چپتر 724: اکوتروریستها
0هیچ انفجاری در کار نبود. هیچ نیروی فورانیای وجود نداشت که بتواند زمینی را که بشکههاتغییرات زیرش دفن شده بودند بشکافد، و صدای رعدی هم نبود که به حاضرانِ در آن حوالی ازالگوهای خطرِ قریبالوقوع هشدار دهد. با این حال خطر همچنان آنجا بود، و چهبسا مرگبارتر از یک انفجار.
فرارِ ناگهانیِ لکس بیدرنگ توجهها را جلب کرد و همهٔ نگهبانها و سربازها فوراً رویدادن او متمرکز شدند، انگار که مجرمی چیزی باشد. بهمحضِ اینکه تکان خورد، چند تن ازبار سربازها برای بستنِ راهش به حرکت درآمدند، اما مگر لکس کسی بود که بهراحتی گیر بیفتد؟
پیشتر، برای مسیریابی فقط به غرایزش تکیه میکرد، اماتازه در این لحظه که بدنش برای بقا تا بیشترین حدِتوان ممکن تحتِ فشار بود، متوجهِ تمامِ تغییراتِ جدیدِ درونش شد.
«آغوشِ شاهانه» برای دفاع بود و «برکتِ مُو» برای حمله. لکس تصمیم گرفته بود که میخواهد از هر دو فراتر برود، اما فنِ تزکیهاشهمانطور نیتِ پشتِ حرفهایش را تعبیر کرده بود، نه خودِ کلمات را. هرچه باشد، تزکیه جنبههای بسیار بیشتری از این دو داشت و فنِ اوحرکتیشان شروع به تقویتِ همهٔ آنها کرده بود! فقط چون تغییرات تازه شروع شده بودند و هنوز فرصتی پیش نیامده بود، پیشتر متوجهشان نشده بود.
در حالی که حواسش تا نهایتِ توان کشیدهجنبههای شده بود، درست همانطور که غرایزش شروع بهتغییرات هشدار دادن کردند، متوجهِ الگوهای حرکتیِ سربازها شد.
میدید سربازها کجا و چگونه راهش را میبندند، حتی در همان حال که غرایزش او را به سمتی خاص راهنمایی میکردند. در دم، و برایسمتی اولین بار، به نقصِ غرایزش پی برد. راهنماییشان با اینکه درست بود، اما کلی بود. در مقایسه، وقتی خودش تمامِ تغییرات را حس کرد، الگوهای حرکتیشانمیتواند را فهمید و راههای مقابله را شخصاً تحلیل کرد، به این نتیجه رسید که راهنماییِ غرایزش، هرچند درست، کارآمدترین مسیری نیست که میتواند در پیش بگیرد.
اما در آن لحظه، لکس وقت نداشت به این چیزها فکرفرصتی کند. حسِ خطری که داشت هر لحظه قویتر میشد و درهمانطور واقع از همین حالا میتوانست خارشِ آشنایی را در ریههایش حس کند.
به دویدن ادامه داد، اما پیش از آنکه سربازها بتوانند راهش را ببندند، اثرِ فنِ «این-لا» رانشده کامل کرد و تا جای ممکن به دوردست آنی منتقل شد. حتی در حینِ انتقالِ آنی همهمان شتابش را از دست نداد و بهمحضِ اینکه دوباره ظاهر شد، مستقیم به دامنهٔ یک تپه برخورد کرد.
لکس تنها با صرفِ یک ثانیه، خودش را جمعوجور کرد و محیطِ اطرافش را سنجید، در حالی کههنوز خودش را مجبور کرد آنقدر سرفه کند تا خونی آغشته به چیزی سبز را بیرون تف کند. اماکجا بهمحضِ پایانِ آن یک ثانیه، به انتقالِ آنی ادامه داد. حسِ خطر همچنان به قوتِ خود باقی بود!
در قلعه، سربازها از ناپدیدشدنِ ناگهانیِ لکس وحشتزده شدند.حواسش قرار بود انتقالِ آنی در داخلِ قلعه مسدود باشد، مگرمیدید از طریقِ آرایهٔ رسمیِ انتقالِ آنی. قطعاً اتفاقی افتاده بود!
اما چیزی که نفهمیده بودند این بود که مشکل از جانبِ لکس نبود، بلکه در دیوارِ قلعه رخ داده بود. وقتی بشکهٔ ساختهشدهدادن از چوبِ خلأ تَرَک خورد، لجنِ سبزی از آن نشت کرد. بیدرنگ خودِ خاکِ اطرافِ بشکه شروع به خاکستر شدن کرد و درحرکتیشان نهایت دیوار هم به همین روز افتاد. خطوطِ آرایه که دیوارِ محکم از آنها محافظت میکرد، طبیعتاً فرسایش یافتند و آرایه را مختل کردند.
این اختلال تنها یک لحظه طول کشیده بود و لکس دقیقاً در همان لحظهٔ وقوعش آنی منتقل شده بود. با اینتوان حال، فرسایشی که در حالِ وقوع بود هرچند سرعتِ بالایی داشت، اما با تَرَک خوردنِ بشکههای بیشتر، سرعتش مدام بیشتر همبرد میشد. لجنِ سبز به پخش شدن ادامه داد، اما اثراتش از همین حالا تأثیر گذاشتن روی مکانهای دوردست را آغاز کرده بود.
پناهندگان و شهروندانِ داخلِ قلعه یکی پس از دیگری همانجا که ایستاده بودند روی زمین افتادند. سربازها فهمیدندهنوز مشکلی در کار است و بیدرنگ فنونِ دفاعیشان را به کار بستند. سموم و سلاحهای بیولوژیک حتی برایکجا دنیای تزکیه هم چیزی نبودند. اما همهچیز بیفایده بود، چرا که مرگشان تنها کسری از ثانیه به تعویق افتاد.
بازرس و محافظانش شاید تنها کسانی بودند که همزمان با لکس متوجهِکشیده تهدید شدند و واکنششان هم دقیقاً مشابه بود. آنها وحشتزده، پیش ازهمان آنکه برگردند تا به سمتِ قلعه نگاه کنند، به دوردست آنی منتقل شدند.
هنسی پرسید: «به نامِ آسمان، اون دیگه چی بود؟» هرچند اجازه نداد شوکهشدنش باعثِ کندیِ کارهایش شود. حتی پیش از اینکه بپرسد، یک سیگنالِکردند خطر را فعال کرده بود، و نه سیگنالی که برای درخواستِ کمک از امپراتوریِ یوتون باشد، نه. او بهعنوانِ پیروِ هنالی، سیگنالِ خطرش راراههای مستقیماً به سمتِ آنها هدف گرفته بود! اگر خودِ یوتون در آن منطقه بود، شاید او هم سیگنال را دریافت میکرد، اما هیچکسِ دیگر نه.
حسابرس با نگاهی آمیخته به انزجار و ترس گفت: «این مایعِ جاهحاه از قلمروی باتلاقیِ جاههله. براینشده هر قلمرویی بهجز قلمروی خودش بهشدت خورندهست. اگه زود مهار نشه، این سیاره که هیچ، کلِ اینهمان منطقهٔ ستارهای تحتتأثیر قرار میگیره. اگه اوضاع به جاهای باریک بکشه، توسعهٔ انرژیِ تمامِ کهکشان به خطر میافته.»
ریپلی و هنسی هر دو نگاهی آمیخته به انزجاربسیار داشتند، اما به دلایلی کاملاً متفاوت. ریپلی چرخید وهنوز مشغولِ یادداشتکردنِ چیزی روی سندِ متصل به تختهشاسیاش شد.
«متأسفانه مشکلِ تروریسمِ زیستمحیطی دارید. یه همچین چیزی رو نمیشهنهایتِ به این راحتی یا به دستِ آدمای ناآگاه قاچاق کرد.کجا این یه تصادف نیست. باید این رو به مدیرم گزارش بدم.»
پیش از آنکه هنسی بتواند پاسخی بدهد، شخصِ دیگری روبهروی هر دوی آنها ظاهرمتوجهشان شد. سرتاپایش پوشیده و چهرهاش پنهان بود و هیچ هالهای هم نداشت. با اینکجا حال، هیچکدامشان به تواناییِ کسی که به سیگنالِ خطر پاسخ داده بود، شکی نداشتند.
درحالیکه صدایشجنبههای در ذهنشان میپیچید،داشت پرسید: «مشکل چیه؟»
«باید موادِ خطرناکِ روی اون سیاره رو قرنطینه کنیم و جلوی پخششدنش رو بگیریم. به یهتغییرات تیمِ پیگیری هم نیاز داریم تا منبعِ این اتفاق رو بررسی کنن. هر اتفاقی که اینجاکردند افتاده... و نحوهٔ مدیریتِ ما در این وضعیت، از طرفِ حسابرس ریپلی به بانک ورسالیس گزارش میشه.»
شخص با شنیدنِ نامِ بانک جا خورد و برگشت تا بهتوان حسابرس نگاه کند. ناگهان هالهاش را با تمامِ قدرت بیرون داد وحتی آن دو را با حضورش بهعنوانِ یک سرورِ دائو در هم کوبید!
شخص پیش از ناپدید شدن گفت: «کمی آلودگی روتون باقی مونده بود.» بشکههای جاهحاه که زیرِ قلعه و همچنین در مکانهای بیشمارِ دیگری رویکردند سیاره منفجر شده بودند، همگی ناگهان غیب شدند. اگرچه مایع تنها چند دقیقه برای خوردگیِ سیاره فرصت داشت، اما اثراتش بازگشتناپذیر بود. میلیونها نفر تامقابله همان لحظه جان باخته بودند و صدها میلیون نفرِ دیگر نیز بهزودی به آنها میپیوستند؛ بماند که محیطزیستِ سیاره نیز بهزودی رو به نابودی میرفت.
شخص وقتی دوباره ظاهر شد، به هنسیتقویتِ گفت: «با مقاماتِ محلی تماس بگیر. بومیهای سیارهنیامده باید تخلیه بشن. این سیاره دیگه ترمیم نمیشه.»
ریپلی و هنسی هر دو از شنیدنِتزکیه این خبر جا خوردند. نهایتاً چند دقیقه گذشتهچون بود. این واکنش بیش از حد شدید نبود؟
شخص که انگار کنجکاویِ آنها را پیشبینی کرده بود، ادامه داد: «فضای این منطقه بهشدتدادن آسیب دیده. درحالیکه میشه آسیبِ خورندهٔ مایع رو برطرف کرد، آسیبی که به فضای اطرافِبار سیاره وارد کرده... فقط با گذشتِ زمان بهطورِ طبیعی ترمیم میشه. این مکان آسیبپذیر شده.»
انگار برای تأکید بر حرفِ او، دروازهٔ کوچکی روی سیاره شکافته شد. دستهای از موجوداتِ حشرهمانند از دروازهنهایتِ بیرون ریختند و هیچ نشانهای از توقفشان در آیندهٔ نزدیک دیده نمیشد. هر سهٔ آنها از دور تماشامیکردند میکردند، چرا که با عالمِ تزکیهشان، دیدنِ چنین رویدادِ مهمی حتی از راهِ دور هم کاملاً آسان بود.
«برخورد با یه قلمروی کوچکِ وحشی با موجوداتِ متخاصم به این زودی بعد از چنین حادثهای... گمان میکنم تروریستهایحواسش زیستمحیطیتون این رو از قبل برنامهریزی کرده باشن. اگه اجازه بدید، باید طبقِ پروتکلِ بانک یه گزارشِ اضطراری بدم،میکردند اما همینجا میمونم تا روندِ اوضاع رو تماشا کنم. لطفاً نذارید حضورِ من حواستون رو از وظایفتون پرت کنه.»
بلافاصله پس از این حرف،کلمات ریپلی گنجینهای را فعال کرد کهداشت او را در سپری کدر پوشاند.
هنسی با شنیدنِ این خبر چهره در هم کشید ونهایتِ دستگاهِ ارتباطِ اضطراریِ خودش را فعال کرد. هنالی... اصلاً خوشحالکجا نمیشد. اوضاع در قلمروی آغاز در آستانهٔ تحولی عظیم بود.
پایین روی سیاره، بهمحضِ اینکه غرایزش از هشدار دادن دست برداشتند، لکس بالاخرهنیامده تلهپورت را متوقف کرد. او با وجودِ خاصیتِ قوانینش نتوانسته بود مداخلهٔ سرورِ دائومیدید را حس کند، اما قطعاً میتوانست تشخیص دهد که خطرِ فوری برطرف شده است.
اما اکنون، خطرِ جدید و درعینحال آشنایی جایگزینِ آن شده بود، هرچند لکس کاملاً نادیدهاش گرفت. میخواست مستقیماً به مهمانخانه تلهپورتتوان کند و از این دردسر دور بماند، اما درعینحال نمیخواست الکساندر را رها کند. مشتش را گره کرد و یک باربرد به شکمِ خودش کوبید که باعث شد مقداری مایعِ متعفن و سبزرنگ را که در معدهاش جمع شده بود، بالا بیاورد.
در دم احساسِ بسیارخودِ بهتری پیدا کرد، اماجنبههای درعینحال ضعیفتر شده بود.
اگر آن موادِ سبزِ کوفتی هر چه که بود، او را اینطور شدید تحتتأثیرهمانطور قرار داده بود، نیازی نبود تصور کند چه بلایی سرِ بقیه آمده است. چهبسامیکردند خودِ الکساندر هم اگر در معرضش قرار گرفته بود، جانِ سالم به در نمیبرد.
تصمیم گرفت... به قلعهٔ یوتون برگردد وچون اوضاع را بررسی کند. اگر وضعیت بدترمتوجهشان میشد، همیشه میتوانست به مهمانخانه عقبنشینی کند.