چپتر 1163: غیرمنتظره
0ماجرا زیباییِ پریدریایی نبود، بلکه این بود که داشت گروهی از ملوانانِ یک کشتی را مسحور میکردآنکه و باعث میشد مسیرِ کشتی را بهسمتِ آنها کج کنند. اما برخلافِ صخرههای تیز و جزیرهای خطرناکگفت که لکس در داستانهای زمین شنیده بود، پریهای دریایی داشتند آنها را بهسمتِ یک غرفهٔ فروش میکشاندند.
اقلامِ اعماقِ دریا را میفروختند، هرچند کاراییشان جای سؤال داشت. لکس پس از سالهانیست تمرین با نشانش که میتوانست گنجینهها را شناسایی کند، درکی ذاتی از ارزشِ اشیایظاهرِ تصادفی پیدا کرده بود و بهخوبی میفهمید هیچکدام از چیزهایی که میفروشند چندان ارزشمند نیست.
لکس پیش از آنکه آنی به پایین وچونه کنارِ غرفه منتقل شود، از یک فنِ توهمِبالاتری ساده استفاده کرد تا ظاهرِ چهرهاش را تغییر دهد.
لکس با گرمی گفت: «ببخشیدروی خانمها، میشه مسیرِ قاره روانتهای نشونم بدید؟ یهکم گم شدم.»
پریهای دریایی نگاهی به او انداختند وکرده بعد چشم به غرفهشان دوختند. پیامشان سادهارزشمند بود: قبل از اینکه سؤالی بپرسی، چیزی بخر.
لکس نگاهی گذرا به اقلام انداخت وبهخوبی ارزشمندترین چیزِ روی میز را برداشت؛ گردنبندینیست که مرواریدی به انتهای آن آویزان بود.
«این چنده؟»
«خوشسلیقهای. قیمتش ۳۰ارزشمندترین سنگِ روحِ برتره.میز چونه هم بیچونه.»
سنگهای روحِ برتر صرفاً نوعی سنگِ روح بابهخوبی غلظتِ بالاتری از انرژیِ روحی بودند. تزکیهگرانِ ثروتمندِ پایینترآنکه از عالمِ جاودانه بهوفور از این سنگها استفاده میکردند.
خوشبختانه لکس چند هزارتایی از آنها در النگوی فضاییاش داشت. معمولاًمیفروشند خودش را درگیرِ این نوع سنگهای روح نمیکرد، چون مستقیماً با بلورهایفنِ روح سروکار داشت؛ همان چیزی که جاودانهها برای تزکیه به کار میبردند.
اما حتی داشتنِ آنها هم برای لکس صرفاً نوعی ارزِ متفرقه محسوبصرفاً میشد. او همیشه در مناطقی سرشار و متراکم از انرژی تزکیه کردهجاودانه بود، برای همین هرگز از آن سنگها برای تزکیه استفاده نکرده بود.
«حالا میشهانداخت بگید قارهچیزِ کدوم طرفه؟»
لکس روی کاغذ میتوانست از ملوانان هم بپرسد، امامیفهمید با توجه به اینکه برای کالاهای پریهای دریایی آب ازپایین لبولوچهشان راه افتاده بود، نمیدانست چقدر قرار است همکاری کنند.
«خیلی سادهست. راستش خیلی به خشکیکرده نزدیکیم. فقط کافیه حدودِ ۸۰۰۰ مایلچندان به سمتِ شمال بری تا پیداش کنی.»
«ممنون. راستی، شماخوشسلیقهای احیاناً چیزی دربارهٔروحِ خاندانِ ویلیام نمیدونید؟»
پریهای دریایی یکارزشمندترین بارِ دیگر بهمیز کالاهایشان نگاه کردند.
لکس فقط یک بلورِ روح روی میز گذاشت و تمامِ اجناسِ غرفهمیفروشند را جمع کرد؛ کاری که باعث شد چشمانِ پریهای دریایی برق بزند. ملوانانتوهمِ هم به لکس چشمغره رفتند، اما صرفاً غرولندی کردند و بهسمتِ کشتیشان برگشتند.
«بله، بله، خاندانِ ویلیام سالهاست که تو این سیاره فعالیت میکنن. حتی بعضی از پریها و مردانِآنی دریایی با خاندانِ اونا وصلت کردهن. هرچند اخیراً تعدادِ خیلی بیشتری ازشون به اینجا اومدهن. هیچکس دلیلشببخشید رو نمیدونه، اما همهشون بابتش هیجانزدهن. ورودِ چنین خاندانِ اصیلی فقط میتونه برای اقتصادِ محلی خوب باشه.»
پریهای دریایی، جز تمرکزِ زیاد روی پول و اقتصاد، واقعاًسنگهای هیچ ویژگیِ برجستهای نداشتند. نه سعی کردند با جذابیتشان اوتزکیهگرانِ را سرکیسه کنند، و نه دست به هیچ حقهبازیِ دیگری زدند.
لکس پس از پرسیدنِ چند سؤالِ دیگربرداشت برای درکِ بهترِ خاندانِ ویلیامز و نقششانقیمتش در این سیاره، آنجا را ترک کرد.
به نظر میرسید محلیهااشیای خبر نداشتند که این خاندانمیفهمید اخیراً به مشکل خورده است.
پیدا کردنِ قاره هیچ وقتی نگرفت، چونبهخوبی مستقیماً ۸۰۰۰ مایل به سمتِ شمال آنینیست منتقل شد و توانست آن را ببیند.
لکس با پیدا کردنِ یک شهرک بالاخره سرعتش را کم کرد و بهجاینوعی اینکه با عجله دنبالِ جواب بگردد، با قدمهایی آرام در شهرک به راهسنگها افتاد. با گسترشِ حسِّ روحیاش، بهراحتی میتوانست اطلاعاتِ زیادی را از اطرافش جذب کند.
توقع نداشت که بتواند همینطور جلو برود و درخواستِ دیدار با رئیسِ خاندان را بکند، وروحِ از طرفی هم نمیخواست تا پیش از اطمینان از وضعیتِ بِل، هویتش را فاش کند. خیلی زودعالمِ از جزئیاتِ شهرِ جدیدی مطلع شد که خاندانِ ویلیامز ساخته بودند تا بهعنوانِ پایگاهِ عملیاتیشان عمل کند.
یک انتقالِ آنیِ بعد، خودش را داخلِ شهر یافت. لکس با فکر کردن به اینکهنیست قرار بود بهزودی بِل را ببیند، در واقع کمی احساسِ اضطراب میکرد. از لحظهای که تصمیمتغییر گرفته بود دوباره او را ببیند، دیدارِ دوبارهشان را تجسم کرده بود. همهچیز باید بینقص میبود.
بهخاطرِ تعدادِ جاودانههای این شهر، نمیتوانست دوباره حسِّ روحیاشهیچکدام را بیپروا به همهجا بفرستد، برای همین فهمیدنِ اینکه رئیسِکنارِ خاندان دقیقاً کجا باید باشد، کمی از او انرژی گرفت.
لکس داشت خیالپردازی میکرد که چطور قرار است به یک محوطهٔ امنیتی نفوذنوعی کند، بیسروصدا و دور از چشمِ نگهبانان از همهٔ موانعِ امنیتی بگذرد وسنگها در نهایت حقیقت را دربارهٔ خواهرش کشف کند، که خبری شنید و خشکش زد.
همین چند ساعت پیش، در واقع احتمالاً فقط یکی دو ساعت قبل از رسیدنِ لکس بهروحِ سیاره، بِل اعلام کرده بود که از مقامش بهعنوانِ رئیسِ خاندان کنارهگیری میکند! این خبر برایپایینتر همه شوکهکننده بود، بهخصوص که همه میدانستند او مدتهاست برای رسیدن به این مقام تلاش میکند.
حالا، نه تنها بالاخره به آن رسیده بود، بلکه آنهیچکدام را کاملاً با شایستگیِ خودش به دست آورده بود وکنارِ در این مسیر جانِ افرادِ زیادی را هم نجات داده بود.
هیچکس نمیدانست در سرش چه میگذرد. او فقط از مقامشچیزهایی کنارهگیری کرد، رئیسِ بعدیِ خاندان را اعلام کرد و سیارهغرفه را ترک کرد. هیچکس نمیدانست کجا میرود یا قصدش چیست.
این خبر لکس را ماتومبهوت کرد. او حتی تا آنجا پیش رفته بود که سعیغلظتِ کند ارتباطی بین پانجهآ و مهمانخانه بسازد تا سفرهای آیندهاش به این سیاره راحتتر شود،هزارتایی چرا که اگر بِل حالتِ عادی داشت، چهبسا میخواست مرتب برای دیدنش به اینجا بیاید.
اما اوانداخت خیلی راحت گذاشتهروی و رفته بود.
موجی از انکار به لکس هجوم آورد. نه، چطور میتوانست بیخیالچیزهایی شود؟ این میتوانست فقط یک کلک باشد. او باید مثل یکمنتقل جاسوس یواشکی به عمارتِ خاندان نفوذ میکرد و از جزئیات سر درمیآورد.