چپتر 735: بدون عنوان
0دو سرباز آرام به لکس نزدیک شدند تا مطمئن شوند نقشهٔ مشکوکی درهنوز سر ندارد. با اینکه میدانستند نبردِ در جریان با یک نژادِ بیگانه است، اماقرار در بالاترین سطحِ قرنطینه بودند، بنابراین باید تمامِ احتیاطهای لازم را به کار میبستند.
یکی از سربازهابهسرعت پرسید: «چت شده؟ مجروحفنریرِ که به نظر نمیرسی.»
لکس حقیقت را گفت و اعتراف کرد: «استخوانهای دستِ راستمه. کاملاً خرد شدن. باید برم پیشِ یه دکتر.» این راهِ بسیار سریعتری برای نزدیک شدن به متخصصانِ پزشکیبماند بود تا اینکه خودش را نشان بدهد و مستقیماً درمان را بخواهد. گذشته از این، مطمئن نبود که جاودانههای بیشتری پیدایشان میشود یا نه. اگر اینطور بود، استفادهباقی از هرگونه زور برایش گران تمام میشد. بماند که اگر سیستمِ پزشکیِ امپراتوری را از نزدیک تجربه میکرد و از آن خوشش میآمد، چیزهای زیادی برای یادگیری وجود داشت.
سرباز با حسِّ روحیاش لکس را اسکن کرد و باکوچک بررسیِ بدنش، از دیدنِ وضعیتِ او جا خورد. طبیعتاً لکسهمان اجازهٔ اسکن را داد، وگرنه وضعیتش از بیرون غیرقابلتشخیص باقی میماند.
سرباز با شوک پرسید: «خدای من، چهجوری سرِ پایی؟» و بیدرنگ راه را برای لکسنکرده باز کرد. طولی نکشید که یک برانکاردِ شناور آوردند تا لکس رویش دراز بکشد وآورد بهسرعت او را به داخل بردند، در حالی که فنریرِ کوچک تمامِ راه دنبالشان میکرد.
لکس هنوز وقت نکرده بود از تولهگرگ دربارهٔ تواناییهای جدیدش بپرسد، اما از همان مقدارِ کمی هم که دیده بود، حسابیدیده تحتتأثیر قرار گرفت. به یاد آورد که با وجودِ اینکه توله همیشه در مخفیکاری برتری داشت، اما پیشتر برای فعال نگه داشتنِهمه این مخفیکاری همچنان باید از دید پنهان میماند. اما حالا، توله جلوی چشمِ همه بالا و پایین میپرید و همه نادیدهاش میگرفتند.
در طولِ مبارزهٔ قبلی، از این موضوع به نفعِ خود استفاده کرده بود تانبود در میانِ حشرات ویرانی به بار بیاورد، آن هم بدون اینکه حتی یک باربماند هدف قرار بگیرد، چرا که هیچکدام از حشرات اصلاً نمیتوانستند او را تشخیص دهند.
خیلی زود، لکس را به اتاقِ بیشازحد شلوغی بردند که به نظر میرسید پیش از این یکتواناییهای دفترِ کار بوده و حالا بهعنوانِ اورژانس از آن استفاده میشد. تختهای موقتی که از چسباندنِ دوبرتری میزِ کوچک به هم درست شده بودند، سرمهای متعدد و کادرِ پزشکیِ کلافه همهجا به چشم میخوردند.
لکس را هم پیشِ یک دکتر بردند، اما دکتر پس از یک بار اسکن کردنِ لکس، او را بهعنوانِ موردِ غیراورژانسیهمان دستهبندی کرد و تنها با دادنِ یک مسکن، او را به گوشهٔ اتاق فرستاد. این تشکیلات بهوضوح با کمبودِ نیرو مواجه بود،حالا چرا که سربازان به اینطرف و آنطرف میدویدند و با استفاده از آموزشهای کمکهای اولیهٔ خود، دستوراتِ چند دکتر را اجرا میکردند.
اتاق پر از سربازانِ مجروح نبود، بلکه مملو از غیرنظامیانِ بیشماری بود که همگی بهتواناییهای نظر میرسید از عوارضِ مسمومیت رنج میبرند. در چنین وضعیتِ آشفتهای، هیچکس متوجهِ حسِّ روحیِهمیشه لکس نشد که نامحسوس در اتاق میچرخید و با دقت به گفتگوی دکترهای مختلف گوش میداد.
او سعی داشت از میانِ حرفهایشان بفهمد که آیا درمانی دارنددرمان یا نه، اما گفتنش راحتتر از انجام دادنش بود، چرا که بهزور نظر میرسید آنها فقط دارند برای نحوهٔ رسیدگی به بیمارانشان دستور میدهند.
غریزهاش هم در این لحظه کمکِ چندانی نمیکرد، بنابراین کاری جزدنبالشان صبر از دستش برنمیآمد. فنریر هم داشت مخفیانه آنجا را میگشت،کمی هرچند لکس نمیدانست باید چه انتظاری از این توله داشته باشد.
با پایان یافتنِ تقریبیِ نبردِ بیرون، لکس وقتِ کافی داشت تا ازدنبالشان اوضاع باخبر شود. گذشته از این، حالا که داخلِ دفترِ اصلی بود،دیده متوجه شد که سیلی از نیروهای کمکی مدام دارند آنی منتقل میشوند.
نمیشد گفت همهچیز عالی پیش میرود، اما اوضاع بهاندازهٔ کافی خوب بود. تا اینکه ناگهان همهچیز به هم ریخت. وقتی غریزهاشدیده شروع به هشدار دادن دربارهٔ خطری قریبالوقوع کرد، لکس اخم کرد و همانطور که انتظار میرفت، دیری نپایید که سربازی وحشتزدهچشمِ را دید که در راهروها میدوید. سرباز مافوقی پیدا کرد و چیزی در گوشش زمزمه کرد، اما لکس حرفش را شنید.
سربازانی که مسموم شده بودند، توانستند با استفاده از بهترین داروهایی که امپراتوری میتوانستنبود تأمین کند، اثرِ سم را عقب بیندازند، اما فشارِ نبرد متابولیسمشان را بالا بردبماند و همین اثراتِ سم را تشدید کرد. سربازان در میانهٔ نبرد یکییکی از حال میرفتند.
پیروزیِ قطعی داشت ناگهان به فاجعهای قریبالوقوع تبدیلحالی میشد. در همان لحظه بود که لکس ازدربارهٔ وضعیتِ پادزهر باخبر شد. هیچ پادزهری در کار نبود.
امپراتوری اصلاً نمیدانست این سم واقعاً چیست، هرچندبردند ظاهراً کسی را پیدا کرده بودند که میتوانستتولهگرگ با روشهایی غیرعادی اثراتِ سم را به تأخیر بیندازد.
با وجودِ این وضعیتِ بحرانی، سربازان بهلطفِ آموزشهای فوقالعادهٔ امپراتوری چندانوقت دچارِ سردرگمی نشدند. با وجودِ سلسلهمراتبِ فرماندهیِ مشخص، یک نفر کنترلِحسابی اوضاع را به دست گرفت و شروع به دستور دادن کرد.
لکس که کاملاً نادیده گرفته شده بود، تصمیم گرفت دیگر معطل نکند. فنریرگذشته را صدا زد و با استفاده از تواناییهای این توله ناگهان از دیدههاتمام پنهان شد و بهسمتِ شفادهندهٔ مرموزی که پیدا کرده بودند به راه افتاد.
هر بار که اتفاقِ غیرقابلتوضیحی میافتاد، لکسبردند به یادِ سیستمها میافتاد، بنابراین باید تحتِنکرده هر شرایطی دربارهٔ این شفادهنده تحقیق میکرد.
کمی بعد، لکس سرباز را تا بیرونِ ساختمان و پارکی در همان نزدیکی تعقیب کرد؛ جایی که صدهاتواناییهای غیرنظامی روی بستری از برگ دراز کشیده بودند. عدهای بچه به اینطرف و آنطرف میدویدند و دستورات راپیشتر اجرا میکردند، و وسطِ پارک، مردِ جوان و سفیدرویی با روپوشِ سفیدِ پزشکی بالای یک بنای یادبود ایستاده بود.
دکتر بهشدت لاغر بود و انگار با یککوچک نسیم باد میرفت، اما در عین حال هالهایجدیدش از اعتمادبهنفس و ثبات از خود ساطع میکرد.
لکس نتوانست جلوی خودشمتخصصانِ را بگیرد و سعی کردبدهد از اسکنِ هدفمند استفاده کند.
نام: چارلز بِست
سن: ؟
جنسیت: مرد
جزئیاتِ تزکیه: ؟
گونه: انسان
ملاحظات: یه روحِ پیر تو یه تنِ جوون، یا شایدم فقط یه جوون که داره ادای آدمای خونسرد رو درمیاره.
لکس اخم کرد. همین که مقداری اطلاعات در دسترس بود، یعنی این مردداخل سیستم نداشت و این غیرمنتظره بود. لکس از فنریر فاصله گرفت و خودش راهمان نشان داد؛ کنجکاو بود ببیند چه نوع درمانی میتواند از این شفادهندهٔ مرموز بگیرد.