چپتر 952: الوهیت
0مشکل هر چه که بود، دسترویدست گذاشتن و فقط فکر کردن کمکی به فراردلت از آن نمیکرد. گذشته از این، هیچ تضمینی نبود که اصلاً چنین اتفاقی بیفتد. تصمیمخاندانشون گرفت با ورا مشورت کند؛ کاهنه و مشاورِ همیشگیاش در تمامِ مسائلِ مربوط به غیبگویی.
میتوانست از کاساندرا هم بپرسد، اما او دربارهٔ چیزهایی که لکس حتی نمیتوانستبهش تصور کند، زیادی میدانست. احتمالِ اینکه از دهانش چیزی بپرد بینهایت زیاد بود،اونا پس هرچه کمتر دربارهٔ مسائلِ مربوط به مهمانخانه با او حرف میزد، بهتر بود.
در حالی که سعی میکرد قدمهای بعدیاشمتقاضیها را برنامهریزی کند، پرسید: «مری، چیزی تومیخواد مهمانخانه هست که لازم باشه بهش رسیدگی کنم؟»
«عجیبه ولی نه. بیشترِ کارمندایی که باهات برگشتن هم هنوز دارن استراحت میکنن. اونا نتونستن به راحتیِدیو تو با فشارِ تلهپورت تو چنین مسافتِ طولانیای کنار بیان. ولی آسیبِ جدیای هم ندیدن که بخوامکسانی بگم. بقیهٔ کارمندا هم دارن بهخوبی به مهمانها میرسن و مشکلِ خاصی نیست که بخوای بهش رسیدگی کنی.
«یه صفِ طولانی از متقاضیها هست که میخوان به مهمانخانه ملحق بشن، البته اگه دلت میخواد بررسیشون کنی، ولی بیشترشون فقط طرفدارای ولما هستن. نمیدونم چقدر بهالفها دردمون میخورن. با این حال، یه خاندان از الفها هستن که کلِ خاندانشون میخوان به مهمانخانه ملحق بشن. فعلاً همینجا هم اقامت دارن، پس میتونی شرایطشون رو بررسیکسانی کنی. تعدادِ متقاضیهای دیو هم رفته بالا، ولی تقریباً همهشون میخوان سرِ شرایطِ کاریشون چونه بزنن. غیر از اینا، چیزِ دیگهای نیست که رسیدگیِ فوریِ تو رو بخواد.»
تعدادِ کسانی که میخواستند به مهمانخانه بپیوندند همیشه زیاد بود، اما لکس بهندرت کسی را قبول میکرد. پذیرفتنِ آدمهایی که پیش از ورود به مهمانخانهمیکنن برای خودشان زندگیِ کاملی داشتند، ریسکِ بزرگی بود و احتمالِ دردسرسازیشان حسابی بالا میرفت. البته از طرفی هم کسانی پیدا میشدند که مهارتها و دانششانصفِ میتوانست داراییِ بینظیری برای مهمانخانه باشد. اگر متقاضیای از طرفِ یکی از کارمندانش معرفی میشد، لکس آن را جدی میگرفت، چرا که چنین اتفاقی بهندرت میافتاد.
اما در حالِ حاضر، لکسصفِ نیازی به کارمندِ بیشتر نداشت،بشن پس درخواستها میتوانستند منتظر بمانند.
از غلاف بازیابی بیرون آمد و بیدرنگکلِ نالهاش به هوا رفت. تمامِ بدنش دردبررسی میکرد، انگار پیرمردی بود که آرتروزِ شدید داشت.
چرا هر بار که افزایشِ قدرتِ عظیمی را تجربه میکرد، بلافاصله پس از آن باید از مصیبتی میگذشت که او را کاملاً از پامیخورن درمیآورد؟ این وضعیت عملاً ارتقایش را بیاثر میکرد. اما از طرفی هم، دیگر به انجام دادنِ کارهای کاملاً مضحک عادت کرده بود. او یکغیر تزکیهکننده هسته طلایی بود که با بدنِ فیزیکیاش در حینِ انتقالِ آنی از کهکشانهای بیشماری عبور کرده بود. همین که نمرده بود، خودش شاهکار بود.
تزکیه کردن کمکِ زیادی بهقدمهای تسکینِ دردش میکرد، اما نمیخواستهست ملاقاتش با ورا را عقب بیندازد.
بدنش را کش داد کهصفِ باعث شد استخوانهایش بارها تقتق صداالبته کنند و پرسید: «مری، کاهنه کجاست؟»
«توی یه کوپهٔ خالی توخاندان قطارِ اورینت نشسته. تو ایستگاهِ قطاراقامت پارک شده، پس فکر کنم منتظرته.»
لکس سر تکان داد، کتوشلوارِ جدیدی را که جیوز بهحساب برایش آماده کرده بود پوشید وبررسیشون به آنجا آنی منتقل شد. تو دلش یادداشت کرد که از جیوز تشکر کند. مهمانخانهٔ نیمهشباقامت در واقع اجازهٔ نسیهکاری نمیداد و این یعنی جیوز باید از جیبِ خودش حساب کرده باشد.
خبر نداشت که کتوشلوار با استفاده از خیاط نیمهشب دوخته نشده، بلکه جیوز آن را با دستهای خودشبیشترِ دوخته است؛ در نتیجه جز هزینهٔ پارچه و مواد، پولی برای پسدادن در کار نبود. لکس لباسِ جدیدجدیای به دست آورد و جیوز هم تزکیهاش را بالا برد، پس برای هر دو یک برد محسوب میشد.
لکس لنگلنگان و با حالتی ناجور واردِ کوپه شد و ورا رااگه دید که روی مبلی نشسته و چند نوشیدنی جلویش چیده شده است.حال با اندوه به افق خیره شده بود، انگار در افکارش غرق بود.
لکس روبهرویش نشست، یکی ازخاندان نوشیدنیها را برداشت و پرسید:همینجا «همه چی روبهراهه؟» نوشیدنیاش هاتچاکلت بود.
ورا که انگار بهسختی خودش را کنترل میکرد، فریاد زد: «مامانم قدغن کرده تا ۲۵ سالگی با کسی قرارولما بذارم! ۲۵ سال! باورت میشه؟ میگه با توجه به عمرِ طولانیِ تزکیهگرها داره لطف میکنه، ولی من فکر میکنم چونرفته خودش پیر شده این زمان به نظرش زیاد نمیاد. دلم نمیخواد ۹ سالِ دیگه واسه دوستپسر پیدا کردن صبر کنم!»
ورا از این موضوع بهشدتقدمهای کلافه به نظر میرسید وهست همین لکس را حسابی سرگرم میکرد.
لکس با خندهای ریزکنی گفت: «باید بگم، اصلاًمیخوان انتظارِ این یکی رو نداشتم.»
قطار سوت کشید و بعد بهآرامی روی ریلها به حرکت درآمد. کسِ دیگری دربررسی کوپه نبود؛ اتفاقی نادر در آن قطارِ پرطرفدار. اما تعدادِ کمِ مهمانها در ایناینا روزها باعث شده بود این صحنه بهطورِ طبیعی و بدونِ هیچ هماهنگیای رقم بخورد.
ورا با کمی دلخوری بهکنی او نگاه کرد، اما بعدملحق آرام شد و نوشیدنیاش را برداشت.
«پس الان همون جاییه که بدونِ اینکهبرنامهریزی بپرسم مشکلِ اصلیت چیه، بهت راهنمایی میدم. هرچند،کنم تاحالا واقعاً با یه بچه کار نکرده بودم.»
لکس که روی چهار بالش نشسته بودمتقاضیها تا سرش از میزِ بینِ خودش و ورابررسیشون بالاتر بیاید، گفت: «بچهبودن اونقدرها هم بد نیست.»
«فقط دو تا راهنمایی برات دارم. اول اینکه حتماً باید یه سر به چاهِ آرزوها بزنی، ترجیحاً همین روزا. دومیش اینه کهسرِ دقیقاً پنج سالِ دیگه، و منظورم دقیقاً مو به مو پنج سالِ دیگهست، یعنی درست سرِ همون روز، باید بری به سیارهای بهبرای اسمِ آرمانشهرِ ییلدیریم. واسه جبرانِ اینا عجله نکن. وقتش که رسید، میتونی هر چقدر که فکر میکنی این اطلاعات میارزید بهم پرداخت کنی.»
لکس ابرو بالا انداخت. پنج سال؟ هیچکدام از این توصیهها انگاربشن ربطی به خوابهایش نداشت. یا شاید جوابِ مشکلِ خوابهایش در چاهِچقدر آرزوها نهفته بود. الان واقعاً وقتِ خوبی برای امتحان کردنش بود.
لکس جرعهای ازسعی نوشیدنیاش خورد و گفت:برنامهریزی «ممنون.» طعمی بهشتی داشت.