چپتر 1161: اتاقِ خبر
0جان که از مدتها پیش وصفِ فروشگاهِ بینهایتیکی را شنیده بود اما هرگز فرصتِ استفاده از آنشرایط را پیدا نکرده بود، گفت: «چند تا چیز میخوام.»
تکهکاغذی به سمتِ پاول سُر داد و گفت: «همهٔ این موادقیمتِ رو میخوام. یه توصیهنامه برای رستورانِ دوزخ هم میخوام و دردیگر آخر، میخوام من و دوستم رو به سیارهٔ فولکروم تلهپورت کنی.»
پاول کاغذ را از جان گرفت و مشغولِ خواندن شد؛دشوار هر چه بیشتر میخواند، لبخندش پهنتر میشد. اینها همه سنگهای معدنپرآوازهترین و موادِ بسیار نایابی بودند که در ساختِ گنجینه کاربرد داشتند.
شاید بهتنهایی قیمتِ چندانی نداشتند، اما کلِ این فهرستنداشتند در کنارِ هم، مبلغِ هنگفتی میشد. این تازه جدا ازآنها دو درخواستِ دیگر بود که آنها هم بسیار پرهزینه بودند.
«مهمانِ عزیز، درخواستهای شما چندان ساده نیستن. چندیکی ساعتی طول میکشه تا همهچیز آماده بشه. مایلیدالبته همینجا منتظر بمونید، یا وقتی همهچیز آماده شد برمیگردید؟»
لوتر که علاقهای به اتلافِ وقت نداشت، گفت: «منتظر میمونیم.» قرار بود فولکروم سیارهای باشد که جزمبلغِ از راههایی بسیار خاص، عملاً دسترسی به آن غیرممکن بود. انتقالِ آنی میتوانست یکی از آن راههامیکشه به حساب بیاید، اما فقط تحتِ شرایطی بسیار ویژه. البته فروشگاهِ بینهایت میتوانست آن شرایط را برآورده کند.
دلیلِ دسترسیِ دشوار به این سیاره، طبیعی و منحصربهفرد بود،دشوار اما چیزی که واقعاً اهمیت داشت، دلیلِ رفتنشان به آنجابزرگترین بود. آنجا بزرگترین و پرآوازهترین بازارِ سیاه در قلمرو بود.
بازارِ سیاهی که همه از آن خبر داشتند، چه فایدهای داشت؟ وقتیکنارِ از همان اول میتوانستند از فروشگاهِ بینهایت خرید کنند، اصلاً چرا بایدشما به آنجا میرفتند؟ و همهٔ اینها چه ربطی به رستورانِ دوزخ داشت؟
جوابها ساده بود. وقتی کسی نمیتوانست جلوی بازارِ سیاه را بگیرد یا رویش اثری بگذارد — که واقعاًبرآورده هم نمیتوانستند — دیگر مهم نبود که همه از آن خبر داشته باشند. چیزهایی که آنجا خرید وقلمرو فروش میشد، در فروشگاهِ بینهایت قابلِ معامله نبود. و در آخر، رستورانِ دوزخ هیچ ربطی به هیچکدامِ اینها نداشت.
در واقع، این موضوعی بود که کاملاً اتفاقی از آن باخبر شده بودند. چیزی که واقعاً اهمیت داشت این بود کهدرخواستِ در آن رستوران نوعی شعلهٔ خاص فروخته میشد که اگر لوتر آن را در تنِ خود جذب میکرد، کمکِ فوقالعادهای برایشوقتی بود. با توجه به چیزی که قرار بود با آن روبهرو شوند، بهتر بود تا جای ممکن خودشان را قوی کنند.
لوتر از طریقِ حسِّ روحیاش از جان پرسید: «چی باعث شده فکر کنی میتونیمچیزی اونجا اطلاعاتی دربارهٔ سانگویس پلوویا پیدا کنیم؟ تا جایی که من فهمیدم، حتی هنالیهمان هم نتونسته پیداشون کنه و اونا چند تا سرورِ دائو رو برای شکارشون فرستادن.»
جان با لحنی پخته توضیح داد: «پیدا کردنِ مستقیمِ اطلاعات تو اونجا غیرممکنه. من نمیتونم دربارهٔ اینکه سرورانِ دائو چیکار میتونن بکنن یا نه،شما نظری بدم. با این حال، میتونم بهت بگم که هرچند اطلاعات رو مستقیماً اونجا پیدا نمیکنیم، اما قطعاً چیزی گیر میاریم که ما روباشد تو مسیرِ درست قرار میده تا در نهایت یه سرنخ به اون اطلاعات پیدا کنیم. میفهمی چی میگم؟ به این میگن یه مأموریتِ فچ.
«تازه، ما یه برتری داریم. هنالی نمیتونه سانگویس پلوویا رو پیدا کنه چون اونا دارن با دقتِ تمام خودشون رو از هنالی مخفی میکنن. اما هیچکس خودشواقعاً رو از مهمانخانهٔ نیمهشب مخفی نمیکنه. مگه ندیدی که حتی پیدا کردنِ اسمِ این سازمانِ تروریستی هم براشون چقدر سخت بود، اما ما اسمش رو مستقیماً ازبگیرد اتاقِ خبر گرفتیم. کاری رو که اونا میتونن بکنن، ما نمیتونیم. اما به همون نسبت، کارایی که ما میتونیم بکنیم رو هم هیچکسِ دیگهای نمیتونه انجام بده.»
جان داشت نقشهٔ درخشانش را برای لوتر توضیح میدادشاید و هیچکدامشان روحشان هم خبر نداشت که اتاق خبرهنگفتی نامِ سازمان را فقط بهخاطرِ دو کرگدنقنطورس فهمیده است.
آنها هر روز میآمدند و دو تکه اطلاعاتِ بیهمتا دربارهٔدشوار رویدادهای جاریِ سراسرِ جهان میدادند. چیزی که در ابتدا حکمِبزرگترین زندان بود، در عمل به پاداشی چشمگیر برایشان تبدیل شده بود.
روزشماری میکردند تا از مهمانخانه فرار کنند... تاچندانی اینکه فهمیدند آنجا خودِ بهشت است و برایجدا ماندن فقط کافی است کمی اطلاعاتِ پراکنده بدهند.
کارِ راحتی بود، چون به گروهِ چتی که در سراسرِ جهان وسعت داشت دسترسیشرایطی داشتند. بعد از سالها وقتگذرانی در مهمانخانه، رویهشان عوض شده بود. دیگر نمیخواستند سیستمهااهمیت را شکار کنند؛ همان وقتگذرانی در مهمانخانه کافی بود تا تزکیهشان را بالا ببرد.
از همین رو، مدام سعی میکردند مأموریتِ نجاتی را که خودشان ثبت کردهنداشتند بودند عقب بیندازند و به همین خاطر بود که ناجیشان بهمحضِ بازگشاییِ مهمانخانهعزیز برنگشته بود. اما هرچند میتوانستند آن را عقب بیندازند، لغوش از دستشان برنمیآمد.
حالا آن دو هر روزشان را به این فکر میکردند که چطور بیشتر آنجا بمانند.واقعاً اگر ناجیشان میآمد، دعوای بزرگی راه میانداخت و آنها را به دردسر میانداخت، چهبسا دیگرمیتوانستند اجازه پیدا نمیکردند به مهمانخانه برگردند. این چیزی بود که اصلاً نمیتوانستند با آن کنار بیایند.
اما تا اینجاکاربرد به هیچ راهحلِبهتنهایی درستی نرسیده بودند.
در همان حال که فکر میکردند، وقتِ سر زدنِ روزانهشان به اتاقفقط خبر رسید. پس با خیالِ راحت راه افتادند و در مسیر باطبیعی مهمانانِ همیشگی دست تکان دادند و شوخی کردند. مهمانخانه واقعاً جای محشری بود.
سرانجام با رسیدن به آنجا،ساختِ یکی از کرگدنقنطورسها اول داخلبهتنهایی رفت و تازهترین خبرش را داد:
«بانک ورسالیس همین الانالبته سهامِ کنترلیِ سربازانِ خصوصیِ نامردگان،دسترسیِ یا بهاختصار یوپیاس رو خریده.»
با دادنِ این خبر،داشتند بیرون آمد و گذاشتچندانی آن یکی داخل برود.
«دربارِ کیهانی بهانهٔ بدهیِ معوقه رو بهعنوانِ دلیلِ بانک ورسالیسحساب برای حمله به یکی از اعضاش رد کرده و احضاریهدلیلِ فرستاده، اما نمایندهٔ بانک اصلاً پیداش نشده. تنشها داره بالا میگیره.»
کرگدنقنطورس این را گفت وساختِ در حالی که هنوز فکرشبهتنهایی درگیرِ مشکلاتِ خودش بود، بیرون آمد.
اما روحشان هم خبر نداشت که این دو خبرِ پراکندهشان یادداشت شد و یکیچیزی از اعضای مهمِ اتاق خبر آن را به شبکهٔ اطلاعاتیِ بهشدت پیچیده و گستردهایهمان اضافه کرد؛ شبکهای که بیشمار تکهخبرهای ظاهراً بیربط و پراکنده را به هم وصل میکرد.
رولند، همان پسرکِ کوچکی که روزگاری در شهرِ بابیلون خبر جمع میکرد و روزنامههنگفتی میفروخت، حالا یکی از برجستهترین اعضای خاندانِ نیکسهارت بود. وقتی روی پونزِ متصل بهساعتی یک یادداشت تمرکز کرد، چشمانش برق زد. روی یادداشت نوشته شده بود: بانک ورسالیس.
بیشمار نخ به آن پونزانتقالِ گره خورده بود، اما یکیحساب از آنها یکراست به هنالی میرسید.
تندتند چیزی در دفترچهاش نوشت.