلِ دقیق نکرد. در عوضمقابله با هر حرکت آن را هل میداد و میکشید و اختلالی بیپایان به وجود میآورد.
رع سرانجام با از دست دادنِ خونسردیایبهسمتِ که تا آن زمان حفظ کرده بود، غرید:بدهد «تو یه سوسکی و همینطوری هم لِه میشی!»
انگار سدی شکسته باشد، موجِ عظیمی از الوهیتِ فاسد ازمیخواست او بیرون ریخت که بسیار فراتر از توانِ لکس برای تأثیرگذاریفقط بود. نورِ اتاق کمسو شد، گویی داشت با این فساد میجنگید.
کاملاً مشخص بود رع دارد فنِحمله بزرگی پیاده میکند و لکس هم مصمممنفجر بود تمامِ نقشههایش را به هم بریزد.
لکس که از قبل به تنِ ایزد نزدیک بود، نیازیمیخواست به هیچ مقدمهای نداشت. بعد از یک ضربهٔ شمشیرِ خاص، خیلیفقط راحت وزنِ بدنش را جابهجا کرد و به رع مشت زد.
ایزد همانطور که مدتها بود اینسفید کار را میکرد، جاخالی داد، اماآنقدر نتوانست حملهٔ لکس را پیشبینی کند.
پیچشِ فضا!
فنریر انگار که حرکتِ لکس را پیشبینی کرده باشد، عقب کشید ورسید برای حملهٔ خودش آماده شد. فضا تا شعاعِ سه فوتیِ دورِ مشتِ لکسسایه که بخشِ بزرگی از بالاتنهٔ رع را هم در بر میگرفت، پیچوتاب خورد.
به نظر نمیرسید فضای سیال هیچ تأثیری روی لکس داشته باشد، اما با برخوردِبیرون جاذبهٔ شدید، رع از شدتِ درد فریاد کشید. حتی انرژیِ ایزدیِ فاسدش هم از کنترلمقابله خارج شد و مثلِ شلاقی بهجای جریانِ انرژی، به در و دیوارِ تالار کوبیده شد.
لکس با دیدنِ تأثیرِ این کار، شمشیرش را کنار گذاشت و اینآنقدر بار با دستِ دیگرش به ایزد مشت زد. رع که زخمی شدهنبود و تحتتأثیرِ جاذبه بود، نتوانست جاخالی بدهد و مشت مستقیم به صورتش نشست.
با این حال، درد نداشتنِ این ضربه مایهٔ خوشحالیِ رع نشد، چون میدانست بعدش چه اتفاقی میافتد. فضاکردنش دورِ صورتش پیچوتاب خورد و تمامِ تنِ ایزد از درد به لرزه درآمَد. نمیتوانست فریاد بکشد، چرا کهراه انگار حتی صدا هم به درونِ جاذبه کشیده میشد. چشمانش در جمجمه فرو رفت و منقارش از ریخت افتاد.
خشمی عقلسوز وجودِ رع را فرا گرفت؛ همهچیز را رها کرد و فقط روی کشتنِ لکستکاندهنده متمرکز شد. فنِ او سرانجام به کار افتاد، یا دستکم یک فنی به کار افتاد. اتاقِمادهٔ دورشان تغییرِ شکل داد و آوارها جابهجا شدند تا یک سکو و یک تختِ پادشاهی بسازند.
دستهایی از سنگِ سخت از زمین بیرون آمدندفرستاده و لکس و فنریر را گرفتند تا آنبرای دو را به درونِ سنگِ سختِ زیرِ پایشان بکشند.
جانورانِ فاسدِ جدیدی از درونِ سکو بیرون آمدند، گویی سکو ارواحِ مثلهشدهٔ بیشماریهوشیاری در خود داشت تا رع از آنها استفاده کند — و او هم استفادهدیگرِ کرد. ارواحِ درونِ سکو قطرهقطره در رع ادغام شدند و فسادِ اطرافش شدت گرفت.
رع با رانشِ نیرویی نامرئی در هوا شناور شد، از دسترسشان دور شدتنشان و بهسمتِ تختِ پادشاهی رفت. لکس سعی کرد جلویش را بگیرد، اما دستهایایزد مستأصلِ بیشماری که از زمین بیرون میزدند، او را خیلی محکم گرفته بودند.
حتی اگر میتوانست یک دست را خرد کند، دهها دستِ دیگر میچسبیدند ومنفجر رهایش نمیکردند. این دستها تهدیدی به حساب نمیآمدند، اما میتوانستند سرعتش را بهشدتنگذاشت کم کنند؛ چیزی که لکس اصلاً دلش نمیخواست. اما دیگر خیلی دیر شده بود.
رع روی تختِدادنِ پادشاهیاش نشست وآنها به لکس خیره شد.