چپتر 1259: ارتقای پنل
0تغییرِ نامرئی و ناگهانیای در سراسرِ قلمروی خاستگاه رخ داد. اینگستردهٔ تغییر نه جابهجایی در انرژیهای قلمرو بود و نه تغییری درهرچند قدرتهای بزرگی که در آن حضور داشتند. تغییری در سرنوشت بود.
چنین اتفاقاتی در واقع بسیار رایج بودند، چرا که آیندهمیشدند پیوسته در حالِ تغییر بود. سرنوشت هم انعطافپذیر بود؛ دستکمارتشها در نحوهٔ وقوعش، حتی اگر نتیجهٔ نهاییِ آن انعطافپذیریِ کمتری داشت.
قوانینِ ظریفِ بیشماری از این دست جریان داشتند که مسیرِ هستی را بهسوی آنچه باید باشد هدایتآنها میکردند. برخی حس میکردند این دستکاری همان هدایتِ نیروهای قدرتمند است، در حالی که عدهای دیگر آن راناگهان صرفاً کاربردِ گستردهٔ نیروهای ساده و بنیادینی مثلِ انتشارِ گرما میدانستند که همیشه بهدنبالِ رسیدن به تعادل است.
هرچند علتِ پنهانِ این پدیدهها جای بحث داشت، اما وجودشان و اینکه قابلسنجشصرفاً و درک بودند، یک حقیقت بود. به همین دلیل، بهمحضِ وقوعِ این تغییر،هرچند نیرویی مرموز که انگار منتظرش بود، آن را پوشاند تا کسی متوجهش نشود.
تغییر، و پردهای که برای پنهانکردنش ظاهر شد، تقریباً همزمان رخگستردهٔ دادند. هیچکس متوجهِ ماجرا نمیشد؛ دستکم تا چند دقیقهٔ دیگر. حتی بعدعلتِ از اینکه متوجه میشدند هم تا مدتی نمیفهمیدند چه اتفاقی افتاده است.
صدها نفر در سراسرِ قلمرو ظاهر شدند و سپس ناپدید شدند. ارتشها به حرکت درآمدند و بعدشدند محو شدند. همزمان، کارمندانِ مهمانخانه بهطورِ آنی به صدها سیارهٔ جدید منتقل شدند و بیآنکه کسی متوجهبیصدا شود، آنها را بیصدا به بازیهای نیمهشب متصل کردند. فعلاً هیچ ارتشِ جدیدی به آن سیارهها نرسیده بود.
با این حال در مهمانخانهٔ نیمهشب، مهمانانِ بیشماری که مشغولِ تماشای بازیها بودند، ناگهانمنتقل متوجهِ ظاهرشدنِ صفحهٔ جدیدی شدند. صفحه کوچک بود تا مزاحمِ تماشای کسی نشود، ونرسیده هر کس میخواست میتوانست آن را ببندد. اما ظاهرشدنِ ناگهانیاش آنها را غافلگیر کرد.
با بزرگکردنِ صفحه برای دیدنِ محتوای آن، نفس در سینهشان حبسعدهای شد. این نه یک دنیای رقیبِ جدید بود، نه سیارهای درگیرِهمیشه جنگ که حشرات به آن هجوم آورده باشند. این مهمانخانهٔ نیمهشب بود!
ارتشی هزاران، نه، دهها هزار نفری در برابرشان ایستاده بود که همگی لباسِ پرافتخارِ گردانِ نیمهشب را بر تن داشتند.رسیدن لکس نیز صفحه را تماشا میکرد. اولین باری که گردان را اعزام کرده بود، پنلِ گردان برایش باز شده بودانگار که به او امکان میداد به آرایشهای جنگیِ مخصوصِ گردان دسترسی پیدا کند. اینگونه بود که مکای نیمهشب متولد شد.
اما کارِ دیگری از دستش برنمیآمد، چون بقیهٔ بخشهای پنل خاکستری و غیرفعال بودند. مری بهنفر او گفته بود که برای گرفتنِ قابلیتهای بیشتر، احتمالاً باید کارکردِ سیستم را به ۲۰ یاشود ۲۵٪ برگرداند. حالا که کارکردِ سیستم روی ۴۰٪ بود، دو قابلیتِ دیگر برایش باز شده بود.
یکی از آنها افزونهها بود که لکس چندتایی از آنها راآنی باز کرده بود. در هر زمان فقط یکی از آنها میتوانستکردند فعال باشد، بنابراین برای این دفعه، افزونهٔ «تصویرِ آینهای» را انتخاب کرد.
بهمحض اینکه آن را انتخاب کرد، ارتشِ دیگری دقیقاً باحالی همان قدرت درست کنارِ ارتشِ اول ظاهر شد. کاملاً شبیهِگرما ارتشِ اول بودند و دقیقاً همان هاله را ساطع میکردند.
لکس تنها با یک انتخاب اندازهٔ ارتششعدهای را دو برابر کرده بود، هرچند قدرتِمثلِ ارتشِ تصویرِ آینهای تنها ۵۰٪ ارتشِ واقعی بود.
غمانگیز بود، اما لکس در هر حال یک نیرویمتوجه مبارزِ جدید از هیچ ساخته بود. مهمتر از آن،سپس آنها همچنان میتوانستند از دیگر قابلیتهای پنلِ گردان استفاده کنند.
سومین قابلیتی که باز کرده بود ساده و کارآمدمهمانخانه بود، اما استفاده از آن ۱ امتی هزینه داشت.بیصدا نامش «چانهزنی» بود و به گردان ۲۰٪ تخفیف میداد.
یعنی گردان ۲۰٪ انرژیِ روحیِ کمتری مصرف میکرد، ۲۰٪ آسیبِ کمتری میدید، ۲۰٪ کمترکاربردِ خسته میشد و مواردی از این دست. بیشترِ تأثیراتِ منفیِ رایج بر تواناییِ مبارزهشانپنهانِ برای یک هفتهٔ آینده، ۲۰٪ ضعیفتر میشد. بعد از آن، باید ۱ امتیِ دیگر میپرداخت.
این قابلیت به ۱ میلیون سربازِ گردان محدوددیگر میشد، پس اگر برای مثال گردانِ نیمهشب ۱ میلیونمیدانستند و یک سرباز داشت، هزینه به ۲ امتی میرسید.
اما لکس نگرانِ هزینه نبود؛ با وجود اینکهبعد برای میزبانیِ بازیهای نیمهشب عملاً داشت امتی میسوزاند.نفر اگر بینندهها به گردان انعام میدادند، طبیعتاً پولش برمیگشت!
سکوتی بر مهمانخانه حاکم شد، چراکه همهٔ مهمانها سعی داشتند بفهمندآنی قرار است چه اتفاقی بیفتد. حس میکردند تغییرِ بزرگی در بازیها درفعلاً راه است، اما چرا هیچ اعلانی در این باره داده نشده بود؟
لکس از پل جونیور که تأثیرِهدایتِ لباسش را فعال کرده بود، پرسید:دیگر «فکر میکنی چقدر وقت لازم داری؟»
پل جونیورهدایتِ جواب داد:قدرتمند «ده دقیقهای، کموبیش.»
ده دقیقه داخلِ مهمانخانه، برابر باچند حدودِ ۳ دقیقه در قلمروی آغازنمیفهمیدند بود. میتوانست کارش را راه بیندازد.
لکس در حالیناپدید که آمادهٔ رفتن میشد،محو گفت: «پس دیر نکن.»
«یادتون نرهمیکردند هرچه زودتر سیارههمان رو متصل کنید.»
لکس سر تکان داد.
لکس از اتاقِ مراقبهاش ناپدید شد و دربعد حالی که روی سیارهای تصادفی که مهمانخانه بهنفر آن متصل بود ظاهر میشد، صدا زد: «هی مری.»
«حالا که سیستم بخشِ زیادیحرکت از کارکردش رو ترمیم کرده، نبایدآنی اتصال به سیارههای جدید راحتتر باشه؟»
«راستش، یه تغییراتی ایجاد شده. داخلِ قلمروی که از قبل به مهمانخانه متصل شده، به هر جرمِ آسمانیای که نزدیک بشی میتونی براش یه بلیت بخری. اینکه چقدر طولپدیدهها بکشه تا مهمانخانه بهش متصل بشه، بستگی به درجهٔ ستارهایِ اون مکان داره، اما در کل سرعت بهشدت پایین اومده. حالا در عوض، برای اتصال به قلمروهای جدید بایدمتوجهِ بلیتهای سطحبالاتری بخری؛ هرچند برقراریِ اتصال با هر قلمروی جدیدی حداقل یک سال طول میکشه. این یک سال هم بر اساسِ جریانِ زمانِ قلمروییه که داری بهش متصل میشی.»
لکس سر تکان داد و سپس به مختصاتِ مکانی که قرار بود جرارد آنجامثلِ باشد، نگاه کرد. سفر میانِ کهکشانها چیزی نبود که یک جاودانهٔ زمینی بتواند بهراحتیاما انجامش دهد. اما برای لکس مهم نبود که چه چیزی باید راحت باشد یا نباشد.
لحظهای بعد،هیچکس یک بارِماجرا دیگر ناپدید شد.