چپتر 1104: کیمیاگر
0شکارچی تنِ درهمشکستهاش را از پشتبام بهسمتِ یکی از اتاقهای وانِ آبگرم کشاند. ساعتِشایعاتی گذشته را صرفِ نقاشی کرده بود و اصلاً نمیدانست این کار چطور به وضعیتش کمکنالید میکند. اما میخانهدار همینطور بود. هرگز مستقیم جواب نمیداد و هرگز هم مستقیم کمک نمیکرد.
اما اگر راهنماییهایش بیفایده بود، تادیدزدن این حد به آنها وابسته نمیشد. جوابدربارهٔ با گذشتِ زمان خودش را نشان میداد.
هزینهٔ سطحِ وانِ آبگرمی را که در توانش بود پرداخت کرد و داخل رفت. پس از اینکه مطمئنمکانهایی شد اتاق خالی است و هیچ سوراخِ مخفیای برای دیدزدن وجود ندارد — به میخانهٔ نیمهشب شک نداشت،خرج اما شایعاتی دربارهٔ چنین مکانهایی شنیده بود — لباسهایش را درآورد و تنِ دردناکش را در آب فروبرد.
با ماساژدادنِ آبِ گرم روی تنش، بیاختیار نالید: «اوووه.» این اولین باری بود که برای چنین جایی پول خرج میکرد، اماانگشتش ناگهان جذابیتش را فهمید. پیش از آنکه بتواند دوباره به این فکر کند که منظورِ میخانهدار چه بوده، خوابش برد. همینپرید هم برایش بهتر شد، چون دیگر ندید که چطور لجنِ سیاهی از پوستش بیرون میآید و با آبِ جوشان شسته میشود.
در نقطهای از شب، شکارچی شروع به خوابدیدن کرد؛ همانطور که معمولاً وقتی شب را در میخانه میگذراند برایشلباسهایش پیش میآمد. در خواب، با انگشتش بهعنوانِ قلممو، با چیِ خود بهعنوانِ رنگ، و با جهان بهعنوانِ بومِ نقاشیاش،جذابیتش نقاشی میکرد. همان نمادهایی را کشید که میخانهدار کشیده بود، و وقتی نمادها رسم شدند، تمامِ دنیا دورش لرزید.
شکارچی با وحشت از خواب پرید و هراسان به اتاقِ ناآشنا نگاه کرد. اما بعد یادش آمدلباسهایش کجاست و نفسِ راحتی کشید. باورش نمیشد تمامِ شب را در وانِ آبگرم گذرانده است! اما در کمالِناگهان تعجب، پوستش بهخاطرِ ماندنِ طولانی در آب چروک نشده بود. در واقع، حتی لطیفتر هم به نظر میرسید!
آنجا بود که شکارچی فهمید تمامِ جای زخمهایش ناپدید شدهاند! در حالتی گیجومنگنیمهشب بهسمتِ آینه رفت و واقعاً جیغ کشید! نهتنها جای زخمهایش رفته بود، بلکه...گرم آن التهابِ پوستی که از بدوِ تولد روی صورتش داشت هم محو شده بود!
چطور چنین چیزی ممکن بود؟ هیچکس هرگز نتوانسته بودشسته کوچکترین اثری روی آنها بگذارد! هر تلاشی برای رفعِ اینمیآمد التهاب فقط بدترش میکرد، اما حالا، یکشبه، محو شده بود.
شکارچی با گیجی به صورتش دست کشید. یعنی بدونِ آن التهابمیخانهٔ اینشکلی بود؟ در واقع یهجورایی... بامزه بود. شکارچی سرخ شد و بعدماساژدادنِ حسرتی وجودش را فراگرفت. چرا این اتفاق چند سال پیش نیفتاده بود؟
اما حالا دیگر مهم نبود. لباسهایش راوجود پوشید و پیش از خروج از میخانه،چنین بارِ دیگر صورتش را با باند بست.
بهسمتِ روآن در پیشخان رفت — مهممخفیای نبود چه ساعتی از شبانهروز باشد، انگارنداشت این مرد هرگز پستش را ترک نمیکرد.
روآن بستهٔ مهرومومشدهای را بهپوستش دستش داد و گفت: «بفرمایید،میشود این هم پولِ گوشتها، بانوی شکارچی.»
«ممنون. به میخانهدار بگو هفتهٔ آیندهمخفیای سرم شلوغه. اگر... اگر شکارم خوبنیمهشب پیش بره، باز هم سر میزنم.»
روآن گفت: «موفقسوراخِ باشی.» و بهدیدزدن او سر تکان داد.
شکارچی فقط سر تکان داد وسوراخِ برگشت که برود، اما به مهمانِ دیگرینیمهشب خورد که با عجله واردِ مهمانخانه میشد.
گفت: «اوه، ببخشید.»
مردِ جوان همزمان گفت: «تقصیرِ من بود.» هر دووجود مکث کردند، اما وقتی دیدند طرفِ مقابل نمیخواهد دردسر درستلباسهایش کند، به راهشان ادامه دادند. انگار هر دو عجله داشتند.
پسرک با عجله به سمتِ پیشخاندیدزدن رفت و گفت: «عمو روآن، اوضاع خرابه.دربارهٔ همین الان باید میخانهدار رو ببینم! اضطراریه!»
روآن که داشت لیوانی را با پارچهٔمخفیای تمیزی پاک میکرد که انگار هرگز کثیفنداشت نمیشد، با آرامش جواب داد: «روی پشتبومه.»
پسرک سر تکان داد، با عجله ازمیآید میانِ میخانه گذشت و به پشتبام رسید. بامعمولاً دیدنِ میخانهدار، دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
«میخانهدار! باید کمکم کنی! خانوادهٔ احمقم دارن مجبورم میکننوجود واسه جوش دادنِ یه معاملهٔ کاری با یه دخترِشنیده زشت ازدواج کنم. تازه الان فهمیدم! عروسی پنج روزِ دیگهست!»
میخانهدار اصلاً از این خبربرای نگران نشد و در عوضنیمهشب قیافهای سرگرم به خود گرفت.
«زشت خواندنِ یه دختر کاملاًهیچ بیادبانهست، کیمیاگرِ جوان. از کجاوجود میدونی که واقعاً زیبا نیست؟»
«وقتی خانوادهٔ خودش اعتراف میکنن که زشته، چطور میتونه زیبا باشه؟ اما... اما اصلاً بحث این نیست. حتیمیگذراند اگه زیبا هم باشه، من آمادهٔ ازدواج نیستم. این کار به کیمیاگری و تزکیهام لطمه میزنه. هیچ میلیشدند ندارم همچین قلادهای گردنم بندازم که جلوم رو بگیره. نمیخوام محدود بشم. همسر فقط حواسم رو پرت میکنه.»
«کیمیاگرِ جوان، گرفتاریات رو درکسوراخِ میکنم اما... من چه کمکی میتونممیخانهٔ بکنم؟ من فقط یه میخانهدارِ سادهام.»
کیمیاگر چشمانش را چرخاند. این دقیقاً همان چیزیندارد بود که میخانهدار هر بار میگفت، درست پیششنیده از آنکه جوابِ دلخواهش را به او بدهد.
«به نظرم مشکلِ تو ازدواج نیست، بلکه کنترلیه که خانوادهات روتندارد دارن. تنها کاری که باید بکنی اینه که مستقل بشی و برایفروبرد خودت حامی پیدا کنی؛ اونوقت خانوادهات دیگه نمیتونن روت نفوذی داشته باشن.»
«گفتنش آسونه. اما من هنوز در سطحی نیستمجوشان که امتحانِ برجِ کیمیاگر رو بگذرونم. چطور میتونم فقطمیخانه تو پنج روز مستقل بشم و حامی پیدا کنم؟»
«سؤالِ سختیه. چرا یکم وقت نذاریم تا در موردش فکر کنیم؟ در ایننداشت حین، بهتره به روآن بگی یه نوشیدنیِ مخصوص برات آماده کنه. کمکت میکنه اعصابتتنش رو آروم کنی. اما نوشیدنیهای مخصوصش گرونن، پس این رو در نظر داشته باش.»
کیمیاگر به پایین برگشت و گفت: «کی به این چیزا اهمیت میده؟ اگه یه چیز داشته باشم، اونمدرآورد پوله.» هرچند به نظر میرسید میخانهدار جوابی به او نداده، اما در واقع خیلی واضح این کار راجذابیتش کرده بود. او دیگر میدانست که هیچکدام از حرفهای میخانهدار هرگز ساده نیست و هیچچیزِ این میخانه پیشپاافتاده نبود.
بیصبرانه منتظر بودخالی ببیند آن نوشیدنی چطورمخفیای به او کمک میکند.