چپتر 1312: مبارزهٔ تمرینی (۲)
0ماجرا این نبود که تیر آنقدر سریع بود که لکس نتواند تشخیصش دهد، بلکه کورنلیوس اصلاً از همان اول تیرِ معمولی پرتاب نکرده بود.دمای تا اینجا، هر بار لکس با یک جاودانهٔ دیگر میجنگید، برتری با او بود چون آنها سعی میکردند با کنترلشان روی قوانین روی لکس تأثیرمیتواند بگذارند. اما از آنجا که در کنارِ چیزهای دیگر، یک مادهٔ سطحِ دائو در تنش داشت، تأثیر گذاشتن روی قوانینِ بدنش به این سادگیها نبود.
در مقابل، او میتوانست هر طور که دلش میخواست روی حریفانش تأثیر بگذارد، یا حتی برای رسیدن به برتری روی خیلی از تواناییهای دیگرشمقاومتی حساب باز کند. اما کورنلیوس تیری پرتاب کرد که هدفش خودِ لکس نبود، بلکه قوانین بود. آن قوانین سعی نکردند چیزی را در اوحاکم تغییر دهند. در عوض، فقط حس کرد قانونِ نیروی فیزیکی با قدرتِ موشکی که برای نابودیِ یک شهر کافی بود، به سینهاش کوبیده شد.
در اصل، قوانین چیزی را در او تغییرپایین نمیدادند. بلکه مستقیماً رویش اعمال میشدند. تفاوتِ ظریفیفعال بود، اما نکته این بود که جواب داد.
لکس البته از ضربهٔ اولیه آسیبی ندید، اما خیلی زود شک کرد که هدفِ حمله اصلاً این نبوده. بهجای اینکهپایین به رشتهکوه برخورد کند، داخلِ اقیانوسی از مایعی غلیظ و چسبناک افتاد که خیلی زود تمامِ شتابش را گرفت. اماهرچند در عین حال، مایع چنان مقاومتی نشان میداد که حرکت برای لکس سخت شد. همچنین داشت دمای تنش را پایین میآورد.
قبل از اینکه اوضاع از این جلوتر برود، لکس باورِ خودش را فعال کرد. با اینکه غافلگیرچنان شده بود، اما به این معنی نبود که حریفِ دستوپابستهای است. با این مایع آشنایی نداشت وغافلگیر قوانینِ حاکم بر آن هم برایش ناآشنا بود، هرچند اطمینان داشت چشمِ چپش میتواند جزئیات را نشان دهد.
با این حال، اثراتِ دما و قوانینش را خوب میشناخت. مایع در اطرافش شروع به جوشیدن کرد و ناگهان بهشدت رقیق شد و به او اجازهمیداد داد یک بارِ دیگر آزادانه حرکت کند. میخواست رگباری از جهنمِ طلایی شلیک کند که چشمانش گرد شد. غرایزش خطرِ پیشرو را هشدار دادند، اما ایناطمینان بار هیچ راهحلی برای فرار نداشتند. انگار کاتالیزوری پنهان در کار باشد، مایعِ اطرافش خیلی زود شروع به بخار شدن کرد و هر لحظه داغتر شد.
گرما مشکلِ اصلی نبود، چون لکس تا حدِ زیادی در برابرِ گرما مصونیت داشت. نه، مشکل اینجا بود کهمعنی قوانین خودبهخود شروع به کار کردند و گرما را خیلی سریعتر از چیزی که او میخواست بالا بردند ومیشناخت باعث شدند انرژیِ باورش بهشدت تحلیل برود. بدتر از همه اینکه نمیتوانست باورش را از آن قانون جدا کند.
کاملاً مشخص بود که یک جای کار میلنگد. لکس با تمامِ قدرتی که داشت نیت شمشیرش راسخت فراخواند و گازی را که محکم به تنش چسبیده بود درید و مسیرِ بازی برای فرار بازاست کرد. همزمان چشمِ چپش را فعال کرد تا قوانین را بررسی کند و ببیند چه خبر است.
اما چیزی که دید باعث شد مکث کند. زنجیرهایی که نمادِتمامِ قوانین بودند هنوز سرِ جایشان قرار داشتند، اما انگار بالای هرسخت کدامشان تصویرِ کورنلیوس ایستاده بود و از بالا به لکس نگاه میکرد.
میلیونها کورنلیوس هماهنگزود با هم گفتند:نبوده «یالا لکس. شگفتزدهام کن.»
لکس پوزخند زد. مشخص بود که کورنلیوسدمای در مبارزه بهعنوان یک جاودانه بسیار باتجربهترباورِ از اوست. اما لکس هم دستوپابسته نبود.
با اینکه قصد نداشت به این زودی از آن استفاده کند، محدودهٔ اقتدارش رانشان فراخواند! قانونِ دفاع را چسبید، حتی با باورش که بهسرعت داشت تمامِ انرژیاش رافعال مصرف میکرد، و قانون را آنقدر گسترش داد تا همهچیز را از اطرافش پس زد.
ناگهان، تخلیهٔ عظیمِ باورش متوقف شد و منظرهٔ کورنلیوسهای بیشمار ناپدید گشت. کورنلیوس بهجای اینکه روی او اثرمقاومتی بگذارد، داشت روی دنیا و قوانینِ اطرافش تأثیر میگذاشت و در این کار بسیار مهارت داشت. اما لکسمعنی با جدا کردنِ موقتِ خود از نفوذِ تمامِ قوانینِ دیگر، حتی از آن تأثیرِ بیرونی هم رها شد.
کورنلیوس در حالی که بهسمتِ لکس میرفت، گفت: «محدودهٔرشتهکوه اقتدار، اون هم تو عالمِ جاودانِ زمینی. اعتراف میکنم،شتابش تحتتأثیر قرار گرفتم. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.»
لکس شانههایش را نرم کرد و پرسید: «کورنلیوس، میدونی تو زادگاهِ من بهبرود چی میگن قدرت؟» چشمِ چپش لحظهای از کار نمیایستاد و هر حرکتِ کوچکِ کورنلیوسناآشنا را جذب میکرد، از او یاد میگرفت و خودش را با او تطبیق میداد.
«به چی؟»
«یه دستگاهِ کیسهبوکسِ کوچیک و معروف هست که مردم دوست دارن امتحانش کنن، اما عقب روندنش اصلاًچنان آسون نیست. در واقع قرار بر اینه که خیلی سخت باشه. مشت زدن به اون کیسه تاغافلگیر جایی که کاملاً بره عقب و دیگه دیده نشه؛ قدرت یعنی این. پس آماده باش، دارم میام.»
لکس حرفِ خودِ کورنلیوس را تکرار کرد و ازرشتهکوه تنها برتریای بهره برد که مطمئن بود نسبت بهشتابش او دارد. او از قدرتِ خام و فیزیکیاش استفاده کرد.
روزی روزگاری، لکس از هر کس و هر چیزی در عالمِ خودش قویتربرود بود، چون مدام روی یک اژدها تمرین میکرد و قدرتش را جذب میکرد.برایش سپس قلبِ یک اژدها را به دست آورد و قدرتش چند برابر شد.
با شلیک شدنِ لکس به جلو با بیشترینگرفت سرعتش، زمینِ زیرِ پایش به پودری نرم خرد شد،سخت گودالِ عظیمی شکل گرفت و چندین دیوارِ صوتی شکست.
کورنلیوس که ششدانگِ حواسش به لکس بود، بهزحمت توانست اتفاقی را کهشتابش افتاد ببیند. یک لحظه لکس خونسرد رفتار میکرد و حرفِ خودش رادمای به او برمیگرداند، و لحظهٔ بعد مشتی نقابِ کلاهخودش را درهم شکست.
برای اولین بار پس از مدتها، بینیِ کورنلیوس شکسترشتهکوه و بدنش با سرعتِ مافوقصوت در هوا پرتاب شدشتابش و با کوه برخورد کرد و آن را شکافت.
لکس بهجای تعقیبِ او، ناراکا را با هر دومیآورد دست گرفت و اولین حرکت از فنِ شمشیری را بهمعنی کار بست که فرماندارِ قلمروی آغاز به او داده بود.
یادگیریِ فنِ شمشیرِ ده مصیبت، که نیتِ شمشیر و آذرخش را در هممقاومتی میآمیخت، حتی برای لکس هم اصلاً آسان نبود، اما او درکِ اولیهای از حرکتِخودش نخست به دست آورده بود. حالا میخواست برای اولین بار از آن استفاده کند.
با متمرکز کردنِ قدرتش در شمشیر و هدایتِ نیتِ شمشیرشافتاد به درونِ ناراکا، رگهای روی بازوی لکس بیرون زد. شمشیرمیداد نیز بهنوبهٔ خود جیغِ مشتاقانهای کشید که هوا را شکافت.
وقتی لکس اولین حرکت را رها کرد،بهجای بدنِ کورنلیوس سرانجام به زمین افتاد وغلیظ شتابِ ناشی از حمله بالاخره پایان یافت.