چپتر 1133: تیاساِی
0لکس با چشمانی برقزننده به سیزده پوسترِ تحتتعقیبِ خودش و همچنین فهرستِ تحتتعقیبترین مجرمانِ کلِ قلمروی خاستگاه نگاهآماده کرد. لحظهای که در این فهرست ظاهر شد، نامِ لکس از قبل در بینِ ده نفرِ برتر بود. کاریاشچند نمیشد کرد. افرادِ کمی میتوانستند با ثروتِ اژدهایان برابری کنند، بنابراین جایزهای که تعیین کرده بودند بهشدت بالا بود.
لکس همچنین تنها غیرجاودانه در کلِ فهرست بود. تمامِ کسانی که بالاتر از او در فهرستکاملی بودند، جاودانههایی بودند که صدها سال در این فهرست حضور داشتند و کارهای وحشتناکی کرده بودند،ترسناک که آنها را به بدترین مجرمانی تبدیل میکرد که قلمرو تا به حال به خود دیده بود.
آنها سیارههای کاملی را برای آیینهای خونین قربانی کرده و دهها هزار روح را برای پرورشِ گنجینههایشان یانوبتی اهدافِ دیگر اسیر کرده بودند. مردم بچههایشان را با داستانهای ترسناک میترساندند، و موجوداتِ درونِ آن داستانهای ترسناکفرستاده هم با بردنِ نامِ افرادِ این فهرستِ جایزهبگیران، یکدیگر را میترساندند. حالا نامِ لکس هم در میانِ آنها بود.
لکس واقعاً میخواست برگردد و این فهرست را به مون نشان دهد، امادیده احتمالِ اینکه او هنوز خواب باشد زیاد بود. برای بیدار کردنش و نشاندیگر دادنِ ژستهای نیمرخِ خفنش روی این پوسترها، باید دستش به آن پرها میرسید.
لکس ازبیدار پاول پرسید: «تلهپورتژستهای کِی آماده میشه؟»
«زمان میبره. تو نوبتی. دونیا یه سیارهٔ الکی نیست که هر وقت دلت خواست بتونی بهش تلهپورت کنی.آیینهای هر کسی که به این سیاره تلهپورت میکنه، خودبهخود به چند ترمینالِ خاص فرستاده میشه و بعد بایدبردنِ از گیتِ مهاجرت رد بشه. یهکم طول میکشه چون همونطور که میتونی حدس بزنی، تیاساِی واقعاً روی اعصابه.»
لکس پرسید: «تیاساِی؟» و حاضر نبودباید باور کند که بروبچههای فرودگاهِ جیافکی راهشانکِی را به درونِ جهانِ هستی پیدا کردهاند.
«سازمانِ امنیتِ تلهپورت. میدونی، همونایی که نظارتمجرمانی میکنن تا هر کسی که تلهپورت میکنهسیارههای چیزِ خطرناکی همراهش نباشه. از اینجور چیزا.»
«آها. اِ، آره. منطقیه.»
«تلهپورتِ تو برای دو ساعتِوحشتناکی دیگه برنامهریزی شده. اگه بخوایمیکرد میتونی تو اتاقِ انتظار منتظر بمونی.»
«دو ساعت، درسته؟خفنش من میرم بیرونباید و بهموقع برمیگردم.»
«خب، دیر نکن،کارهای وگرنه تلهپورتت میفتهبدترین برای یه وقتِ دیگه.»
لکس به مهمانخانهٔ نیمهشب برگشت، جایی که زمان کندتر میگذشت، و از فرصت استفاده کرد تا به چند کارمیشه برسد. همین الان هم میلیونها مهمان در مهمانخانه حضور داشتند و هر روز هم به تعدادشان اضافه میشد. بهترمینالِ نظر میرسید به کمک نیاز دارد، بنابراین بازیهای نیمهشبِ ۲ را که چند ماهِ دیگر شروع میشد، تنظیم کرد.
فعلاً فقط تبلیغات برای آن را شروع کرد وتبدیل از پنلِ رویداد استفاده کرد تا برای مدیریتِ این هجومِخونین عظیمِ جمعیت، چند نیروی کمکیِ اضافی برای مهمانخانه استخدام کند.
با روال شدنِ همهچیز، درپوسترها حالی که ده دقیقه تا تلهپورتشپرسید وقت باقی بود، پیشِ پاول برگشت.
«عالیه. خب، تو یه توقفِ کوتاه تو سیارهای به اسمِ فوکاف داری، اما این فقط به خاطرِ اینه که دونیا خودبهخود تلهپورت از درگاههای ثبتنشده رو رد میکنه. پس در اصل، فقط ازموجوداتِ یه آرایهٔ تلهپورت میری تو یکی دیگه. نباید مشکلی پیش بیاد. راستی، فروشگاهِ بینهایت این امتیازِ ویژه رو داره که وقتی مشتریاش رو میفرسته، هویتشون رو مخفی نگه داره، پس اگه بخوای میتونی اینتلهپورت نقاب رو بگیری و بزنی به صورتت. تا وقتی قانونی رو نشکنی حالت خوبه و هیچکس در موردِ هویتت پرسوجو نمیکنه. ضمناً، این توکنِ شناسه رو هم بگیر تا بدونی باید بری کدوم ترمینال.»
لکس ابرویی بالا انداخت، اما نقاب را گرفت و به سمتِ آرایهٔ تلهپورت رفت، و آمادهٔ حرکت شد. نمیتوانست متوجهِ حالتِ عصبیِ عجیبی که در چهرهٔنیست پاول بود نشود. مطمئن بود همهچیز خوب پیش میرود. برخلافِ انتظارش، تلهپورت واقعاً خیلی روان بود و فقط حدودِ دوازده ثانیه طول کشید و لکس رابزنی به ساختمانی بزرگ و خوشساخت رساند. دیوارها یهجورهایی میتوانستند در برابرِ حسِّ روحیِ او مقاومت کنند، اما با خودش فکر کرد که این موضوع منطقی است.
لکس زمانِ زیادی را صرفِ نگاه کردن به اطراف نکرد،میکرد چون داشت آرایهٔ تلهپورت را معطل میکرد، و به سمتِقربانی یک پاندای سرخِ غولپیکر که تختهشاسیای در دست داشت قدم برداشت.
پاندا بدونِ اینکه سرشروی را بالا بیاورد پرسید:پرها «از طرفِ فروشگاهِ بینهایت میای؟»
«آره، خودمم.»
«به فوکاف خوش اومدی. تلهپورتِ تو به دونیا برای ۱۲ ساعتِ دیگه تو ترمینالِ ۳۱ برنامهریزی شده. لطفاًآماده دیر نکن وگرنه تلهپورتت میفته برای یه وقتِ دیگه. سعی نکن از تأسیساتِ تلهپورت خارج بشی، وگرنه بازداشتخودبهخود میشی. تو بخشِ فریشاپ برای تولیدکنندهٔ فرمونهای دافعِ حشرات ۲۰٪ تخفیف گذاشتن. روزِ خوبی داشته باشی. نفرِ بعدی.»
در طولِ این فرایند پاندای سرخ سرش را از روی تختهشاسی بالا نیاورد،خود هرچند لکس میتوانست حس کند که حسهای روحیِ بیشماری دارند هر حرکتش رااهدافِ ردیابی میکنند، بنابراین حدس زد که پاندا اصلاً نیازی به این کار ندارد.
لکس قدم به بیرون گذاشت، کنجکاو بود ببیند این تأسیساتِ انتقالِ آنی چگونه است.آماده در تمامِ عمرش، این اولین تجربهاش از انتقالِ آنیِ عمومی بود. پیشتر از انتقالِکنی آنیِ ارتش که امپراتوریِ یوتون به کار میبرد استفاده کرده بود، اما این فرق داشت.
شاید درکِ بهترِ این تجربهٔ معمولی به او کمک میکردقلمرو تا بفهمد چطور میتواند تجربهٔ مهمانهای خودش را بهبود ببخشد.دهها همزمان که دنبالِ مسیرِ ترمینالِ ۳۱ میگشت، در آنجا گشتوگذاری کرد.
صدای فریادِ کسی را شنید و یکه خورد: «یعنیپوسترها چی که چمدونم اشتباهی به دوزخ تلهپورت شده؟» خوشبختانه اومیشه چمدانی نداشت. نگاهی به النگوی فضاییاش انداخت؛ هنوز همراهش بود.
شاید گنجینههای فضایی چندان رایج نبودند، یا شاید مردم بامیکرد وسایلِ خیلی بیشتری نسبت به او سفر میکردند. در هر صورت،دهها به نظر میرسید گم شدنِ چمدانها در اینجا موضوعی عادی باشد.
نمیخواست تواناییِ ذاتیاش در جذبِ دردسر فعالدستش شود، برای همین پیش از آنکه دعواآماده بالا بگیرد، بهسرعت از آنجا دور شد.
در آن لحظه واردِ دیوتیفری شد، و با دیدنِ رستورانی که برگر میفروخت وسیارههای یک «دبلیو»ِ زردِ غولآسا روی پسزمینهٔ قرمز داشت، سرِ جایش خشکش زد! رستورانِ زنجیرهایِمردم فستفودِ محبوبی که معمولاً در انیمهها دیده میشد، یعنی واکدونالدز، واقعاً حضوری میانکهکشانی داشت؟
لکس که نتوانست جلوی خودش را بگیرد، در صف ایستاد و در نهایت یک بیگواک سفارش داد تا ببیند آیا همان مزه رادونیا میدهد یا نه. همان مزه را میداد. لعنتی، سرمایهدارها حتی در این سرِ جهان هم پولدار بودند. همچنین از نقابی که پاول بهطول او داده بود تحتتأثیر قرار گرفت؛ هر بار که میخواست چیزی بخورد، نقاب از روی لبهایش کنار میرفت تا نیازی به درآوردنش نداشته باشد.
به گشتوگذار در دیوتیفری ادامه داد و در نهایت مقدارِ زیادیقلمرو شکلات و ادکلن برای خودش خرید. نمیدانست چطور دارد در اینهزار تلههای توریستی میافتد، اما دستکم با این کار بوی خوبی میداد.
توقفِ دوازدهساعته، بسته به شرایط، هم خیلی طولانی بود و همپرسید خیلی سریع. چون لکس خودش را با گشتوگذار در آنجا سرگرم کردهوقت بود، زمان زود گذشت و برای پیدا کردنِ ترمینال هیچ مشکلی نداشت.
اما ده دقیقه مانده به نوبتش برای انتقالِ آنی، تابلویقلمرو بالای سالن تغییر کرد و نشان داد که آرایه از کارهزار افتاده است و همهٔ انتقالهای آنی به ترمینالهای دیگر منتقل شدهاند.
لکس که مطمئن نبود مهلتِ دهدقیقهایاش تغییر کرده یا نه، با عجلهپرها به یک میزِ راهنما رفت و خیلی زود فهمید که ترمینالش بهسیارهٔ ۷۷۷۷۷۷۹بی تغییر کرده، و برنامهٔ زمانی همچنان روی ده دقیقه تنظیم شده است.
لکس که حاضر نبود از تأسیساتِ انتقالِ آنی شکست بخورد، برای پیدا کردنِ ترمینالش شروع به چشمکزدن از جایی به جای دیگر کرد، تا اینکه مأمورانِ تیاساِی مچش را گرفتند. ظاهراً چشمکزدن در کارِ آرایههای انتقالِ آنی اختلال ایجاد میکرد و او مظنون به خرابکاری بود.دهد سعی کرد وضعیتش را توضیح دهد، اما آنها اصرار داشتند که باید از بازرسیهای خاصی رد شود. لکس به مأموران و سپس به ساعتش نگاه کرد. برای کسری از ثانیه با خود فکر کرد که آیا ارزش دارد با دستکاریِ افکارشان، خطرِ بدتر شدنِ اوضاع را بهبعد جان بخرد یا نه. اگر گیر میافتاد، دیگر هیچ راهی نداشت که بهموقع برسد. مجبور میشد برای رفتن به آنجا دستبهدامنِ مهمانخانه شود، بماند که باید به پاول هم توضیح میداد چطور وقتی از او خواسته بود پسرِ خوبی باشد، دقیقاً برای خودش دشمنهای بیشتری تراشیده است.
سپس دوباره به آن سه مأمور نگاه کرد و در هر حال افکارشان را دستکاری کرد.زمان به خودش که آمد، دید سوارِ یک هاورکرافت است و مأمورانِ تیاساِی دارند او را با شتابچند از میانِ تأسیسات بهسمتِ ترمینالش میبرند، صفها را رد میکنند و از روی گیتهای امنیتی پرواز میکنند.
سرانجام، لکس در حالی به ترمینالش رسید که تنها چندقلمرو ثانیه وقت برایش باقی مانده بود. بیهیچ درنگی، در حالیدهها که شمارشِ معکوس به ۰ نزدیک میشد، به جلو پرید.
هاورکرافتهای پشتِ سرش نتوانستند بهموقع توقف کنند و به اتاقِ دیگری کوبیده شدند. آژیرهاپاول به کار افتادند و زنگِ خطرِ آتشسوزی به صدا درآمد. اما کسری از ثانیهدلت پیش از رخ دادنِ همهٔ اینها، لکس توانسته بود از آنجا آنی منتقل شود.
برنامهٔ زمانیِ تکتکِ آرایههای انتقالِ آنیِ دیگر در کلِ تأسیساتمیکرد تغییر کرد و همهٔ بیگانههای کهکشان شروع کردند به لعنت فرستادندهها به مردِ ناشناسی که باعث شده بود تأسیسات از کار بیفتد.
فروشگاهِ بینهایت یک اخطاریهٔ رسمیِ نارضایتی دریافت کرد، هرچند با پرداختِ یک کمکِکِی مالیِ هنگفت، این موضوع فیصله یافت. با این حال، لکس از هیچکدامِ اینها خبربهش نداشت. چند ثانیه بعد، او روی دونیا ظاهر شد و سرانجام به مقصدش رسید.